تبليغاتX
کشتی سرنوشت

کشتی سرنوشت

خاطرات سفربا کشتی به استراليا

خداحافظی ...قسمت سی ویکم

سه شنبه 18 فبروری 2003 - امروز قبل ازظهرمصاحبه ای با سازمان ملل داشتم که مربوط به خلاصه کردن کيس واصلاح آن بود وبعدازآن برای ارائه به سفارت اقدام خواهد شد! ببينيم که سرنوشت ما به کجا ختم خواهد شد...ازطرف ديگرعجله هم داشتم چون امروز عبدلله هم عازم آمريکا است .به محض رسيدن به خانه همراه ديگردوستان که درخانه بودند منزل رابه قصدفرودگاه يا همان ميدان هوايی خودمان ترک گفتيم ... بعدازمدت طولانی انتظارطاقت فرسا بالاخره امروز عبدلله خان عازم آمريکا بود .برای رفتن به فرودگاه دوتاکسی گرفتيم طبق معمول مدت نسبتا طولانی رامنتظرآمدن افرادمسئول ازطرف سازمان وآي.او.ام شديم ... با آمدن افراد مسئول آن عده که عازم آمريکا بودند دورمسئول مذکورکه ازاتباع ترکيه وبنام آقای ارکان بود جمع شدند وبه نصيحت های اوگوش می دادند .... اوخطاب به مسافرين گفت بين راه تارسيدن به کشورآمريکا کسی مسئول سرويس دهی به شما نيست وبهتراست که ازهمين جا مقداری خوراکی بخريد تابين راه گرسنه نمانيد !!! ازجمع مهاجرين افغانی سه نفرعازم آمريکا بودند ...با شنيدن حرفهای ارکان مسافرين درصدد تهيه وخريد موادخوراکی برآمدند هرکدام به طرفی پراکنده شدند ولحظاتی بعد همه شان برگشتند لحظه به لحظه به زمان حرکت نزديک می شدند ...چندقطعه عکس به رسم يادبود گرفته شد وسپس به سمت دروازه ی سالن پرواز براه افتاديم ...درحمل اثاثيه دوستان مسافرمان کمک می کرديم ..درجمع مسافرين چندعرب عراقی وسودانی هم به چشم می خورد...بالاخره زمان خداحافظی فرارسيد ...ازمسافرين خداحافظی کرديم ...آنها جلوی دروازه ايستاده بودند بعضی ازمسافرين با دوستان شان خداحافظی نکرده بودند واين تا اندازه ای ناراحتی ارکان ترک را به دنبال داشت ومی گفت که سريعترخداحافظی کنيد...آقای ارکان با لحن بد وزننده ای مسافرين راصدامی کرد اوباگفتن حرف ندايی (( هی )) مسافرين راصدا ميکرد واين درفرهنگ ما دورازمعرفت است اگرچه او نام مسافرين را نميدانست اما ميتوانست يا گفتن کلمه ی مستر آنها راصدا کند ..عبدلله داخل سالن پروازشده بود ..ديواری ازشيشه ميان ما وآنها جدايی انداخته بود ..صدای يکديگررانمی شنيديم ولی با تکان دادن دست هايمان ازيکديگرخداحافظی ميکرديم ...عبدلله با تبسمی برلبان وخنده ای آرام ازما جداشد ...ازلبخند وی چنين استنباط می شد که اوبسيارگرفته وغمگين است وبسيارمحزون وافسرده به نظرمی رسيد..هيچ يک ازمسافرين چنان بنظرنمی رسيد که عبدلله آنگونه می نمود .بالاخره حدودساعت 7 ونيم سوارتاکسی شده وبه خانه برگشتيم ...بين راه هرکدام ازدوستان جوک ولطيفه ای گفتند که بسيارهم خنديديم وبارفتن عبدلله اکنون جمعيت منزل ما به چهارنفررسيده بود ..چهاراتاق وچهارنفر! ازحالا نگران بوديم که با اين جمعيت کم چيکارکنيم ؟منظورآنکه دوماه ديگرهم وقت خانه تمام می شد؟
سه شنبه 25 فبروری - قبل ازظهربه مدرسه رفتم برای رفتن به آنجا ازقطارداخل شهری استفاده ميکنيم ... گرچه درآن ساعت ازروز يعنی هشت صبح سيل جمعيت به ايستگاه های قطارروی می آورند وسوارشدن به قطاردرآن ساعات فرزی ومهارت خاصی ميخواهد ..که البته دراين قسمت زنان با مشکلاتی مواجه می شوند بدين معنی که تراکم جمعيت وبه تعقيب آن فشارحاصل ازآن زياد است  وزنان به سبب ضعف طبيعی جسمانی شان که ازجثه ی کوچکتروضعيف تری نسبت به مردان برخوردارند به صد مشکل سوارقطارمی شوند ... هنوز مسافرينی که قصدخروج را دارند ازقطارخارج نشده اند که مسافرين جديدی که درايستگاه منتظرسوارشدن هستند به طرف دروازه ورودی هجوم می برند که بعضی اوقات باعث می شود که مسافران نتوانن ازقطارپياده شوند !! وچندايستگاه دورترازمقصدشان اجبارا پياده شوند..!! بعدازظهربه جلسه ای که برای مهاجرينی که اخيرا درمصاحبه خودبا ملل متحد قبول شده اند رفتم .. گرچه من کارديگرداشتم اما مجبورشدم به علت اينکه تمام مسئولين درجلسه بودند به آنجا بروم .. درپايان وختم سخنان مسئولين ملل متحد جلسه ی پرسش وپاسخ بود که من هم با گرفتن اجازه برای سئوال کردن درمورد کم بودن پولی که ازطرف سازمان ملل برای معاش وزندگی مهاجرين داده می شود گلايه کردم واظهارکردم که اين مبلغ جوابگوی زندگی درشهرگرانی مانند جاکارتا نيست ازسئوال وانتقادمن تعدادزيادی ازمهاجرين پشتيبانی وحمايت کردند ..بدين معنی که سئوال مرامورد تاييد قراردادند ..ولی متاسفانه جواب قانع کننده ای نشنيديم ...جواب مسئولين چنين بود : با توجه به سطح زندگی واقتصاد اندونزيا ومردم آن مبلغی که سازمان ملل متحد برای هزينه های زندگی شما می پردازد با درنظرداشت سطح زندگی قشرمتوسط جامعه ی اندونزيايی است ودرنظرگرفتن مبالغ بيشترفعلا امکان ندارد... بعدازجلسه به خانه برگشتم ... ادامه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:48  توسط هميشه مسافر  | 

زمزمه پرواز ... قسمت سی ويکم -

امروز شنبه ونوبت شنا بود حدوديکساعتی دربريتيش کنسول مانديم ..سپس حدودساعت 11 به استخررفته وتا ساعت 12 ونيم مشغول آب تنی وشنا بوديم . هوا آن روز ابری بود وبرای آب بازی جان ميداد ..يعنی بسيارمناسب بود چون مانندهفته های گذشته نور خورشيد باعث آزاردادن پوست بدن شناگران نمی شد.دربرگشت سوارمينی بوس شديم هنگام پياده شدن يکی ازخانم ها که کيف اش را روی شانه اش انداخته بود صحنه ای توجه مسافرين راجلب کرد ..قبل ازآنکه آن خانم پياده شود يک مرد جوان اندونزيايی جلوی دروازه مينی بوس ايستاد بطوريکه خانم نمی توانست پياده شود ..دراين هنگام خانم جوان نگاهی تند وباسياست به آن جوان انداخت وبا نگاهش گفت که راهم رابازکن ! مردجوان يک نيمه راه برای خروج وی بازکرد ..زن به زحمت زياد قصدعبورازمسيرتنگ راکرد دراين لحظه ديديم که مردجوان دستش رابطرف جيب زن برد تاجيب اوراخالی کند...ولی زن جوان متوجه شده بود که مرد چه قصدونيتی دارد وبه همين دليل کاملا متوجه جيب هايش بود بالاخره نتيجه اين شد که زن جان سلامت بدربرد ومردجوان جيب بر هم تيرش به سنگ خورد!! ازهمه جالب تراين بود که هيچکدام ازمسافرين که داخل مينی بوس بودند عکس العملی نشان ندادند فقط شاهد منظره بودند .درضمن مردجيب برهم تنها نبود واين مسئله رامازمانی فهميديم که درحال پياده شدن ازمينی بوس بوديم که چهارمردجوان ديگرکه همسن وسال اوبودند ازجايشان بلند شدند وجلووپشت سرماراگرفتند آنها وسط راهروی مينی بوس ايستاده وراه رابسته بودند ..من ودوستانم به زورراه رابازکرديم آن چهارنفربه ماچسبيده بودند وبه اين طريق قصدخالي کردن جيب هايمان راداشتند ولی اين بارهم تيرشان به سنگ خورد .من قبلا داستان های جيب بری ودزدی آنهاراشنيده بودم وبعلت فقرزياد ونبود قانون صحيح  ونيزمجازات های کيفری لازم ..ميزان جرايم ودراندونزی وبه خصوص درجاکارتا بالااست وماهرکجا که می رويم متوجه اين نکته هستيم وحواسمان جمع است ! خيلی خسته بوديم به محض خوردن نهار استراحت کردم تاساعت 7 خواب بودم باصدای لطف الله که مرابرای شام صدا می کرد بيدارشدم .

يکشنبه 26 جنوری - بعدازظهرمن به همراه غلامحسين وباقربه فروشگاه لباسی که نزديک موناس بود رفتيم ...باقريک شلوار ويک زيرشلواری خريد ..با خارج شدن ازفروشگاه به موناس رفتيم وحدوددوساعتی به گشت وگذاردرآنجا پرداختيم ...سپس به منزل آمديم ازآنجايی که باقرعجله داشت توسط تاکسی به خانه آمديم . دوست دخترباقر درسوئد زندگی ميکرد ووالدين دوست دخترش هم درآمريکا زندگی ميکردند ..دوست دخترباقر هرازچندمدتی مبلغ زيادی رابرای باقرارسال ميکرد به همين خاطرهيچوقت وی احساس کم پولی نکرده بود به گفته يکی ازدوستان گاهی اوقات تا مبلغ 1000 دلارهم برای باقرفرستاده بود .

شنبه 1 فبروری - بعدازظهردراتاق نشيمن نشسته بودم ..بيرون ازمنزل ما درکناريک زمين خالی که درروبروی منزل ما موقعيت داشت تعدادی ازجوانان بی بند وباراندونزيايی جمع شده بودند وترياک ومواد مخدرديگرمانند ماری جوآنا ( چرس) می کشيدند ..اکثرشب ها وبخصوص شبهای يکشنبه 7 يا 8 نفر جمع می شوند وچرس وترياک می کشند ولی هيچکدام ازهمسايه ها جرات شکايت راندارند ..ماهم که مهاجرهستيم وسعی برآن داريم که زندگی مسالمت آميزی با اين مردم داشته باشيم !

دوشنبه 3 فبروری - نزديک غروب آفتاب چهارتن ازدوستان به منزل ما آمدند درحقيقت آنها دعوت شده بودند سه تن ازدوستان بنامهای علی بابا..اقبال وباقر فرداعازم دانمارک خواهند شد وبه همين دليل دوستانشان رادعوت کرده بودند. کش وفش سرسفره يعنی تنوع غذاها نسبت به شبهای قبل فرق ميکرد چند بوتل نوشابه بزرگ ..چندين کيلوپرتغال وسيب وسايرميوه های محلی وچندين نوع غذاهای ديگربرسرسفره به چشم می خورد...همه دورسفره نشستند وباقرچندقطعه عکس يادگاری انداخت همزمان با صرف شام می گفتيم ومی خنديديم ...به خصوص سه نفری که بانی اين مهمانی بودند وفرداعازم کشوردانمارک بودند بيش ازهمه خوشحال بودند ...اين آخرين شبی بود که آنها درکشوراندونزی بعنوان مهاجرزندگی ميکردند وفردا آنها جزو شهروندان کشوردانمارک حساب می شدند واين پايانی برسفرطولانی وسخت آنها وانتظارشان برای تغييرسونوشت شان بود وبا رفتن به دانمارک زندگی جديد با هويت جديدی راآغازميکردند.درضمن چندشب قبل دستگاه وی سی دی يکی ازهمسايه های اندونزيايی راامانت گرفته بوديم وآن شب اقبال يک فيلم جديد بنام سفرقندهارکه توسط کارگردان ايرانی محسن مخملباف ساخته شده بود راآورده بود که تماشا کنيم ...سناريوی فيلم روی مسئله مهاجرت مهاجرين افغانی می چرخيد وداستان فيلم بيانگرمشکلات وتلخی های زندگی مهاجرافغانی بود ...گرچه افراط وتفريط فراوان دراصل داستان وجودداشت وبعضی ازصحنه های فيلم با واقعيت زندگی موجوددرافغانستان مطابقت نداشت .
سه شنبه 4 فبروری - همراه دوستان توسط دوتاکسی به فرودگاه يا همان ميدان هوايی رفتيم به علاوه ی دوستان ما دوافغانی ديگربنامهای عبدلله وحاجی قادرونيزتعدادی عرب عراقی هم عازم دانمارک بودند .همه درسالن انتظارروی صندلی نشستيم چندعکس گرفته شد.حدوددوساعتی منتظر مانديم تا اينکه افراد مسئول ازآی .او.ام و سازمان ملل متحد آمدند ...مسئول آی .او.ام به هرکدام ازمسافرين يک پلاستيک داد .پلاستيک سفيدرنگ ومارک ونام آي.او.ام راباخط درشت وآبی رنگ نوشته شده بود.اسناد مربوط به مسافرت هرکدام ازمسافرين داخل همان پلاستيک قرارداشت وروی هرپلاستيک اسم همان مسافرهم تحريرشده بود.ساعت حدود 3ونيم بعدازظهربود دراين هنگام ازمسافرين خداحافظی کرديم مسافرين داخل سالن پروازشدند تاآخرين لحظات وتازمانی که يکديگررادردوطرف شيشه ای که حايل مان بود می ديديم به همديگرنگاه ميکرديم وبانگاه هايمان آنهارابدرقه ميکرديم آنها درسالن پروازومابدرقه کنندگان درسالن انتظارايستاده بوديم .سوارتاکسی شديم وبه خانه برگشتيم ... هواهم تاريک شده بود به اطاقم رفتم که ديگرعلی بابا درآن نبود والان سوارهواپيما به مقصد کشوروزندگی جديدش رهسپاربود ...کمی وضعيت وحال وهوای غمناک درساکنان منزل به چشم می خورد ... نمازمغرب وعشأ را خواندم وازاتاق بيرون آمدم ...متوجه عبدلله شدم که جلوی دروازه اتاق لطف الله ايستاده است جلورفتم وديدم که لطف الله گريه مي کند ! عبدلله ومن اورادلداری داديم اوبدان خاطرگريه ميکرد که  که ازمصاحبه ای که با سفارت آمريکا داشته بود ناکام شده بود ...لطف لله بعدازعبدلله دومين کسي است که مدت طولانی درجاکارتا مانده است واين انتظارطولانی اوراسخت آزرده خاطروپريشان کرده است .

5شنبه 6 فبروری - نزديک غروب آفتاب بود تازه ازبيرون به خانه رسيده بودم ..داخل اتاق لطف الله شدم ..عبدلله هم همراه وی دراطاق بود باسلام کنارشان نشستم ..لحظه ای بعد لطف الله روبه من کرد وگفت :خبرداری يا نه ؟؟ من که تعجب کرده بودم منظورش چيست جواب دادم ازچه چيزی خبردارم يا نه ؟! وی ادامه داد به همين زودی ها عبدلله هم عازم آمريکا خواهد شد امروز ازدفترسازمان ملل متحد به وی خبردادند .با شنيدن اين خبرخوشحال کننده با عبدلله بغل کشی کرده وخبرمذکوررابه وی تبريک گفتم ... ادامه دارد ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:52  توسط هميشه مسافر  | 

مار گزيده ... قسمت سی ام

چهارشنبه 15 جنوری - بعدازظهرهمراه غلامحسين به قصد ديدن بلوک ام حرکت کرديم تارسيدن به بلوک ام دو موتر عوض کرديم ..فاصله ی بلوک ام تا منزل ما خيلی بود .با رسيدن به بلوک ام ناگهان متوجه شدم که قبلا من آنجاراديده ام ..بلی ! بلوک ام راحدود14 ماه پيش که همراه شيخ احمدحسين تازه وارد شهرجاکارتا شده بوديم ديده بودم ...آن زمان درهتلی بنام مالاوای اقامت داشتم که شما می توانيد با مرور قسمتهای اول ماجرای آن رابخوانيد ..هتل مذکوردرنزديکی بلوک ام قرارداشت آنزمان من وشيخ کم وبيش درمارکيت های آن خريد کرده بوديم ..باقدم زدن دربلوک ام خاطرات گذشته رامرور کردم ..تمام خاطرات بصورت بسيارشفاف وواضح درذهنم مجسم می شد...آنزمان نام بلوک ام را نمی دانستم حدوديک ساعت درپلازا های بلوک ام قدم زديم وقيمت اجناس را چک کرديم ..بلوک ام يک بازاربزرگ وطولانی (طويل) بود که تراکم جمعيت هم زياد بود ..واين بازارومنطقه درتمام جاکارتا معروف است ..ديدن دوباره ی بلوک ام واقعا برايم خاطره انگيزودرعين حال بسيارجالب ولذت بخش بود ..بالاخره بازارراترک کرده وبسمت پلازا بلوک ام حرکت کرديم برای رسيدن به آنجا دوراه وجودداشت ولی من راهی را انتخاب کردم که ازمقابل هتل مالاوای می گذشت با عبورازمقابل هتل مالاوای ميخواستم که تجديد خاطره کنم ..راستی که با گذشتن ازمقابل آن هتل تمام خاطراتی که ازآنجاداشتم رابياد آوردم درآن لحظه احساس شادي ميکردم ...مدتی درطبقات پلازا بلوک ام قدم زديم وبه تماشای مغازه ها ومارکيت های لوکس آنجا پرداختيم ودرنهايت با تاريک شدن هوا قصد برگشت به خانه را نموديم چون فاصله ی آنجا با منزل خيلی بود وبايد زودتربرمی گشتيم ..يکراست به ايستگاه اتوبوس ومينی بوس ها آمديم ...آنجاراقبلا ديده بودم ...ولی اينکه با چه خطی بايد برگرديم را بلد نبوديم ازاين وآن سئوال کرديم تااينکه بالاخره اتوبوس مورد نظررايافته وسوارشديم وبه خانه آمديم .
شنبه 25جنوری - برای مدت چند روزی يک ورکشاپ ازطرف دفترسازمان برای کسانی که قصدتدريس رادردفتر بی .ام .سی داشتند درمنطقه ی چيساروآ که ازشهرجاکارتا نسبتا دور بود برگزارشد ومن به همراه بقيه دوستان که قبلا برای تدريس ثبت نام کرده بوديم برای شرکت درورکشاپ مذکوربه آنجارفتيم ودراين مدت دريک ويلا که ازطرف دفترمذکوربرای ما اجاره شده بود اقامت داشتيم ...بعدازختم ورکشاپ دريک مهمانی شرکت کرديم که ازطرف دوستان مقيم درآنجابه افتخارسه تن ازدوستان ازجمله داکترعلی بابا که با ما يکجا زندگی ميکرد وبه همراه اقبال وباقرديگردوستان بزودی عازم کشوردانمارک می شدند برگزارشده بود ..بعدازختم شام ازميزبان وبقيه دوستان اجازه ی رخصت خواستيم البته اقبال وباقرولطف الله درآنجا ماندند ومن وغلامحسين وداکترعلی بابا وعبدلله خداحافظی کرده وبسوی جاکارتا حرکت کرديم ميزبانان ماراتادم درب ويلای شان همراهی کردند  با نشستن دراتوبوس ازآنها خداحافظی کرده ...کرايه اتوبوس تا منطقه ای که نزديک منزل ما بود حدودا 10000 روپيه بود.اتوبوس درحال حرکت بود دراين هنگام به ياد گذشته افتادم ..به ياد زمانی که درجاده های ايران مشهد - تهران - قم واصفهان اتوبوس درحرکت بود ...بين راه چند مرد اندونزيايی داخل تا اتوبوس شدند ...آنها فروشنده بودند چيزهايی دردست داشتند ..اما چهره های مشکوک وخلافکاری داشتند به اين معنی که موهای بلند وبافته شده ...چهره های غيرطبيعی مانند خلافکاران ولباس های ژوليده بتن داشتند يکی ازما بنام دکترعلی بابا که کم جرات بود فورا با ديدن آنها درآن موقع شب رنگ ورويش تغييرکرد اوسخت ترسيده بود وذاتا هم ترسو بود ...البته بنده ی خدا قبلا يک بار گرفتارچنين آدمهايی شده بود به قول معروف آدم مارگزيده ازريسمان سياه وسفيد هم می ترسد ! فاصله ی صندلی ها نزديک وجابرای مسافرتنگ بود اگرچه برای خوداندونزيايی ها کافی بود چون جثه های کوچکتری نسبت به مادارند هرلحظه احتمال می داديم که آن چندمرد تازه وارد وناشناس  حرفی به ما بزنند ويا چيزی ازما طلب کنند سکوت دراتوبوس حاکم شده بود !! ولی بحمدلله بخيرگذشت واتفاقی نيافتاد...دراندونزی افرادی با مشخصات فوق معمولا خلافکارهستند ويا باج گيری ميکنند واين کاملا شايع است ولی کسی هم  هم گرفتاراين دسته آدمها شود بيچاره است معمولا اگرپول داشته باشد وبه آنهابدهد خوب است وممکن است که بدون آزارواذيت رها شود اما درصورت نداشتن ويا مقاومت کردن دربرابرآنها بطورحتم مورد اصابت شمشيرهای تيزوبلند آنها که درزيرلباسهای ژوليده شان معمولا پنهان است قرارگرفته وجانش را ازدست خواهد داد بسياراتفاق افتاده که افرادزيادی به همين صورت کشته ويا شديدا زخمی شده اند ...ماهم که مهاجر! بايد هوای کلاهمان رامی داشتيم که باد نبرد يا بقول وطنی پرده خودراکنيم وشله ی خودرابخوريم . ديروقت شب شده بود ومادرايستگاه رمبوتان پياده شديم ...تعداد زيادی  تاکسی درايستگاه بود ..هرکدام ازراننده ها ماراصداميکردند وچون متوجه خارجی بودن ما شده بودند فکرميکردند که شايد بتوانند پول بيشتری ازما بگيرند وميگفتند : هی مستر! مائو پرگی کيمانا ؟کيمانا پرگی ؟يعنی ميخواهيد کجابرويد آقا ؟! آنها متوجه اين مطلب شده بودند که ماها خارجی هستيم وميتوانند پول بيشتری هم بگيرند!به هبچ کدامشان جواب نداديم  واگرهم جواب می داديم ميگفتيم درجستجوی اتوبوس ويا موترخطی هستيم !! منظورازگفتن اين جمله اين بود که راننده ها دست ازسرمان بردارند!درنهايت دريک گوشه رفته وبا يکی ازراننده ها صحبت کرديم وسوارتاکسی شديم ..جاده ها خلوت بود وتاکسی باسرعت زياد حرکت ميکرد ...درنزديکی منزل پياده شديم ...خيلی خسته بودم سه شب بود که خواب راحت نکرده بودم ..لذا به محض رسيدن به خانه که حدودا ساعت 1 شب بود لباس ها راعوض کرده وخوابيدم وخيلی زودخوابم برد....ادامه دارد ....
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:5  توسط هميشه مسافر  | 

بدون عنوان !! قسمت بيست ونهم

سرشب بالشت وپتويی که روی آن می خوابيدم را ازاتاق بيرون آوردم تادراتاق نشيمن بخوابم چون نميخواستم که هم اتاقی ام بخاطرخروپف کردن من ازخواب نازش بيداشود..ساعت حدود 11 شب شده بود وطبق معمول هم اتاقی ام راس ساعت 9 شب ميخوابد بقيه دوستان تا پاسی ازشب بيدارهستند ساعت 11 يعنی زمانی که تقريبا کم کم همه خواب آلود می شدند وهرکس به اتاقش می رفت تا استراحت کند ..عبدلله يکی ديگرازکسانی که باهم منزل بود به من گفت که چرادراتاق نشيمن خوابيده ام ؟وپيشنهاد کرد که دراتاق اوبخوابم ..من ابتدا تشکرکردم وجواب رد دادم ولی او اصرارکرد که اينطورکه خوب نيست ! دليل من اين بود که ملاحظه ی هم اتاقی ام راداشتم که نکند او ازمن دلگيروناراحت شود ..بالاخره با اصرارعبدلله من آن شب رادراتاق او بسر بردم ...عبدلله حدودا سی وچند ساله است ومتاهل است ...زن وفرزندش درافغانستان زندگی ميکنند ولی خوداومدت مديدی درحدود4 سال است که دراندونزی به سرمی برد اوهشت ماه پيش قبول کشورآمريکا شده بود تعدادی ازدوستانش که قبول آمريکا شده بودند تدريجا به آنجا رفته اند ولی عبدلله همچنان درانتظارآن روزلحظه شماری ميکند که به آمريکا ونزد ديگردوستانش برود ..اوباسابقه ترين فردی است که درمنزل ما زندگی ميکند همچنين امروزروی کيفيت وکميت غذابحث شد ويک برنامه غذايی تهيه وتنظيم شد..
يکشنبه 5 جنوری - امروز داکترعلی بابا با اطلاع ازاينکه شب گذشته رادراتاق عبدلله استراحت کرده ام ازمن گله کرد وبعدازمدتی صحبت قراربراين شد که به اتاق خودم برگردم !
يکشنبه 12 جنوری - بعدازظهرهمراه لطف لله وغلامحسين به پلازايی لوکس بنام ايتريوم رفتيم داخل موترخطی شديم به اضافه ی ما سه نفردويا سه زن ودختراندونزيايی هم داخل موتربودند ...سرعت موتربسيارزياد بود ...سرعت زياد آن هم در شهرشلوغی مانند جاکارتا بسيارخطرناک است ..راننده بی خيال بود ..اومثل يک فرد مست که  درحالت عادی وهوشياری نيست رانندگی ميکرد يک ازخانم های اندونزيايی چندين باربه راننده هشدارداد وازوی خواهش کرد که آهسته تربراند وباجان مسافران بازی نکند ولی راننده ياهمان موتروان گوشش به اين حرفها بدهکارنبود!دختران جوانی که درموتربودند هم وحشت زده به نظرمی رسيدند وازراننده خواهش کردند که آهسته تر براند واورانصيحت کردند ! اما انگارنه انگارکه کسی با راننده حرفی می زند من ودوستانم عليرغم آنکه با آن خانم ودختر موافق بوديم ولی نمی توانستيم جلوی خنده خودرابگيريم ..جالب آنکه راننده حتی به چراغ ترافيک يعنی چراغ قرمز هم اعتنايی نداشت !بهرحال به پلازای مذکوررسيديم وداخل شديم ...لوکس وشيک بود..از5 طبقه تشکيل شده بود ودارای فروشگاه های متعدد ورستورانهای فراوانی بود ويک طبقه هم سينما بود گرچه برای من که مدتی مديدی درشهرماترم که شهرکوچک ودورافتاده ای هست اين پلازا جالب بود اما برای دوستان تکراری شده بود ..داخل محوطه ی سينما شديم ...به عکس هايی که بيانگرفيلمهای درحال نمايش روز بود نگاه ميکرديم ولی قيمت بليط ها گران بود ..سازمان ملل متحد آنقدربه ما پول نمی داد که ما بتوانيم درسينما فيلم تماشا کنيم !! آن روز بطورخيلی گذرا ازايتريوم ديدن کرديم اما من پيش خودم گفتم که درآبنده به آنجارفته ومفصل ترازفروشگاه ها وديگرجاهايش ديدن کنم .
13 جنوری - امروز به سازمان ملل رفته بودم کاری داشتم که بايد انجام ميدادم درآنجاشاهد اين صحنه بودم که درجلوی دفتريو.ان.اچ.سي.آر تعدادی ازمهاجرين عراقی تحصن کرده بودند درميان آنها تعدادی زن واطفال هم به چشم می خورد..اکثرآنهارامردان جوان وقوی باهيکل های درشت تشکيل می داد تعدادشان تقريبا بيست وچند نفری می شد..آنها به اين مطلب اعتراض داشتند که چراسازمان ملل متحد درامورپناهندگان آنهارابه حيث مهاجرقبول نميکند وزيرپوشش وحمايت خودقرار نمی دهد ؟؟قابل توجه است که اين روش مهاجر ين عراقی است که باتوسل به اعتصاب وتحصن روی سازمان ملل متحد فشاربياورند تاآنهارامجبوربه قبول کردن(عراقی ها) کنند ولی ازطرفی قبول شدن دربعنوان رفيوجی يا پناهنده  کاری بس دشواروسخت است ...من به حرکات ورفتارآنها خيره شده بودم ..مردان جوان عراقی به جای اينکه عصبانی وناراحت باشند ...کاملا برعکس سرشار...خوشحال وخنده برلبانشان نقش بسته بود وکاملا شاد بودند وبايکديگرمی گفتند ومی خنديدند ومستی ميکردند ....آنها همه شان موبايل به دست داشتند وگهگاهی به اين طرف وآن طرف تلفن ميکردند وبعضا برايشان زنگ هم می آمد !! رهگذرانی که ازآنجا ميگذشتند ونيزرانندگان ومسافرانی وسايط نقليه درحال عبور ازمحل همه شان به آنها نگاه ميکردند بعدازانجام کارخودازسازمان ملل خارج شدم ولی کماکان عراقی ها درتحصن باقی بودند... ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:35  توسط هميشه مسافر  | 

روزمره جات درجاکارتا - قسمت بيست وهشتم

پنجشنبه 2 جنوری 2003 - از اول صبح سردرد شده بودم ... ساعتهای 12 ونيم ظهر ازخواب بلند شدم دوش گرفتم وبا ياد خدا به طرف دفتر سازمان ملل متحد حرکت کردم جلوی دروازه ی سازمان برگه قرارملاقات خودرابه نگهبانان نشان دادم اوبعدازچک وبازرسی بدنی اجازه داخل شدن رابه من داد به اتاقی که چندروزقبل همراه بقيه مهاجرين آمده بوديم داخل شدم حدود نيم ساعتی زودترازموعد آمده بودم ...روی يکی ازصندلی ها ونزديک درب اتاق نشستم ..قبل ازمن يک عراقی آمده بود که باکمی فاصله ازمن نشسته بود ...قرارملاقات من ساعت 2 ونيم بود چنددقيقه مانده به موعد يکی ازنگهبانان به اتاق آمد ونام مراخواند ..ازجا بلند شده وبه دنبال اوبراه افتادم توسط لفت يا همان آسانسوربه طبقه ی چهاردهم رفتيم به محض خروج ازآسانسورنگهبان ديگری که درطبقه 14 وظيفه اجرامي کرد بلند شد وبازرسی بدنی نمود برای چند دقيقه ای منتظرماندم با نگهبان ديگری که اندونزيايی بود به زبان اندونزيايی شروع به صحبت نمودم ... چندثانيه بعد محمود که کارمند سازمان ملل بود واصالتا ايرانی بود مراصدا کرد وبه رسم مردم ايران مرا حاج آقا خطاب کرد اودرب شيشه ای رابازکرد ومن داخل شدم.

هدف ازملاقات امروز سئوال وجواب درباره ی تعداد اعضای خانواده وتاريخ تولد آنها وهمچنين تنظيم خلاصه بيوگرافی زندگی من بود وهمچنين در رابطه با نحوه ی قبولی درکشورسوم واينکه چه نوع پرونده هايی برای چه کشورهايی قابل قبول است واينکه چه کشورهايی ممکن است درآينده نزديک برای گرفتن وپذيرش مهاجربه سازمان ملل متحد درامورپناهندگان مراجعه خواهند کرد توضيح داده شد.با ختم مصاحبه ازمحمودخداحافظی کرد وبه خانه برگشتم ....اخيراهنگام خواب خروپف ميکنم واين باعث مزاحمت واختلال درخواب هم اتاقی ام شده بود ...بخصوص برای آن عده که ازحساسيت بالايی نسبت به ايجاد سروصدا برخوردارند ..هم اتاقی من هم ازين دست آدمها بود که به صدا حساسيت داشت ...اوحدود 5 ماه پيش درمصاحبه باسازمان ملل متحد قبول شده بود وقبلا هردوی ما درشهرماترم ودرويسما زندگی می کرديم ..اوبيش ازحد به سروصدا دراطرافش حساسيت داشت ونسبت به آن عکس العمل نشان می داد ...به هرحال امشب به خاطر خروپف من ازخواب بلد شد وپتو وبالشت اش را گرفته وباگفتن ..لاحول ولا....!!! اتاق را ترک کرد ودراتاق نشيمن درازکشيد ..من باشنيدن صدای لاحول ولا...ی اوازخواب بيدارشدم اوهنگام خروج ازاتاق درب را محکم کوبيد من که متوجه تمام جريان شده بودم ازخواب بلند شدم وازوی خواستم که به اتاق برگردد ودرآنجا بخوابد ولی اوگفت که همين جاخوب است من اصرارکردم که به اتاق برگردد ولی اودراتاق نشيمن جاخوش کرده بود بهرحال آن شب آنطورگذشت وصبح شد.
شنبه 4 جنوری 2003 - امروز بعدازاستحمام وصرف صبحانه که املت بود قرارشد که همگی به اتفاق هم به شنا برويم . هر5 نفرمان سوارتاکسی شديم وبه سمت بريتيش کنسول حرکت کرديم ..من قبلا نام اين بريتيش کنسول رادرمالزي اززبان دوستانم شنيده بودم .درحقيقت بريتيش کنسول خانه فرهنگ سفارت بريتانيا درجاکارتا بود . درمکان مذکورفعاليتهای فرهنگی صورت مي گيرد ازجمع ما 5 نفر فقط عبدلله وعلی بابا عضويت آنجاراداشتند ..گرچه ورود همه درمرکزفرهنگی مذکورآزاد است ولی حق استفاده ازتمام امکانات راندارند ...کسانيکه درمرکز عضويت ندارند فقط مجازند که ازاخبار بی بی سی ومطالعه کتابهای موجوددرآن مرکزبهره مند شوند ولی آن عده که عضويت آنجا را دارند می توانند ازفيلم ها ..اينترنت ..امانت گرفتن کتاب وبردن آن به منزل هم استفاده کنند .بعدازمدتی آنجاراترک کرديم وبه سمت استخرشنا که درهمان نزديکی قرارداشت حرکت کرديم نام محلی که بريتيش کنسول واستخرشنا قرارداشت بنام سنايان بود .عرض خيابان اصلی که روبروی بريتيش کنسول قرارداشت رابا استفاده ازپل هوايی عابرپياده طی کرديم ..قابل ذکراست که ردشدن ازعرض خيابانهای شهرجاکارتا کارآسانی نيست واحتياط زيادی نيازدارد چون وسائط نقليه باسرعت زياد وبدون توقف وپشت سرهم حرکت ميکنند واين گذشتن ازعرض جاده رابا مشکل مواجه کرده است ..بالاخره قدم زنان خودرابه استخرشنا رسانديم ..اين اولين باربود که به اين استخرمی آمدم وآشنايی با موقعيت آن نداشتم  آخرازهمه ايستاده بودم تاهرکاری يا هرمرحله ای که دوستانم انجام دادند من هم همان کاررامی کردم ..برای مثال آنها دفتري راکه يکی ازکارکنان استخرپيش رويشان گذاشت راامضا کردند وشماره پرونده سازمان ملل خودراآنجايادداشت کردند ..سپس به راهی رفتند که به رختکن منتهی ميشد لباس ها راعوض کرديم وساک ها رادرگوشه ای گذاشتيم که ديد داشته باشد تاهرازچنددقيقه ای هرکدام ازما نگاهی به آنجا بياندازد که وسايل گم وگورنشود!!
يکی ازسرگرمی های من وتفريحی که واقعا ازآن لذت می برم شنا است . ازشنا کردن بخصوص دردريا لذت زيادی می برم ...درگوشه ای ازاستخر تخته های شيرجه قرارداشت جايی که من ودوستانم شنامی کرديم عميق ترين قسمت استخر بود ...دوستان پيشنهاد کردند که ماهم شيرجه بزنيم که درنهايت غلامحسين که درشيرجه زدن وارد بود ازهمه بهترشيرجه زد . ولی من بخاطراينکه دربين راه جهت بدنم تغييرنکند وبا شکم ويا پهلو درآب پرتاب نشوم خودراباپا انداختم که درنتيجه درقسمتی ازپاهايم احساس درد کردم ...تخته پرتاب مذکوردرارتفاع 7 متری بود .دوساعتی دراستخر مشغول بوديم وسپس با استفاده ازدوخط اتوبوس به خانه برگشتيم خيلی سعی کردم که مسيررايادبگيرم که درصورت تنها آمدن گم نشوم ...ادامه دارد ....  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 6:9  توسط هميشه مسافر  | 

آخرين لحظات سال 2002 درجاکارتا - قسمت بيست وهفتم

او همچنين يادآورشد که درصورت بروز هرحادثه ای ازقبيل دزدی .. تهديد .. دعوا با ديگرمردم سازمان رادرجريان قراردهند تادرصورت نياز سازمان ملل متحد اقدامات وحمايت لازم رابعمل آورد ..همچنين اودرخواست کرد که مهاجرين مواظب رفتاروحرکات خودباشند وبه قوانين کشوراندونزيا احترام بگذارند .. سپس نوبت صحبت به آقای احمد رسيد که مسئول امنيتی ساختمان سازمان ملل متحد درجاکارتابود...وی با صدايی نسبتا بم وکلفت پيرامون وظيفه اش توضيح داد وازطرزصحبت اش کاملا مشخص بود که اودرچه بخشی کارميکند ويا چه کاره است ؟بعدازختم جلسه همه به دفتربي.ام.سی رفتيم وحقوق خودرادريافت کرده وبه هتل يا همان مهمانخانه بازگشتيم . نزديک غروب آفتاب بود که دکترعلی بابا به مهمانخانه آمد وهمراه اوبه منزلشان که درمنطقه ای بنام تبيت بود رفتم وبرای رفتن به آنجا ازقطار داخل شهری استفاده کرديم ..قبلا وی به من پيشنهاد داده بود که درصورت تمايل ميتوانم با آنها يکجا زندگی کنم .. نتيجه ی رفتن من به منزل آنها اين شد که با زندگی همراه وی ودوستانش موافقت کردم ...منزل مذکوردارای 4 اتاق ودوحمام وتوالت ويک آشپزخانه ويک هال بزرگ بود ونستبا تميزومناسب زندگی بود .
سه شنبه 31/12/2002 - امروز وسايلم راباکمک دوستم غلامحسين ازمهمانخانه به منزل آوردم وحسابي هم خسته شديم هواخيلی گرم بود .نزديک غروب دوباره به مهمانخانه برگشتم سراغ محمداکرم دوستم را گرفتم که نبود وبه همراه يکی ديگرازدوستان بنام اقبال به منزل جديد ما درتبيت رفته بود .درآن لحظه عباس دوست ديگرم را ديدم به اوگفتم که امشب آخرين شب سال 2002 است مردم زيادی به ميدان موناس می آيند ولحظات تحويل سال رادرآنجاسپری ميکنند سپس دونفره به سمت ميدان مذکورحرکت کرديم که حدوديک کيلومتربا مهمانخانه فاصله داشت قدم زنان فاصله ی مذکورراطی کرديم وداخل محوطه ی موناس شديم ..ساعت حدود 7 شب بود درآن لحظه مردم رامي ديديم که باموتورسيکلت وماشين همراه خانواده هايشان به موناس آمده بودند هنوزاول شب بود وتازه خورشيد غروب کرده بود وساحه موناس چندان شلوغ نبود برای مدتی دراطراف ميدان موناس قدم زديم اين اولين بارنبود که موناس را می ديدم حدوديک سال ونيم قبل هم يعنی زمانيکه همراه شيخ ازمالزی به اندونزی آمده بوديم وبرای مدت دوهفته درهتل مالاوای زندگی کرديم وآنزمان که هتل رابه مقصد ايستگاه راه آهن ورفتن به سورابايا ترک گفتيم همراه شيخ به ميدان موناس آمده بودم ...بلی ! باقدم زدن درموناس خاطرات گذشته ام رابياد آوردم به ياد آوردن خاطرات واقعا دلچسب وخوشاينداست گاهی اوقات يا بهتربگويم غالبا انسانها به خاطرات شان مانوس ودلخوش هستند ..آدمی با خاطراتش زنده است ...خاطرات جزئی ازتجربه است وبيشترين تجربه راآدم درسفرکسب ميکند .. تجربه بهترين استاد است ... آن زمان که درموناس بودم ...شيخ را که نامش احمدحسين بود رابياد آوردم .. شيخ دوست وهمسفری که مدت ششماه همگام وهمسفرمن بود.

بعدازمدتی عباس قصدبرگشتن به مهمانخانه را کرد به اتفاق موناس را ترک گفته وبه مهمانخانه برگشتيم .درواقع برنامه ام اين بودکه آن شب رادرموناس باشم ولی تنهايی مزه ای نداشت ازطرفی درآن ساعت ازشب نمی شد که به منزل برگردم بنابراين درمهمانخانه ماندم ...يک صندلی سه نفره درحياط مهمانخانه بود که روی آن نشستيم ..من .. عباس ويک جوان عرب کنارهم نشستيم وبه رفت وآمد وجنب وجوش مردم نگاه ميکرديم ...مهمانخانه درخيابانی قرارداشت که تعداد زيادی توريست خارجی درآنجابچشم می خورد..امشب با تمام شبهای سال تفاوت داشت ..رفت وآمد زيادشده بودوبه تناسب ترافيک هم زيادترشده بود .. درآن لحظات اکثرمردم اندونزيايی آنهايی که قدرت وتوان مالی آنراداشتند که شادی کنند وجشن بگيرند خوشحال بودند ولی درطرف ديگرعده ای قرارداشتند که درجستجوی سرنوشت شان بودند ودرصدد يافتن بخت واقبال مهاجرشده بودند ودرحال حاضردورازخانه وکاشانه وفاميل شان درمهمانخانه مذکوراقامت داشتند ..مهاجرين به عبورومرورمردم شاد اندونزيايی وتوريست ها خيره شده بودند ...درروبروی اقامتگاه ما يک باريا مشروب فروشی وجودداشت که تعدادی توريست گردهم آمده بودند وبانوشيدن شراب وآبجواوقاتشان راخوش می گذرانيدند ...درجمع آنها تعدادی دخترجوان اندونزيايی هم بچشم می خورد...من درآن لحظه به ياد لحظه ی سال تحويل 2002 افتادم وبه يکسال قبل برگشتم به شهرماترم وبه ويسما !! که درجلوی دروازه ی ويسما و روی يک صندلی چوبی نشسته بودم وبه آن عده که بطرف ساحل سيگيگی می رفتند خيره شده بودم ...!! باهمه تلخی ها ولحظات سختی که داشتم يادش بخير... ولی امشب به مردمی خيره شده بودم که درباررقصيده بودند وشراب می نوشيدند وخوش ميگذراندند حدودساعت 12 شب لحظه ی سال تحويل بود با تحويل شدن سال صدای ترقه ها وبوق ها فضای شهرراپرکرد ...آسمان رنگين شده  بود .. انفجارترقه ها درميدان موناس کاملا قابل رويت بود ..ديگرهمه ی مهاجرين به اتاق هايشان رفتند وخوابيدند ومن تنها تاساعت يک بيداربودم درلحظه ی تحويل سال دعا کردم که سال 2003 سالی نيک وخوش وپربرکت وموفقيت برای من باشد وسپس به اتاقی که برايم تعيين شده بود رفته واستراحت نمودم ...ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:30  توسط هميشه مسافر  | 

بسوی زندگی جديد درجاکارتا ... قسمت بيست وششم

اتوبوس ازويسما دور ودورترشد وازجلوی دانشگاه ماترم هم رد شديم وساعت 7 بعدازظهربه بندرماترم (اسکله) رسيديم .اندونزی با توجه به وسعت وموقعيت جغرافيايی اش ازتعدادبسيارزيادی جزيره تشکيل شده است وبه همين خاطرمسافرت دراين کشورتوسط اتوبوس وکشتی باهم انجام می شود مگراينکه با هواپيما مسافرت کنيد..يعنی درخشکی اتوبوس مسيرراطی ميکند ولی با رسيدن به دريا بايد اتوبوس داخل کشتی هايی بنام می شود .
اذان مغرب به گوش می رسيد وماازاتوبوس خارج شديم تاآماده شدن بقيه اتوبوس ها بايد دراسکله منتظرمی مانديم دراين هنگام همراه يکی ازکودکان مهاجربنام مرتضی به طرف اسکله رفتيم ..روی اسکله چنددقيقه ايستاديم ...باران بصورت قطرات ريزدرحال باريدن بود دوباره به طرف اتوبوس آمديم ودرجلوی اتوبوس بايکی ازمردان اندونزيايی آشنا ومشغول صحبت شديم تااينکه وقت حرکت شد وهمه سواراتوبوس شديم حدود 4 اتوبوس وتعدادی کاميون های سنگين وسبک داخل کشتی شدند نام کشتی هايی که اتوبوس ها وموترهای حامل بارداخل آن می شوند فری است .کشتی از3 طبقه تشکيل شده بود طبقه همکف وسيع وجای پارک موترها هست وطبقه دوم محل اسکان مسافرين است يعنی صندلی هايی است که مسافرين درطول سفربا کشتی روی آن می نشينند وطبقه سوم هم برای قدم زدن وتفريح می باشد مهاجرين افغانی همه دريک سمت صندلی انتخاب نموده وعراقی ها دريک سمت وعربهای ايرانی هم دريک سمت ديگر!!! روبروی صندلی های مسافرين يک تلويزيون 29 اينچ قرارداشت که يک وی سی دی هم درزيرآن ديده می شد ويک نفروظيفه داشت که برای سرگرم نگهداشتن مسافرين فيلم بگذارد...کشتی راس ساعت 8 ونيم شب حرکت کرد..من خسته بودم ودرجستجوی محلی برای استراحت بودم اما نتوانستم جای مناسبی پيداکنم بناچارروی صندلی نشستم وسرم راروی ميزی که درجلوی صندلی قرارداشت گذاشته وبه چرت زدن پرداختم ...گرچه چندان راحت نبودم ولی ازهيچی بهتربود. يکی ازپرسنل آی .او.ام نيزکنارمن استراحت کرده بود دراين سفردوپليس ودوپرسنل آی .او.ام مهاجرين راهمراهی ميکردند .ساعت حدود 12 شب بود که به شهربالی رسيديم کسانيکه بيداربودند افراد خواب رفته رابيدارکردند ..مدت نيم ساعت طول کشيد که کشتی بطورکامل توقف کرد ومسافرين سواراتوبوس شدند واتوبوس با بازشدن درپشتی کشتی مانند هواپيماهای باری ازآن خارج شد .اتوبوس مجددا حرکت راازسرگرفت وبه سمت شهرسورابايا براه افتاد...هوای بيرون  نسبتا سرد بود ونيازی به استفاده ازکولرنبود..فضای شهربالی کاملا آرام وخاموش بود همه شهروندان آن درخواب عميق فرورفته بودند ...بالی شهری بود که مدتی پيش بمبی بسيارقوی دريکی ازکاباره ها يا همان نايت کلب های آن منفجرشد ودراثرآن جمع زيادی کشته وزخمی شدند وخسارات مالی وجانی فراوانی به بارآورد...اکثرکشته شدگان ازکشورهای نيوزيلند واستراليا بودند.
اتوبوس تمام شب راحرکت کرد وحدودساعت 7 صبح جلوی يک رستوران بنام پوريتاما توقف کرد مسافرين يکی بعدازديگری ازاتوبوس خارج شدند ..همه گرسنه بودند چون شب قبل غذانخورده بوديم ....ابتدابه دستشويی رفته وآبی به سروصورتم زده  وسپس به سالن رستوران بازگشتم غذادرگوشه ای ازرستوران چيده شده بودوهرمسافرباگرفتن يک بشقاب وقاشق وچنگال بطرف غذارفته وبه اندازه اشتهاي شان غذابرمی داشتند..بعدازآنکه غذاراخوردم وچون عده ای هنوزدرحال غذاخوردن بودند برای گذراندن وقت به بيرون رفته وقدم زدم با سئوال کردن ازکارکنان رستوران متوجه شدم که اين رستوران درمنطقه ای بنام سيتی باندون درحومه شهرسورابايا واقع شده است .بالاخره وقت حرکت شد واتوبوس يک بارديگرحرکت راازسرگرفت ناهارراهم دررستوران  بنام ميترا صرف کرديم وشام راهم دريک رستوران ديگردربين راه تا جاکارتا خورده شد که نامش را بيادندارم ...درنهايت ساعت 4 ونيم صبح روزيکشنبه به شهرجاکارتا رسيديم ...حومه شهرپرازکارخانه های کوچک وبزرگ بود اتوبوس دريک گاراژتوقف کرد وهمه مهاجرين پياده شدند.کارمند آي.او.ام که مسئوليت داشت مارابه هتل برساند مدتی اين دست وآن دست ميکرد واصلا معلوم نبود که چه کارمی کند گيج ميزد!! بعدازحدوديک ساعت انتظاربه وی گفتيم که چراحرکت نمي کنيم ؟منتظرچی هستيم ؟همه رفتند ! اودرجواب گفت که رانندگان موترهای کوچکی که قرار است شمارابه هتل تان برسانند هنوزنيامده اند !مهاجرين دوباره گفتند جلوی چشم ماموترهای کوچک ازمسافرپرشدند ورفتند !! بنده خدا نميدانست چه ميگويد وچيکارميکند؟! بعدازحدود 3 ساعت انتظارخسته کننده درگاراژ مذکورموترهايی که قراربود مارابرساند آمده ومابه هتل رفتيم البته هتل که نه بيشترشبيه يک مهمانخانه بود... مردجوانی خودراکارمند دفتربي.ام.سی معرفی کرد که اززيرمجموعه های سازمان ملل متحد است وگفت همه تان فردابه دفترمرکزی سازمان ملل متحد برويد وبعدازيک ميتينگ قراراست که حقوق شما داده شود..همچنين وی گفت که  اقامت شمادراين مهمانخانه موقتی است وبايد بعدازدوهفته مهمانخانه راترک کنيد ويادرصورت اقامت خودتان کرايه آنرابپردازيد ...
دوشنبه 30/12/2002 - صبح زودتردوش گرفتم مختصرصبحانه ای که داشتيم راخورده وبرای رفتن به دفترسازمان ملل متحد درامورپناهندگان آماده شديم ..تمام مهاجرين اعم ازافغانی وعراقی وچندتن هم عرب ايرانی به 23 نفر می رسيدند ..جمع عربهای ايرانی خودشان راازما جداکردند وما بهمراه مهاجرين عراقی به سمت دفترمذکورکه شب قبل آنرا يادگرفته بوديم براه افتاديم ...وسط راه بوديم که سروکله ی عربهای ايرانی هم ازپشت سرماپيداشد بقول معروف آنها تافته ی جدابافته بودند..احمق ها... وخودشان راجداحساب ميکردند ولی به علت آهسته رفتن ما آنها به مارسيدند فاصله مهمانخانه تادفترمذکورحدوديک کيلومتربود مهاجرين جلوی دفترتوقف کردند وبرگه های قبولی شان رابه نگهبانان دم دروازه دفترملل متحد نشان داده ويکی پس ازديگری داخل شدند بعدازبازرسی بدنی همه به طبقه ی زيرزمينی هدايت شدند وداخل يک اتاق بزرگ شديم...تعدادی صندلی ودوميزدراتاق موجودبود...مهاجرين درروی صندلی ها جابجا شدند ونشستند ..لحظاتی به سکوت گذشت وبدنبال آن  تعدادی ازکارمندان ملل متحد وارد اتاق شدند ..قبل ازهمه مردی حدود40 ساله شروع به حرف زدن کرد وخودش را استفن معرفی کرد وگفت که رئيس دفترسازمان ملل متحد درامورپناهندگان اندونزيا هست وبه تفصيل سخن گفت وقبل ازهرچيزقبول شدن مارابه حيث مهاجرانی که تحت حمايت وقيوميت ملل متحدقرارگرفته اند رابه ماتبريک گفت ..اوبه سادگی وروان سخن می گفت وبه دنبال هرچندجمله مترجم حرفهای وی راترجمه ميکرد.بعدازسخنرانی استفن نوبت به آقای تونی رسيد که مهاجرين قبلا با وی آشناشده بودند ..آقای تونی پيرامون وظيفه اش توضيحاتی داد ....ادامه دارد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:29  توسط هميشه مسافر  | 

آخرين روزها درماترم ... قسمت بيست وپنجم -

جمعه 20/12/2002 - امروز شنيدم که افتخاری با آقا نعمت ساعت 3 صبح که همگی درخواب نازبودند جنگ ودرگيری نموده اند ..نام مستعارافتخاری (( محمود)) ونام مستعارنعمت (( نماينده )) بود ..محمدعلی چنين نقل کرد : نماينده نيمه های شب ساعت 3 صبح ازبيرون ويسما آمده وداخل اتاق می شود ..نماينده لامپ را روشن کرد وايجاد سروصدا ميکند که درنتيجه افتخاری ازخواب پريده وبانماينده درگيری مي کند ... ولی تاآنجايی که من درجريان بودم ميانه آنها مدتها است که خراب است وشب قبل هم بهانه خوبی برای درگيری بوده است .باتوجه به اينکه هردوی آنها درمصاحبه رد شده اند اعصاب شان هم بشدت خراب وازنظرروحی دروضعيت خوبی قرارندارند. امروز يکی ازجوانان مهاجربنام عبدالملک که اهل جاغوری بود به گفته بچه ها قبول شده است البته عبدالملک نامه ی قبولی اش را هنوزدريافت نکرده است فقط خانم شکوفه بطورشفاهی به اوگفته که قبول شده است او دراتاق 27 يعنی همسايه اتاق ما بود.شب بود که متوجه شدم کمی آنطرف تر جلوی اتاق 24 يکی ازمهاجرين بنام شوکت علی سرگرم وغرق گوش کردن صدای حزن آلود وغم انگيزخواننده ايرانی شکيلا بود ..اوباتوجه به ناکام شدن درمصاحبه دوم حال درستی ندارد وخيلی پريشان ومشوش است وبه همين خاطربه غزل های شکليلا گوش می کرد ..شنيدن صدای محزون شکيلا غم آدمی رادوچندان ميکرد واوهم همين را می خواست اوميخواست که باشنيدن آواز اوهمدم وهمرازی پيداکرده باشد.درضمن نذرکرده ام که درصورت قبولی درمصاحبه يکبارديگرقرآن شريف راختم کنم .
دوشنبه 24/12/2002 - امروز آقای يانگ مسئول آي.او.ام اندونزيا به ويسما آمد وگفت که کسانيکه اخيرا درمصاحبه خودبا ملل متحد قبول شده اند برای روز جمعه  آماده باشندن که به سمت جاکارتا حرکت کنند.جمعه 27/12/2002 -  امروز قراراست که مارابه جاکارتا منتقل کنند.. چه حسی دارم ...نميدونم ... هم خوشحال هم ناراحت ... يکسال واندی دراين شهرزندگی کردم ..روزهای خوب وخاطرات خوب ..روزهای سختی که هيچ پولی نداشتم شايد شش ماه بيشترهيچ پولی نداشتم ... وسايل اندکی راکه داشتم جمع کردم ...کم کم به لحظات خداحافظی نزديک می شديم ...يکی ازدوستان بنام جعفرآدرس ايميل مراخواست ومن برايش نوشتم ودادم .مهاجرين همه اعم اززن ومرد به صحن حياط ويسما آمده بودند مردان جلوی دروازه در دوطرف صف کشيده بودند ومسافرين جاکارتارا بدرقه می کردند ...من ازخانم ها وآقايان خداحافظی کردم ..لحظه ای که قضدداشتم باحميد الله ووکيل حسين هم اتاقی هايم خداحافظی کنم آنها رادرآغوش گرفتم ... نتوانستم خودراکنترل کنم وناگهان گريه کردم ...گريه ای شديد که مثل باران اشک هايم جاری شده بود ...بخصوص زمانی که روبه حميدلله کردم وميخواستم بگويم که " حميدالله تو دوست وهم اتاقی خوبی برايم بودی ! جمله مذکور را نتوانستم به آخربرسانم چرا که بغض گلويم را گرفته بود وبه شدت گريه ميکردم وازشدت گريه وبغض نتوانستم جمله ی مذکورراازگلويم خارج وآنرا ادا کنم و زمانيکه با وکيل حسين هم خداحافظی کردم اين اتفاق تکرارشد... من آخرين مسافری بودم که سواراتوبوس شدم ... همه قبل ازمن سوارشده بودند وبه همين خاطريک صندلی درآخروسمت راست اتوبوس خالی بود که آنجانشستم ... دقايقی بعديعنی راس ساعت 5 بعدازظهر اتوبوس حرکت کرد ومن به مهاجرين ودوستان اندونزيايی ام دست تکان دادم ...دراين لحظه بود که همه آنها ازساحه ی ديد من خارج شدند ولی ياد وخاطره ی تک تک آنها درذهن ودرفکرمن باقيست ... بعدازحدوديکسال و25 روز ماترم رابه مقصد جاکارتا وبرای يک زندگی جديد ترک گفتم ..يک سال که مملو ومالامال ازخاطرات تلخ وشيرين بود ...ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:14  توسط هميشه مسافر  | 

روز سرنوشت ... قسمت بيست وچهارم -

دوشنبه 16/12/2002 - طبق گفته ی مهاجرين امروز کارمندان سازمان ملل متحد می آيند ونتايج مصاحبه دوم راابلاغ ميکنند ..بدين لحاظ من ..محمدعلی افتخاری .. آقا محمود مزاری جلوی دروازه ی ويسما نشسته بوديم وانتظارخبرآمدن کارمندان سازمان ملل رامی کشيديم ..اکثرمهاجرين داخل ويسما جمع شده بودند ومنتظرتشريف آوری کارمندان بودند ...قبل ازظهربه ظهررسيد وظهرهم به غروب رسيد ولی ازکارمندان خبری نشد که نشد ...همه سخت نگران بودند که نکند خدای ناکرده درمصاحبه دوم هم ناکام شويم ...
سه شنبه 17/12/2002 - ساعت 3 ونيم بعداز ظهربود که آقای تونی وخانم شکوفه ازکارمندان ملل متحد آمدند ..مهاجرين بی صبرانه منتظرآنهابودند وبارسيدن آنها همه دورشان راگرفتند آقای تونی مفصل صحبت کرد وگفت اميدوارم که باقلبی بازوگشاده به پولدا آمده ونتايج تان رابگيريد همچنين آقای تونی گفت فردا هرساعت 15 نفرراجواب ميدهم از روی اين اوراق نوبت بندی کنيد وهمگی يکجا ودريک زمان درپولدا تجمع نکنيد چون ضرورت ندارد که همگی دريک زمان بياييد وازطرفی مزاحم پليس می شويد.
من سردرد بودم احساس بدی داشتم وحالت تهوع داشتم ..آرام وقرارنداشتم ...انتظارشنيدن نتيجه مصاحبه دوم آرامش مراگرفته بود ... مدتی کوتاهی به ساحل دريا رفتم وبعدبرگشتم ..گرسنه هم بودم ولی اشتها نداشتم ..حمام کردم مقداری بيسکويت خوردم وبرای رفع سردردی ام قرص پانادول خوردم ...قبل ازظهرمقداری شامپووصابون وخميردندان وچای خشک و.. که مازاد سهميه ماهانه ام بودرابه افتخاری داده بودم که برايم بفروشد چون واقعا کم پول شده بودم شب اومبغ 27000 روپيه رابه من داد ويادآورشد که 5000 ديگرش راخودش خرج کرده است منم چيزی نگفتم .

پنجشنبه 19/12/2002 - حدودساعت 10 صبح ازپولدا يعنی محلی که مهاجرين برای گرفتن نتايج شان به آنجارفته بودند خبری گرفتم تقريبا 30 نفرجلوی اتاقی که کارمندان ملل متحد بودند جمع شده بودند ..آقای يانگ رئيس آی .او.ام هم درمين مهاجرين به چشم می خوردزمانيکه من به آنجا رسيدم تازه دونفرنتايج شان راگرفته بودند وهردوهم ناکام شده بودند ..يکی ازآنها بنام اصغرگريه ميکرد وآقای يانگ که شاهد اين صحنه بود سعی داشت وی را دلداری بدهد...چنددقيقه بيشترآنجانماندم وتحمل ديدن آن صحنه ها رانداشتم باديدن کسانی که ناکام شده بودند يادآن لحظه راپيش خودمجسم ميکردم که شايد من هم جزو همين عده خواهم بود...به ويسما برگشتم به محض ورود تعدادی ازدوستان احوال پولدا را ازمن سئوال کردند .
حدود ساعت 3 ونيم بعدازظهرحمام کردم ..نمازظهروعصرونيزدورکعت نمازحاجت راخواندم وبعدازختم نمازها آنچه ازدعا ها رابلد بودم خواندم ...لباس ساده ولی مرتبی پوشيدم وعطرهم زدم وموها راشانه کرده وبا بوسيدن قرآن وگفتن نام خدا اتاق را به مقصد پولدا ترک گفتم ... درضمن بيوگرافی ومتن مصاحبه ام راهم مرورکردم وبارسيدن به پولدا نوبت من هم نزديک شده بود ...لحظات واقعا سختی بود ..نميدانم شايد برای کسانی که تجربه اين مهاجرت ها ومصاحبه ها راداشته باشند قابل درک باشد ...بهرصورت برای من آن لحظه سرنوشت سازبود ... قبل ازمن محمد اکرم داخل اتاق شد ..لحظه ای بعد اوبيرون آمد وقبول شده بود ..نوبت من بود ..داخل اتاق شدم وبا گفتن hello  واحوالپرسی مختصرروی صندلی روبروی آقای تونی وخانم شکوفه نشستم ..آقای تونی تاريخ تولدم راپرسيد ومن جواب دادم ..زيرلب دعاهارازمزمه ميکردم واين درحالی بود که آقای تونی پاکت حامل جواب مصاحبه دوم من راجستجومی کرد ..اوپاکت سفيدی را ازپشت سرش برداشت وآنرا بازکرد ونام وتاريخ تولد مراچک کرد ..سپس روبه من کرد وگفت congratulation اوباگفتن آن کلمه به من تبريک گفت با شنيدن کلمه تبريک فهميدم که درمصاحبه قبول شده ام ...پاکت نامه رابه من داد ...خيلی خوشحال شده بودم واحساس ميکردم که خواب می بينم واين واقعيت ندارد ...بالاخره يک طوری ازآنها تشکرکردم وازفرط خوشحالی بجای اينکه به زبان انگليسی تشکرکنم به زبان اندونزيايی تشکرکردم !!! اتاق را ترک کردم مهاجرينی که جلوی اتاق منتظرخروج من بودند باشنيدن خبرقبولی من هرکدام جداگانه وبه نوبت مرابه آغوش گرفتند وقبول شدنم راتبريک گفتند ...بعدازمن نوبت آقا نيازبود اوچنددقيقه بعد با صورتی گرفته وافسرده اتاق را ترک کرد ..چنددقيقه ای جلوی اتاق ماندم سپس به همراه محمد اکرم بطرف ويسما آمدم ..هردوی مان باورمان نمی شد که قبول شده باشيم واين احساس ناشی ازين بود که قبول شدن درمصاحبه با ملل متحد درشرايط فعلی که افغانستان به ظاهرامن شده است بسيارمشکل شده بود تارسيدن به ويسما با يکديگر درددل ميکرديم ...شب همراه يکی ازمهاجرين بنام محمدعلی محسنی بيرون ازويسمانشسته وگرم صحبت بوديم ...وی هم مانند من فردی فکری بود ..اوبه اين می انديشيد  حال که اودرمصاحبه دوم هم قبول نشده است چکاربايد کند؟! اودرمورد مالزی سئوالاتی کرد ..به ظاهرقصدرفتن به مالزی راداشت ولی بعدازينکه حرفهای من راشنيد ازرفتن به مالزی هم منصرف شد وقصدبازگشت به افغانستان راکرد..من سعی داشتم که به وی اميد ودلداری بدهم ...نيمه شب بود که کم کم خواب آلود شده وبه اتاقمان بازگشتيم تااستراحت کنيم ....ادامه دارد ....
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:7  توسط هميشه مسافر  | 

روزمره جات .... قسمت بيست وسوم -

پنجشنبه 21/11/2002 - تازه ازخواب بيدارشده بودم درحقيقت باشنيدن صدای يکی ازمهاجرين بنام شوکت علی ازخواب بيدارشدم ..اوگفت که کارمندان آي.او.ام آمده اند ميخواهند بامهاجرين صحبت کنند .به حمام رفتم وآبی به سروصورتم زدم وموهايم راشانه کردم وبه مکانی که چهارنفرازکارمندان جديد آي.او.ام نشسته بودند رفتم احوالپرسی نمودم وکنارشان نشستم چهارياپنج نفربيشترازخواب بيدارنشده بودندوهنوزاکثرمهاجرين خواب بودند آقای ناصری هم دربين جمعيت جمع شده ها بچشم ميخورد.از4 نفرمذکوريک نفرشان مرد ومابقی زن بودند ..يکی ازآن خانم ها شروع به صحبت کرد وهدف ازآمدنش راچنين شرح داد ..آي.او.ام طرح جديدی وبرنامه های تازه ای دارد که ميخواهد بين مهاجرين به اجراگذارد درکل طرح اين بود که ميخواستند مهاجرين رابيشترسرگرم ومشغول نگه دارند تاقدری ازمشکلات فکری و...شان کاهش يابد.مهاجرين به نوبت وطبق معمول گله وشکايت زياد کردند باختم صحبت ها آنها ميخواستند که زنان مهاجرراهم ببينند وصحبتی هم باآنها داشته باشند.ساعت تقريبا 12 بود ومن بايد به کورس انگليسی می رفتم .برای چند شب پی درپی است که همراه محمدعلی به اينترنت می روم نام مستعاروی (( محمود)) است عليرغم گذشت چندشب اوهنوزقادربه بازکردن آدرس ايميل اش نيست يکی ازدلايل آن هم اين است که اوسواددرست وحسابی ندارد ..دليل دوم آنست که ازوی عمری گذشته است وآنطورکه بايد وشايد فکرش کارنميکند ..بطوريکه وقتی ازمرکزاينترنت خارج می شويم وی احساس گيجی ميکند به گفته بچه ها زمانيکه من درکافی نت بودم زلزله ای خفيف بوقوغ پيوسته ولی چون من سرگرم کاربااينترنت بودم کوچکترين احساسی نکردم گرچه قبلا هم زلزله ای مانند امشب رخ داده بود ولی من نفهميده بودم .جمعه 22/11/2002 حدودساعت 3 بامداد باصدای هم اتاقی ام يعنی وکيل حسين ازخواب بلند شدم آنها هوس می که شبيه ماکارونی است کرده بودند ..شش بسته می راوکيل خريد ازشب قبل مقداری گوشت ران مرغ وقورمه (خورشت ) مانده بود گوجه فرنگی ها (بادمجان رومی ) وپيازهارا ريزريز کرديم ...داخل ديگ انداخته وسرخ نموديم ..شش يا هفت عدد تخم مرغ هم موجودبود آنهاراهم داخل ديگ انداخته تاهمراه قورمه ...گوجه فرنگی وگوشت پخته شود درآخرمی ها راهم اضافه کرديم ...درآن لحظه غذای مخلوط ما آماده شده بود ازطرفی هرکدام دونان ساندويچی داشتيم ازيک طرف خانواده ی آقا نيازهم يک بشقاب بادمجان ومقداری ماست آورده بود..بهرحال سحری مان متنوع ورنگارنگ بود .. ابتدابادمجان وماست رابانان ساندويچی خورديم سپس به می حمله ورشديم ...می بسيارزياد شده بود خيلی زودسيرشديم حداقل نصف غذای مان دست نخورده باقی مانده بود ..ازطرفی تاصبح هم خراب می شد بنابراين ازدوستان ديگرکمک خواستيم ابتداآنها تعارف کردند وتشکرکردند ولي وقتی يک لقمه خوردند به دهانشان مزه داد وهرکدام به نوبه خودشان ميگفتند که خيلی خوشمزه است ..ودرآخرهم تمام نشد ومقداری برای حميدالله که خواب بود ماند.
سه شنبه 26/11/2002 - حدودساعت 4و10 دقيقه بعدازظهرخواب بودم ..درخواب ديدم که وسايل ام راجمع وجورميکنم وقصدبرگشت به افغانستان رادارم ونيزساعت 2 بامداد روزچهارشنبه هم خواب ديدم که اندونزی راترک گفته وبه نزد خانواده ام بازگشته ام ...درهردودفعه وقتی ازخواب بيدارشدم برشيطان لعنت فرستادم وازخدايم مددخواستم مدتی است که ازين قبيل خواب ها زياد ميبينم وبه همين خاطراست که سخت مراتحت تاثيرقرارداده است نگران می شوم ..نميدانم چه حکمتی درکاراست ؟! هرچه هست خداخودش خوبتروبهترميداند وهميشه به او پناه می برم وازاومدد می جويم .
6/12/2002 - به علت عيد فطر آشپزها به مدت 2 روز اجازه گرفته اند ومرخصی رفته بودند . نتيجه آنکه خودمهاجرين بايد غذايشان رابپزند.به همين دليل چندنفريکجاشده اند وغذای شان رامی پختند..اتاق 26 و27 که تعدادمان 4 نفرمی شد شروع به آشپزی نموديم بعدازجنجال زياد آنطورکه ميخواستيم وزحمت کشيده بوديم غذايمان باکيفيت نبود ولی مجبوربوديم آنرا بخوريم چون گرسنه بوديم ...خانواده ها هيچگونه مشکل نداشتند چون خانم هايشان بودند وآشپزی ميدانستند وفقط مامجرد ها مشکل داشتيم وچون نه امکانات درست وحسابی داشتيم ونه مهارت آشپزی !! کيفيت قورمه ( خورشت لوبيا وگوشت وسيب زمينی ) خوب بود ولی برنج لامصب خميرشده بود وبه شله تبديل شده بود فقط تنها اختلافش با شله زرد رنگ آنها بود.برنج رابه زورخورديم واضافه آنرا مجبورشديم دوربيندازيم !
اکثرمهاجرين بارسيدن به يکديگرعيدفطر راتبريک می گفتند ..کسانی هم بودند که بدون تفاوت ازکناريکديگرمی گذشتند وچيزی نمی گفتند !!.... ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:37  توسط هميشه مسافر  |