کشتی سرنوشت

خاطرات سفربا کشتی به استراليا

زندگی ادامه دارد ... - قسمت هفدهم -

يکی ازشبها جوانان مهاجر هوس رقص وپايکوبی داشتند ودرجلوی يکی ازاتاقها جمع زيادی ازبچه های جوان وبعضا ميانسال ها هم گردهم آمده بودند صدای موسيقی ايرانی آن هم ازنوع بندری به گوش می رسيد يکی دونفردرحال رقص بودند وبقيه دست می زدند حال ووهوای عروسی درآن شب به چشم می خورد بچه ها سروصداميکردند .سوت مي زدند هوراميکشيدند هرچند که درآن لحظه بچه ها شادوخندان بنظرمی رسيدند ولی خداازعمق دل ناآرام آنها خبرداشت آنها برای فراموش کردن يا به فراموشی سپردن مشکلات شان به رقص وپايکوبی روی آورده بودند آن عده که رقص يادنداشتند وياخجالت ميکشيدند خودشان راعقب ميکشيدند تاآنهاارابه زوربه ميدان رقص نکشانند من ازفاصله 5 متری به تماشای اين جوانان شاد افغانی سرگرم بودم برای مدتی اين برنامه ادامه داشت هرازچندگاهی اين برنامه اتفاق ميافتد.صبح روزچهارشنبه 13 فبروری 2002 بود ساعت حدود 8 ونيم صبح بود که باصدای آوازيکی ازجوانان ازخواب بيدارشدم خوب که دقت کردم متوجه شدم که صداازاتاق کناری می آيد آوازخوان نوجوان يا جوانی بنام راجا (جعفر) بود اوهرلحظه يک جورآوازميخواند گاهی هزاره گی گاهی ايرانی گاهی هندی البته بصورت دست وپاشکسته .چندنفرديگرغيرازمن هم باصدای نکره ی راجا ازخواب بيدارشده بودند اومانند ديوانه ها آوازميخواند هرلحظه به شاخه ای می پريد وچيزی ميخواند بعضی ازکسانی که باصدای اوبيدارشده بودند خطاب به اوميگفتند :ای بچه !حالت خوب است ؟؟؟ديوانه که نشدی ؟؟ درجواب آنها راجا صدايش رابلند ترميکرد کم کم مسافرين برگشت خورده ی استراليا روبه ديوانگی وجنون می روند شايد اگرنقطه ی اميدی وياتغييری دربرنامه بوجودنيايد واين بلاتکليفی برای مدت طولانی ادامه پيداکند بطورحتم عده ای ديوانه می شوند هرچندکه ازهمين الان هم آثاروعلائم جنون درعده ای بچشم ميخورد خداعاقبت همه رابخيرکند .آمين !
روزيکشنبه 17 فبروری 2002 حدودساعت ده قبل ازظهربود جلوی اتاق روی صندلی نشسته بودم صدای بحث چندنفرتوجه مراجلب کرد به سوی شان رفتم عده ای ازمسافرين جمع شده بودند وازوضعيت غذايی ويسما شکايت ميکردند فردی بنام نيازکه متاهل ودارای سه فرزند خردسال بود بافردديگری که خودرادکترعلی بابا نام کرده بود سرمسئله غذا صحبت ميکردند نيازگفت بهتراست بجای نان ساندويچی وکره ومربا  ازاين به بعد تخم مرغ آب پز وپيازوگوجه فرنگی (بادمجان رومي) بياورند حداقل تميزوسالم ومطمئن هست ولی کره وبخصوص مربای داخل نانها چندان اعتبارندارد وهرروز رنگ مربا تغييرميکند يک روزقرمز(سرخ) يک روز زرد يک روزارغوانی و.... اين بهداشتی نيست ولی داکترعلی بابا که فردی لجبازاست وخصلت لجبازی ومخالفت بارای ونظرديگران درذات اش نهفته است وهميشه ميخواهد که عقيده خودرابرکرسی بنشاند باپيشنهاد نيازمخالفت ميکرد ولی ازآن طرف اکثرمسافرين باپيشنهاد نيازموافق بودند هرچند که دکترمذکورازتک تک مسافرين رای گيری کرد وسرانجام مجبورشد که نظراکثريت رابپذيرد واين بود که قرارشد ازفرداصبح به جای نان وکره ومربا ... تخم مرغ آبپز وپيازوگوجه فرنگی بياورند البته روزدرميان برنامه عوض می شود .بعدازظهرهمان روزگرفتارسرددرد شديدی شدم بطوريکه ازجايم بلندنشدم وساعات طولانی رادربسترگذراندم هرچه قرص پانادول وسايرمسکن ها راميخوردم تاثيري نميکرد خداخداميکردم که گرفتارمريضی نشوم چون هيچ پولی برای معالجه نداشتم ازطرفی دواودرمان دراندونزی بسيارگران هست بخصوص برای منی که آه دربساط نداشتم که باناله سوداکنم .اوايل صبح جمعه 22 فبروری بود گروهی ازبچه ها درمحوطه ويسما جمع شده بودند خانم پيری باموهای کاملا سفيد درميان بچه ها بچشم ميخورد اواهل فرانسه بود وبه گفته خودش نويسنده تئاتروفبلم بود ودرميان مسافرين آمده بود تاازنزديک باداستان زندگی مهاجرين وماجراهايی که درطول سفربرمسافرين گذشته آشنا شود به همين خاطراسامی بسياری ازمسافرين رادردفترش به ثبت رسانيد تابرای چندروزي که درشهرماترم افامت دارد هرروزه باچندنفرمصاحبه کند من هم خطاب به مترجم خانم نويسنده ی فرانسوی که خانمی ايرانی بود گفتم آنچه برمسافرين در طول سفربرسرشان گذشته واتفاق افتاده رامن بصورت خاطرات وياسفرنامه دردفتريادداشت کرده ام درصورتی که مايل باشيد ميتوانيد ازبعضی نکاتی که دردفترمن هست استفاده کنيد خانم مترجم روبه نويسنده فرانسوی کرد وحرفهای مرابرای وی ترجمه کرد خانم فرانسوی بسيارعلاقه نشان داد ونام مرادردفترش يادداشت کرد برای مدت 3 روزهروزچهارچهارنفربه اتاق خانم فرانسوی می روند ووی باآنها مصاحبه ميکند دوروزبعد بود که دو روزنامه نگارفنلاندی هم به ويسما آمدند وبرای مصاحبه بامهاجرين خيلی علاقه مند بودند ولذا با سه نفرازمهاجرين مصاحبه کردند ازآن طرف خانم فرانسوی هم بامترجم خودازراه رسيد وعده ای ازمسافرين دورآنها جمع شدند من دفترهای خاطراتم رابه نويسنده ومترجم نشان دادم ووی بعدازبررسی کوتاهی به يکی ازهمراهانش که جوانی فرانسوی بنام نيک بود گفت که ازتمام صفحات دفترمن کپی برداری کند .بعدازظهرشده بود که سروکله ی تعدادی روزنامه نگاروخبرنگارکانادايی ونيوزيلندی درويسما پيداشد آنها ازصحنه های مختلف فيلمبرداری وعکسبرداری ميکردند ازنمازخواندن مهاجرين ازمصاحبه بامهاجرين ازلباس پهن کردن من ازاتاقهای ويسما ازسالن تلويزيون وخلاصه ازهمه جا عکسبرداری وفيلمبرداری کردند تاکنون روزنامه نگارانی ازکشورهای آلمان استراليا نيوزلند کانادا فرانسه فنلاند سوئد و... آمده اند وبامسافرين صحبت ومصاحبه کردند اما هيچ کدام ازاين مصاحبه ها کوچکترين نتيجه ای دربرنداشته است .باهربارحضوراين روزنامه نگاران وخبرنگاران خارجی درويسما بچه ها اميدوارميشدند وميگفتند شايد با کمک اينها درکدام کشوری قبول شويم روزنامه نگاران نيوزلندی که سه مرد بودند باچهر های خندان وبشاش با مهاجرين صحبت ومصاحبه ميکردند وگفتند که مردم هزاره دردرس ازاستعداد خوب وبالايی برخوردارند و زحمت کش می باشند به گفته ی يکی ازروزنامه نگاران نيوزلندی بچه های هزاره درنيوزيلند برای شنا به استخررفته بودند ودراستخرچنددخترنيوزيلندی ازبچه ها دعوت به مسابقه ی شنا ميکنند که ازطرف بچه ها جواب منفی ميشنوند بچه های هزاره درجواب سئوال آنها که پرسيدند چرا؟جواب دادند که درفرهنگ ماهزاره ها صحيح نيست که زن ومرد باهم يکجا شنا کنند که اين جواب مورد تشويق آنها ومردم نيوزيلند فرارميگيرد ودرجرايد وروزنامه هاازآن صحبت ميشود همچنين درنيوزيلند جوانان هزاره يک تيم فوتبال دارند که تاکنون درهيچ مسابقه ای بازنده نشده اند وهميشه برنده بوده اند ودريک کلام سه روزنامه نگارنيوزيلندی ازمردم هزاره وافغانی به خوبی ونيکی ياد ميکردند وبابقيه روزنامه نگاران وخبرنگاران متفاوت بودند به نقل ازاين خبرنگاران بزودی شهربالی که نزديک شهرماترم هست جلسه بزرگی برای بررسی مشکلات قاچاق انسانها وراهکارهای مقابله باآن برگزارخواهد شد وتقريبا 30 کشوردنيا نمايندگان خودراکه درسطح وزيران هستند به اين ميتينگ می فرستند بچه ها ی مهاجرخداخداميکردند که نتيجه ی اين جلسه به نفع ما باشد بدين معنی که مسافرين درکدام کشوری قبول شوند هرچند که با  توجه به وضعيت وشرايط پيش آمده درافغانستان وتحولات اخيرآن اميدواری بسيارضعيف است ..... ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:11  توسط هميشه مسافر  | 

روزهای تکراری - قسمت شانزدهم -

يکی ازشبها خواب به چشمانم نمی آمد ازتماشای فيلم هم خسته شده بودم آنچه واضح است اين بود که مشکل جای ديگری بود.مشکل اين بود که افکارمضطرب وپريشان وروحيه ی مان کاملا شکسته وازبين رفته بود هزارنوع فکربه ذهن مان می آمد تمام کارهای ما ازمجبوريت غيرمستقيم وبرای سپری کردن اوقات فراغت که 24 ساعت شبانه روزفارغ هستيم انجام می شد يک شب تاساعت 3 نيمه شب روی صندلی چوبی جلوی درب ويسما نشسته بودم تعدادی ازبچه ها مشغول تماشای فيلم بودند اکثراخواب بودند درآن وقت ازشب تردد بسيارکم بود هرازچنددقيقه ای موتورسيکلت يا موتری رامی ديدی که ازجلوی ويسما می گذشتند درآن ساعات شب ازشب شهرماترم کاملا آرام به نظرمی رسيد گهگاه اين سکوت وآرامش باعبوروسيله نقليه ای می شکست ريزش باران بصورت نم نم ادامه داشت آن شب هوای سردی شبيه به حال وهوای بهاری داشت هرلحظه به جايی وبه زمانی می انديشيدم گاهی به ياد گذشته وبه ياد پدرومادروخواهران وبرادارانم می افتادم چهره های يکايک اعضای خانواده راپيش خودمجسم ميکردم به يادچهره ی خندان پدرومادرم می افتادم وبه ياد لحظاتی که قصدسفربه مالزی راداشتم وآنها مرابدرقه ميکردند بعضا به يادخاطراتی که بادوستانم داشتم می افتادم چهره ی آنها راهم درذهن خويش مجسم ميکردم گاهی به لحظات سفردريايی ام می انديشيدم به لحظه لحظه ی آن لحظات دقيق می شدم خاطرات تلخ وشبرين مانند حلقه فيلم ويدئويی ازجلوی ديدگانم می گذشتند بارهابه بخت بد خود لعنت فرستادم بارها باخودگفتم فلانی ! توکه تمام زحمت های بندگی خودراکشيدی آنچه توانايی داشتی انجام دادی پس  توکل به خداکن خدا خودش کريم است گهگاه نزد خودمی انديشيدم که خدامراامتحان ميکند ولی امتحان تا به کی ؟؟؟ هرانسانی ظرفيتی دارد تاآنحا که ممکن است صبرميکند وقتی کاسه ي صبرش لبريزشد ممکن است به عدالت خداوند که يکی ازاصول اعتقادی ما مسلمانها راتشکيل ميدهد شک کند .بارها درعالم خلوت باخدای خود سخن گفته ام گفتم که خدايا چه می شود که دراين دنيای پرهياهو وبزرگ که ميليون ها مخلوقت مشغول گذراندن حيات شان هستند دراين دنيای باعظمت من بنده ی ضعيف وکوچک راازالطاف ورحمت خودبی نصيب نگردان خدايا من ضعيف ترازآن هستم که خواسته باشم ازپس وعهده ی امتحانات سخت برآيم پس برمن سخت نگيروياری ام کن .دستم رابگيرودراين ديارغربت تنهارهايم نکن وياری گرم باش

خدايا ناتوانم توانگرم گردان

عجزوشعف ازنهادم بستان

اين بيت ازجمله ابياتی است که هميشه درعالم خلوت وزيرلب باخودوخدای خود زمزمه ميکنم هرچندکه گفته اند : درنااميدی بسی جای اميد است / پايان شب سيه سپيد است . ولی مثل اينکه شب انسان های غريب ودرمانده بسيارطولانی است وبه آسانی وبه اين زودی ها صبح نمی شود .قراين وشواهد اين گفته راتصديق ميکند واقعا درعالم غربت وبی کسی تنها خداست که ميتواند به فرياد آدم درمانده برسد ونه هيچ کس ديگر! ناجی اصلی خداهست وبس ! برای مثال اگربه خودمان وبه افعال فردفرد اين مسافرين خيره ودقيق شويم به اين نتيجه می رسيم که جزخدای مهربان هيچ کس ديگربنده درمانده راآنطورکه بايد وشايد درک نميکند برای مثال عده ای ازمسافرين رامی بينی که هرروزحداقل 50000 روپيه راخرج ميکند تنها پول ديسکوتک رفتنش به چندصدهزارميرسد هرروزلباس نوميخرد موبايلی به دست ميگيرد وباموبايلش پيش چشم مردم مظلوم وفقيراندونزی مانورميدهند وبه اصطلاح قيافه ميگيرد وپزمی دهد !! هرچندهمين انسان ذليل وشکست خورده دردل ودرحقيقت امرازناحيه وجدان درعذاب است وازموقعيت اش رنج می برد .ازآن طرف مسافربی پول وکم خرجی را می بينی که لباس صحيح برای پوشيدن ندارد چه رسد به ولخرجی ولوتی گری وبی بند وباری ! بارها اتفاق افتاده که بخاطربی پولی خودم که اکنون به 4 ماه می رسد ازخدای خودتشکرکرده ام وپيش خودگفته ام :خداراشکرکه پول ندارم چون اگرمی داشتم مانند مابقی مسافرينی که پول دارند به گناه آلوده ميشدم آنهم درکشوری مانند اندونزی که هرکاری آزاد است وجرم ندارد ! فشارروحی براکثروشايد تمام مسافرين به حدی عميق است که بنده توانايی قلم فرسايی ونوشتن آن راندارم بايد انسان خود دراين موقعيت ها گيرکند وقراربگيرد تابتواند باتمام وجودش باپوست وگوشت واستخوان وذره ذره ی وجودش عمق اين درد بزرگ واندوه بی پايان رادرک ولمس کند ! نويسنده ی ماهروچيره دستی رانيازاست تابه توصيف وضعيت موجودمسافرين بپردازد.آن شب ازشدت فکرزياد خوابم نمی برد به عقربه های ساعت نگاه ميکردم ديروقت بود ولی عليرغم آن خواب به چشمانم نمی آمد وقتی به تردد اين مردم اندونزيايی نگاه ميکنم وقی می بينم که هرکس به دنبال کاری است محصل برای کسب علم ودانش وداشتن آينده ی روشن به مدرسه ودانشگاه ميرود وکارمند دولت که برای کسب روزی حلال به اداره اش ميرود فردموتورسوارکه باموتورش افرادراجابجاميکند وازاين طريق پول درمی آورد همه وهمه اينها به دنبال روزی وبرای ادامه ی زندگی تلاش ميکنند ولی دراين طرف عده ای مسافربرگشت خورده رامی بينی که سرچهارراه که مکانی واتاقکی موجوداست نشسته اند وبه وسايط نقليه وبه انسان هايی که تردد ميکنند وفعاليت روزانه شان راانجام ميدهند نگاه ميکنند هرچندبرای من که همدرد اين مسافرين وجزئ آنها هستم درک اين نکته که چراآنها سرچهارراه نشسته اند آسان است ولی آن اندونزيايی شايد فکرکندکه چه انسانهاي بيخودي ! کاروزندگی ندارند و24 ساعت سرچهارراه می نشينند وبه عبورومرورمردم خيره ميشوند آن اندونزيايی خبرندارد که اينها ازبی حوصلگی ومجبوری آنجا نشسته اند کاربه جايی رسيده است که گهگاه مسافري يامسافرانی رامی بينی که ناخودآگاه شروع به آوازخواندن ميکنند !!هرلحظه يک آوازميخواند گاهی ايرانی گاهی هند وچنددقيقه بعد نوحه ميخواند گاهی اوقات به نزد مادردوستم آيت ميروم که رستورانی کوچک دارد وقتی مرادرفکرمي بيند به من ميگويد زياد فکرنکن ممکن است خدای ناکرده ديوانه شوی !! اوراست ميگويدآخرکسی که زياد فکرکند آنهم فکری که راهی نداشته باشد ديوانگی است بالاخره آن شب نفهميدم چطوروکی خواب رفتم ..... ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:58  توسط هميشه مسافر  | 

زندگی درماترم -قسمت پانزدهم -

روزچهارشنبه 16 جنوری 2002 بود که سروکله ی چندنفرازکارمندان يو.ان.اچ.سی .آر پيداشد يکی ازآنها افغانی وبنام شکليلا بود خانم ديگری هم اهل اردن بود مردی هم بنام محمود واهل اصفهان ايران بود آنهاگفتند که آمده ايم ازشما اينترويو (مصاحبه)بگيريم وازفردای آنروزبودکه مصاحبه ها شروع شد ولی من جزآخرين نفراتی بودم که مصاحبه کردم صبح همانروزخواب دوستم احمدراديدم که اوبالاخره ازدواج کرده وبه اصطلاح قاطی مرغها شده است !!! روزدوشنبه 21 جنوری حدودساعت 9 صبح خانمی ازطرف آي.او.ام آمده بود وگفت که ازبين خودتان سه نماينده دومرد ويک زن انتخاب کنيد تاباآنها وباحضوررئيس پليس ماترم ورئيس هتل ويسما ونماينده آی .او.ام يک نشست چهارجانبه داشته باشيم قبل ازقبل چندنفربعنوان نماينده انتخاب شده بود البته به مشورت عده ای محدود وکم ومن جمله فاميلی ها واين طرزانتخاب ناراحتی مجردها راکه اکثريت راتشکيل ميدادند بدنبال داشت چراکه باآنها هيچ مشورتی نشده بود!! بالاخره نماينده های مذکورباحضورافراد فوق الذکرجلسه کردند ولی کوچکترين نتيجه ای دربرنداشت که هيچ بلکه ازطرف رئيس پليس ماترم مورد تهديد قرارگرفتند که اگربخواهيم  ميتوانيم شمارابه کوپنگ برگردانيم !اگربخواهيم ميتوانيم شمارادرچهارديواری ويسما قيد وزندانی کنيم ونگذاريم که بيرون برويد ميتوانيم !!! تنها نماينده يو.ان.اچ.سي.آر قول داده بود که نتايج مصاحبه هاراهرچه زودترحداکثرتايک ماه آينده مشخص کند .اين بود نتايج اين نشست چهارجانبه  !!!!روزسه شنبه 22 جنوری نوبت مصاحبه دوم من با سازمان ملل متحد بود که مدت 3 ساعت طول کشيد ولی مصاحبه درساعت 6ونيم بعدازظهرختم شد وبه دوروزبعد موکول شد.درمدت اين دوروز دوباره به محل مصاحبه که درمرکزپليس بود رفتم وبعدازحدوديکساعت انتظار بالاخره محمودايرانی وخانوم روزا درساعت 4 ونيم عصرنوبت به مصاحبه من رسيد جنجالی ترين مصاحبه درميان مهاجرين مصاحبه وکيس من بود ونيزطولانی ترين مصاحبه شونده نيزمن بودم ! سئوال کننده خانم روزا ومترجم هم محمودايرانی بود روزاسئوال ميکرد ومحمود ترجمه ميکرد ومن جواب ميدادم ومحموددوباره جواب مرابرای روزا ترجمه ميکرد .اين بارهم مصاحبه من مانند مرتبه ی اول طولانی شد گهگاه بين مصاحبه خنده ای ميشد ازنگاه محمود که خيره خيره مرانگاه ميکرد سخت خنده ام ميگرفت البته اخلاق ورفتاراوهمراه باشوخی بود وقتی زيرچشمی به اونگاه ميکردم ناخداگاه خنده ام ميگرفت ولی خودم راکنترل ميکردم وسط مصاحبه محمود شکلاتی رابه من تعارف کرد باتشکراوشکلات راگرفته وگوشه ميزگذاشتم وگفتم بعداميخورم دراين لحظه روزا به من گفت که نترس سمی نيست ؟! ومن نيزدرجواب گفتم ميدانم اما باشد برای بعدازمصاحبه که خسته ميشوم ميخورم ! سپس خنده ای سه نفرکرديم ومصاحبه ادامه يافت درآخرروزا گفت که مااين مصاحبه رابامتن بيوگرافی که داديد ترجمه ومقايسه ميکنيم شايد مصاحبه ديگری هم باشما انجام شودبعدا شماره موبايل وتلفن خودرابه من داد وگفت اگرخواستی بامن ارتباط بگيری اين ها شماره های من هست واين هم ايميل من است که ميتوانی بامن تماس بگيری . من درجواب تشکرکردم وگفتم پولی ندارم که بتوانم ارتباط بگيرم ! سپس خداحافظی کردم وبه سمت ويسما برگشتم .درهمين روزها بود که درهراتاق پنکه ی سقفی نصب شد که خيلی مهاجرين راحت شدند قبلا درطول روز هوای اتاقها خيلی گرم وآزاردهنده بود ونميشد بعدازصرف نهاراستراحت کرد ازشدت گرما خيس عرق ميشدند مهاجرين راميديديم که درساعات گرم روزتوسط کارتن وياوسايل ديگرخودشان رابادميزنند که خنک ترشوند.ولی بعدازنصب پنکه ها ديگرميتوانستيم درساعات گرم روزهم استراحت کنيم واين جای شکرداشت وبااين پيشرفت مهاجرين نفس راحتی کشيدند!دراين جاميخواهم خاطره خنده داری ازنمازخواندن ماها که بااندونزيايی ها تفاوت داشت رابرايتان بگويم : يک دوست داشتيم که ازاهالی اندونزي بود وبه روح الله درس کامپيوترميداد يک روزمارادعوت کردکه به همراه وی به جشن عروسی يکی ازاقوام وی برويم خلاصه غذای ظهرراخورديم وبعدبرای استراحت به خانه ی دوستمان که وی رامعلم صداميکرديم رفتيم .دراين موقع صدای اذان به گوش رسيد پدرمعلم دوتا دمپايی برای ما آورد که برويم و وضوبگيريم پدرمعلم سه تاجانمازی آماده کرده بود يکی درجلو ودوتا هم درپشت سراولی يعنی مثل نمازجماعت ! خودوی درصف دوم نشسته بود ومن هم ازفرصت استفاده کردم وکناروی جای گرفتم روح الله که ديرترآمده بود هنوزمتوجه نشده بود پدرمعلم ازوی خواست که جلوبايستد وامام جماعت شود !!! فکرش رابکنيد !! روح الله غافلگيرشده بود واصلا فکرچنين لحظه ای رانميکرد لذا روبه من کرد وازمن خواست که امام شوم که من هم قبول نکردم ! پدرمعلم هم قبول نکرد که امام باشد !! سرانجام روح الله مجبورشد که امام جماعت شود .بنده خدا روح الله که درعمرش تجربه اين کارها رانداشت حسابی تحت تاثيررفته بود واصلا حواس برايش نمانده بود چون روح الله بدون مقدمه وبدون اينکه اذان واقامه کند نيت کرد وتکبيرگفت !!! من وپدرمعلم هم نيت کرديم وتکبيرگفتيم ! تازه تکبيرگفته بوديم که متوجه شديم روح الله رکوع اول راتمام کرده وميخواهد به سجده برود !!! پدرمعلم بنده خد که سنی بود اصلافکرميکرد که تازه خواندن حمد شروع شده !!! باسجده رفتن روح الله امام جماعت ماهم بدون رکوع مستقيم به سجده رفتيم که ازامام عقب نمانيم !! من شديدا خنده ام گرفته بود وبه سختی خودم راکنترل ميکردمبيشتردلم به حال پيرمرد سوخت که بنده خدا به هوای اين بود که اينها مسلمان هستند وعربی رامی فهمند وبيشترازاندونزيايی ها به اسلام واحکام نمازوارد هستند درطول عمرم اين اولين نمازجماعتی بود که اين باحالت واين تعدادميخواندم به هرصورت رکعت اول نمازتمام شد ورکعت دوم رسيد من زيرچشمی متوجه حرکات پدرمعلم بودم دررکعت دوم پدرمعلم که سنی بود دستهای خودراجلوی شکمش بصورت دست بسته گرفت يعنی حالت اصلی سنی بودن خودش راحفظ کرد ولی من وروح الله به حالت دست بازنمازراادامه ميداديم ازطرفی صدای روح الله امام جماعت را به سختی وبدبختی می شنيديم درضمن پدرمعلم نميدانست که مابه روی مهرسجده ميکنيم وشيعه هستيم ومذهب ما فرق ميکند .بالاخره نمازجماعت آن روزباهرترتيب وشکلی عجيبی که بود تمام شد من که اصلا نفهميدم که چطورتمام شد فقط حواسم به اين بود که جلوی شليک خنده ام رابگيرم !! درآخرنمازبه رسم اسلامی بطرف پدرمعلم دست درازکردم وجمله ای که معمولا نمازگزاران بعدازختم نمازبه هم ميگويند رابه وی گفتم تقبل الله ... !! يعنی خداقبول کند واين اين برای من واضح بود که اين نمازکاملا باطل بود !!!! بعدازختم نماز پدرمعلم جانمازهارا  به داخل اتاق ديگری برد ومن دراين فاصله که وی رفته بود به روح الله گفتم که چيکارکردی بابا؟؟! روح الله که مانند من سخت خنده اش گرفته بود ولی جای خنده نبود که خنده ها راسربدهيم !! خداميداند که پدرمعلم بنده خدا چه فکرهايی باخودکرده است حتما گفته که اين ديگه چه جورنمازخواندنی بود ؟؟؟ اين ها ديگرچه جورمسلمانی هستند ؟؟بهرصورت شام راهم درخانه معلم خورديم دستشان درد نکند خيلی غذای خوشمزه ای درست کرده بودند بعدازصرف غذای شب معلم موتری رابرای ماآورد که مارابه ماترم برگرداند چون خانه آنها خارج ازماترم بود بعدازاينکه خداحافظی کرديم سوارموترشديم وموترحرکت کرد باحرکت موترودورشدن ازخانه معلم روح الله يکسره وباصدای بلندی ميخنديد وقادربه کنترل خودش نبود !!! خداميداند که راننده باخودش چه فکری کرده است ؟ چندباربه روح الله گفتم که جلوی راننده اين طورنخندد چرا که گمانهای بدنکند که چراوبه چی ميخندد؟وبه پدرمعلم نگويد واوهم خواهد فهميد که مابه چی ميخنديديم !! دربين راه روح الله نکته ديگری هم بمن گفت که ازشدت خنده نزديک بود سکته کنم اگرراست گفته باشد که نماز ما صد درصد بلکه بدتر باطل بوده امام جماعتی که غسل نيازداشته !!! نمازخواندن آن شب ما تاريخی بود که هيچ وقت فراموشم نميشود !!! تامدت های مديدی من وروح الله هروقت که يادمان ازآن شب می آمد ميخنديديم !!! وقتی که به ويسما هم رسيديم موضوع رابه بقيه بچه ها گفتيم همه ميخنديدند جناب شيخ باخنده به روح الله گفت  پس ازاين به بعد يک شيخ هم اضافه شد شيخ آخوند روح الله !!! دامت برکاته !!! .... ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:0  توسط هميشه مسافر  | 

آخرين شب سال 2001 وحال وهوای شهرماترم - قسمت چهاردهم -

ساعت هشت ونيم شب همراه روح الله پياده ازسيرونی به پونتی آمپنن ساحل منطقه آمپنن حرکت کرديم درمحدوده ی ايستگاه مرکزی پليس _پولدا_ بعنی خانه چينپيه به مناسبت تحويل سال نوميلادی مراسمی برگزارشده بود .درآنجا چينچيه راديديم که باچندنفرمشغول صحبت بود بااواحوالپرسی کرديم اوازمادعوت کرد که داخل برويم جلوی منزل او صندلی های بسياری چيده شده بودتعدادی برای خودشان غذاگرفته بودند وروی صندلی ها نشسته بودند ومشغول خوردن بودندمابه اتفاق وی ودوستش که يک زن چينی حدودا 35 ساله بوددرصف غذاايستاديم مانند هتل ها سلف سرويس بود يعنی هرکس بايد ازخودش پذيرايی ميکرد بارسيدن نوبت ماازهرغذايی که مورد دلخواه ومطلوب مابود برداشتيم غذاهای روی ميزچيده شده بودند سپس هرچهارنفربادردست داشتن بشقاب غذا داخل اتاق شده وروی مبل ها نشستيم ومشغول خوردن شديم .برادرچينچيه يک پارچ آب سردبرايمان آورد بعدازختم غذا خودرن برای مدتی باصحبت کردن خودمان راسرگرم کرديم تاساعت 9 ونيم شب درمنزل وی بوديم سپس ازآن دووهمچنين خواهربزرگ وی راتنا خداحافظی کرديم وبه راهی که قبلا مقصد مان بود ادامه داديم نرسيده به منطقه ی آمپنن سمت چپ ميدان فوتبالی قرارداشت اطراف وداخل ميدان فوتبال مملو ازدختران وپسران جوانی بود که برای ديدن کنسرت يکی ازخواننده های مشهوراندونزی درآن مکان تجمع کرده بودند تعدادی پليس هم درخيابانها ومکانی که محل تجمع عموم مردم بود قرارداشت .خيابانهای اطراف استاديوم ميدان فوتبال يکطرفه وبعضا هم بسته شده بود مانند شبهای گذشته بايک نگاه انداختن ازکنارجمعيت وميدان فوتبال گذشتيم اکثرجهت حرکت وسايل نقليه مانند موتر وموتورسيکلت بطرف منطقه ی تفريحی وساحل دريا سينگيگی بود طبق رسم هرساله وسالهای قبل تمام مردم لحظه ی تحويل سال سينگيگی جمع می شوند به رقص وپايکوبی وجشن می پرداز د سيل جمعيت اعم ازموترسوار وموتورسيکلت سواروپياده بود که بطرف سيگيگی می رفتند واقعا عجيب شلوغ وشوروشوق درميان مردم به چشم می خورد منطقه آمپنن راقدم زنان دورزده به ويسما محل اقامت مان برگشتيم .آن شب ازبيکاری وفکرخواب نمی رفتم تاپاسی ازشب ساعت 2 نصف شب جلوی دروازه ويسما روی صندلی نشسته بودم وبه سيل موترها وموتورسيکلت ها يی که مقصدشان سينگيگی بود نگاه ميکردم چندروزمانده به عيدفطرتاچندروزبعدازتحويل سال نو2002 درجلوی مغازه ها وفروشگاه ها بزرگ ماترم و.... بوق های قيفی شکل بزرگ وکوچک برای فروش به چشم ميخورد اکثرخريداران وشايد تمام خريداران بوق ها راکودکان ونوجوانان تشکيل ميدادند .آن شب اکثرمردم بابه صدادرآوردن بوق های شيپوری و.. شادی ميکردند .موترسواران وموترسيکلت سواران همه وهمه بوق می زدند .صدای بوق ها ی شيپوری تمام شهررافراگرفته بود همه مردم شادبودند(اندونزيايی ها)ولی خدا ازدل مهاجرين افغانی وپاکستانی وعراقی وايرانی خبرداشت که چه دردل پرخون آنهاميگذرد ؟؟؟ ظاهرحرکات مهاجرين ظاهروپوشش جوانان بخت برگشته وشکست خورده ی مهاجرين حسرت مردم اندونزی رابدنبال داشت هرکسی که ازجلوی جوان شيک وخوش پوش مهاجروبرگشت خورده عبورميکرد فکرميکرد که بايد اوازوضعيت اقتصادی بالاوزندگی مرفه درکشورخودش برخوردارباشد !!! وحال آنکه حقيقت تلخ اين بود که درست اين جوانان درکشورفقيراندونزی شيک می پوشند لوکس راه می روند وخوب ميخورند ولی پول وخرج جيب آنهاراپدران آنها به صدزحمت ودربدری درکشورهايی مثل ايران که خون مهاجرين افغانی رادولت آن درشيشه کرده است وآنهارااززندگی سيرکرده است کارکرده وباآبله دست وعزق پيشانی تامين ميکنند وبرای اين جوان خودمی فرستند آن پدردلسوز آن پدرمهربان وزحمت کش وآن پدرازهمه جای دنيا بی خبرچه ميداند که جوانش چه کارهايی درکشوراندونزی انجام می دهد ؟؟چه ميداند که پسرش ازشدت افسردگی واسترس به چه کارهايی روی آورده است تاناکامی وشکست های خودرافراموش کند؟؟؟آن اندونزيايی چه ميداند که شب وروزاين مهاجربيچاره يک رنگ دارد وآنهم سياه وتيره است !! آن اندونزيايی چه ميداند که آن جوان مهاجرکه حيران وسرگردان وتلوتلوخوران درسرک ها وکوچه های شهرماترم قدم می رند وتانيمه های شب وبعضا تمام شب بيرون ازاتاقش ساعات شبانه روزش راسپری ميکند همه و همه ازشدت غصه وجوش زياد وبلاتکليفی وسربه جنون زدن است ؟!حال آن جوان مهاجرمانند عاشقی است که ازدست عشق خودبه سرحدجنون رسيده باشد وراه صحراوبيابان رادرپيش ميگيرد .اونيزازشدت فکروغصه واسترس وانتظارطولانی مدت به سرحدجنون رسيده است ومانند آن عاشق شکست خورده به ولگردی درخيابانها وکوچه های تاريک وخلوت شهرماترم می پردازد .آن لحظه که جوان مهاجربادخترجوان اندونزيايی به گپ وسخن مشغول است وبه ظاهرلبخند می زد وشاد است وگاها ميخندد! همزمان دردل خون گريه ميکند وبه بخت سياه واقبالش لعنت می فرستد . يکی ازهمين روزها روح الله به من گفت که معلمش به اوگفته است که درروزنامه ی لامبوک پوس نوشته شده است که جوانان مهاجرافغانی وعراقی وايرانی وپاکستانی بخاطرفراموش کردن شکست وبخاطردوری ازازافکارپريشان وبه منظورکم کردن ازشدت فشارواسترس روانی به پنتی (ساحل دريا) می روندوبه شراب خواری می پردازند ودربرگشت ازساحل دريا ودرمسيربرگشت به اتاقهايشان آنچه ميزوصندلی چوبی سرراهشان باشد رابالگد زده ومی شکنند حالت ورفتارفرد مستی که درحالت مستی وبيخودی ازاوسرميزند.ودريک کلام مستی ميکنند واين عين حقيقت است وحقيقت برای مامردم مهاجراعم ازافغانی وايرانی وعراقی وپاکستانی تلخ است اين روزها کاربه جائی کشيده که حتی مردان متاهلی که باخانواده های خوددراينجا هستند باجوانان مجرد همراه شده وشراب مي نوشند !!! يادم هست که درهمان روزهای اول ورودمان به ماترم مسئول آی .او.ام آقای يانگ دستورداد برای سرگرمی وتفريح مهاجرين ميزپينگ پونگ وانواع توپهای فوتبال وواليبال و... آماده شود که بعدازچند روزهم آماده شد ودردسترس مهاجرين قرارگرفت .بمرور زمان ورزش وتفريح هم نتوانست فکروروح جوانان مهاجرراتسکي داده وآنهاراآرام کند که ميزپينگ پونگ تبديل به صندلی شد که بعدازمدت کوتاهی هم شکست وراکت های آنهم گم وگورشد اما هواداران وعلاقمندان واليبال وفوتبال هرازچندگاهی به تمرين وورزش می پردازند .ازآن طرف يکی ازجوانان مهاجرافغانی گيتاری خريده وبا نواختن گيتار خودوعده ای راهم سرگرم ميکند بعضی ازروزها شخصی بنام ماما رامی بينم که بارقص ومسخره گی خودمهاجرين رامي خنداند ! وی ازاهالی ولايت پشتون نشين لغمان است وحدود 60 سال سن دارد وپسرش بنام نعمت هم باوی دراينجا هست باحرکاتی که ازوی سرميزند هربيننده بايددن اوخنده اش ميگيزد عليرغمی که زبان اندونزيايی نميداند ولی بامردم اندونزيايی ارتباط ميگيرد که البته حرکات ورفتارش درشان يک مردمسن وسالخورده نيست ودريک کلام بچه ها اورامردی لوچک (بيخود) ميدانند جوانان مهاجرکه ازانتظارطولانی وسرگردانی بشدت خسته شده اند باديدن رقص ماما می خندند که ماما دروسط ميدان وجوانان دراطراف وی راحلقه ميکنند وبرايش دست ميزنند وبعضا هم ميخوانند البته چه يک خواندنی ؟!!!اکثرجوانان برای پرکردن اوقات فراغت شان به ورق بازی (پربازي) روی آورده اند وتاپاسی ازشب به ورق بازی مشغول اند .اززمانی که ويديو سی دی را را آورده اند تاپاسی ازشب عده ای مشغول تماشای فبلمهای اکثرا هندی وآمريکايی هستند وعده اي هم به فراگيری زبان انگليسی روی آورده اند که تعداد اين عده مانند تماشاچيان فيلم زياد است که البته درهمين اواخرچهارم معلم کارآموزش آنان رابعهده دارند وآنهاهم تقاضای حقوق وشهريه کرده ند !! ..... ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:22  توسط هميشه مسافر  | 

اقامت درشهرماترم لامبوک - قسمت سیزدهم -

بامداد روزدوشنبه بعدازحدود 50 ساعت مسافرت باکشتی بالاخره به بندرشهرماترم درايالت لامبوک رسيديم .کشتی بااحتياط دراسکله توقف کرد ولنگرانداخت.مسافرين بعدازپياده شدن همه درگوشه ای جمع شدند البته باراهنمايی نيروهای پليس وآی .او.ام وبعدازاينکه پليس مطمئن شده که همه مسافرين پياده شده اند همه رابسوی اتوبوسهايی که برای انتقال ماحدود100 مترآن طرفتر پارک شده بودند حرکت دادند وبه نوبت ده ده نفرسواراتوبوس ها شديم اتوبوسها واقعا لوکس بودند طوريکه بانشستن روی صندلی آنها احساس راحتی ميکرديم ونفس راحتی کشيديم بعدازسوارشدن همه مسافرين اتوبوس ها منظم وبدنبال هم بصورت قطارمانند به مقصدی که ازقبل برايمان درنظرگرفته بودند حرکت کردند.بعدازحدود20 دقيقه اتوبوس ها جلوي يک هتل توقف کردندوبه دنبال آن بچه ها باعجله ازاتوبوس ها پياده شدند وبه داخل محوطه هتل ومتعاقب آن به سالن هتل راهنمايی شديم که خدمه هتل باشيرينی وشربت خنک ازهمه مسافرين پذيرايی کردند بعدازآن رئيس هتل بنام هوگن اسامی مسافرين راچندنفرچندنفرخواند بعضا ده نفربعضاچهارنفربعضا هفت نفروهرکدام ازاين تعدادنفری که اسم شان خوانده می شد همراه يکی ازکارگران هتل به اتاق هايشان راهنمايی می شدند اتاقها به تناسب تعدادنفرات بزرگ وکوچک بود تمام اين امورازقبل هماهنگ شده بود .وقتی مابه جلوی اتاقمان که شماره ی آن 26 بود رسيديم اسامی خودمان راکه روی کاغذی نوشته شده بود وبرروی شيشه درب اتاق نصب شده بود ديديم ! ظرفيت اتاق ما 5نفربود درهمان نگاه اول که به ظاهرهتل انداختيم به مراتب بهترازخوابگاه کوپنگ بود هراتاق دارای دستشويی (تشناب) وحمام تميزی که کاشی شده بود بود وآب لوله کشی 24 ساعته داشتيم جلوی هراتاق يک ميزنسبتا بزرگ ويک ميزکوچک باپايه های کوچک ودوصندلی چوبی دونفره که دردوطرف ميزکوچک گذاشته ميشد قرارداشت .هراتاق يک جاحوله ای هم برای خشک کردن حوله ها بعدازاستحمام داشت ونيزهراتاق دوجارو که يکی برای جاروکردن اتاق ويکی برای شست وشوی کف اتاق وجلوی درب اتاق که کاشی شده بود داشت وسالن بزرگی هم درهتل برای نمايش فيلم وتماشای تلويزيون ونمازخانه ومحل ميزپينگ پونگ اختصاص يافته بود.روشنايی همه محوطه هتل واتاقها وحمام ها ودستشويی ها با لامپهای فلورسنت ياهمان مهتابی تامين می شد داخل هراتاق يک الماری (کمد)بزرگ برای لباس ها ونيزيک جالباسی قرارداشت درداخل صحن هتل طناب هايی رابه درختان داخل محوطه بسته بودند که جهت آويزان کردن وخشک کردن لباسهای مسافرين بعدازشستن قرارداده بودند.درکل تمام امکانات زندگی ورفاهی رابرای مهاجرين فراهم کرده بودند که مشکلی نداشته باشند.به خانواده ها هم هرکدام يک اتاق مخصوص وبراساس تعدادنفرات شان تخت خواب داده بودند.تمام بچه ها ازشرايط اين هتل وامکاناتی که برای مسافرين فراهم کرده بودند راضی وخوشحال بودند.روح الله تصميم گرفته بودکه يک سفربه سورابايا برود بعدازينکه مبلغ 100 دلاررابه روپيه تبديل کرديم به سراغ تراول اجنسی ياهمان تکت فروشی رفتيم ويک تکت به مقصد سورابايا به قيمت 360000 روپيه خريديم سپس غذای ظهررادريک رستوران خورديم وروح الله سوارتاکسی شده وبه سمت فرودگاه ماترم حرکت کرد ومن بطرف ماترم مال که معنای آن مجتمع های تجاری شهرماترم می شود آمدم وبراي يکساعتی بادوست جديدی که درآنجا سی دی فروشی ميکرد نشسته وصحبت کردم وحدودساعت 1و30 بعدازظهربه ويسما ياهمان هتل محل اقامت مان برگشتم .بارفتن روح الله احساس تنهايی ميکردم وکاری هم نداشتم که انجام بدهم وتنهايی قدم زدن هم مزه نداشت بيشتراوقات شبانه روزراباخوابيدن ازروی شب وظهر ازساعت 1 تا 4 بعدازظهرومابقی ساعات راباتماشی فيلم تلويزيون وسی دی سرگرم بودم حدودشايد يکهفته روح الله درسورابايابود ودراين مدت من گاهی اوقات به ماترم مال می رفتم ودرطبقه چهارم بايک فروشنده سی دی دوست شده بودم وبرای گذراندن وقت جای مناسبی بود هرگاه نزدش ميرفتم حداقل 2 يا3 ساعت راکنارش می نشستم نام او يولی بود ونام ديگرش سوری بود .يکروزصبح که به ديدن يولی رفته بودم مشغول تماشای فيلم بودم که خواهربزرگ يولی بنام آيو آمد بااومعرفی وآشناشدم دراندونزی رسم است که بعدازسلام دوطرف خودشانرابهم معرفی ميکنند خواهربزرگ يولی يعنی آيو دررستورانی درطبقه چهارم کارميکرد شوهرش مدتها قبل اورارهاکرده بود دوبچه کوچک بنامهای امين وآدم داشت وهمچنين درمنطقه ديگری بنام گومونگ هم دريک رستوران ديگرکارميکرد يعنی دردومکان کارميکرديکی دوباربه خانه آيورفتيم البته روح الله بعدازمدت کوتاهی به ماترم برگشت بااعضای خانواده يولی وآيوازنزديک آشنا شديم ظاهرمنزل آنها نشان دهنده فقروتنگدستی آنها بود.14روزاول ماه مبارک رمضان رادرشهرکوپنگ گذرانديم ومابقی راهم درشهرماترم درحال گذراندن بوديم .بالاخره ماه مبارک رمضان هم گذشت يکی دوروزآخرماه رمضان بايولی وخواهرش آيو قرارشد که عيدفطررابه ديدن فاميل هايشان که درمنطقه ای بنام آيربوکاک بود برويم .... ادامه دارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:56  توسط هميشه مسافر  | 

درراه ماترم - قسمت دوازدهم -

... کم کم احساس گرمی می کرديم وازطرفی يکی دونفراسامی يکايک مسافرين راميخواندوبدين ترتيب مسافرين وتعدادآنهاراچک ميکرد .دراين لحظه ازسالن بيرون آمديم ودرهوای آزاد نشستيم وبعضی ها هم قدم می زدند.روبروی ما کشتی بزرگی لنگرانداخته بودومافکرميکرديم که شايد درهمان کشتی سوارشويم ولی وقتی ازافرادپليس وآی .او.ام سئوال کرديم آنها گفتند که کشتی که بايد شمارامنتقل کند هنوزنيامده است .همه منتظربوديم سرانجام انتظاربسرآمد وکشتی ازراه رسيد همه خود و وسايلشان راچمع وجورکردند وبدست گرفتند باتوقف کامل کشتی تعدادی مسافر که تعدادآنها هم زياد بود ازکشتی پياده شدند البته ورود وخروج ازدودرب جداگانه صورت ميگرفت به اين معنی که همزمان باخروج مسافرين که پياده می شدند ماسوارشديم .داخل کشتی شده ودرروی عرشه کشتی توسط مامورين پليس ونيزخدمه کشتی به طبقه پايين هدايت شديم هرکدام ازمسافرين تلاش داشت که خودشان راسريعتربه کابين شان برساند تاجايی بهتروچوکي(صندلي)بهتری برای خودبگيردودرطول مسافرت ساعات آرام وراحتی داشته باشند ودريک کلام سفرخوشی داشته باشند به همين خاطرهرکس به طرفی ميدويد هرکس برای خودبک تشک وجايی به اندازه تشک می گرفت اگرکسی زودترمی رسيد برای چندنفرازدوستانش هم جا رزرو ميکرد که سرهمين مسئله کم وبيش ناراحتی پيش آمد ولی آهسته آهسته رفع شد .اما برای عده ای درابتدای ورود تشک پيدا نشد بخصوص برای خانواده ها مشکل بود که برای پيداکردن جای مناسب همانند مجردين به رقابت بپردازند البه ناگفته نماند که مجردين دراين رابطه احساس وظيفه ميکردند وباخانواده ها همکاری کردند.درهرکابين يک تلويزيون بزرگ رنگی 29 اينچ قرارداشت که برای سرگرمی مسافرين بود .اکثرتشک ها ازتميزی آنچنانی برخوردارنبودند به همين خاطردراول کاردلم نمی شد که روی تشک درازبکشم ولی کم کم طبيعی شد چراکه تشک ديگری که تميزباشد پيدانمی شد آن شب يادم نمی آيد که چطوروچه وقت خواب رفتم .صبح روزبعد که شنبه اول دسامبر2001 بود ساعت حدود9 ازخواب بلند شدم .روح الله زحمت آوردن غذای صبحانه راکشيده بود هرمسافرميتوانست بامراجعه به آشپرخانه وباارائه ی بليط کشتی يک وعده غذا بگيرد البته به ازای هربارارائه غذا ازسوی آشپرخانه کشتی يک خط روی بليط اضافه می شد که کسی نتواند بيشترازاستحقاق وجيره اش غذادريافت کند وبی نظمی نشود.بعد ازخوردن صبحانه ودوش گرفتن به همراه روح الله به گشتن وقدم زدن درکشتی پرداختيم وبقول اندونزيايی ها جلان جلان کرديم ازطبقه پايين که مسافرين افغانی ونيزتعدادی اندونزيايی قرارداشتند خودرابه عرشه کشتی رسانديم ودرکنارتماشای مناظردريا وجزيره هايی که کشتی ازکنارآنها می گذشتند هوايی هم تازه ميکرديم .درکشتی نشستن خيلی کسل کننده بود.کشتی حامل ماازچندين طبقه ساخته شده بود دردوطرف کشتی چندين قايق برای مواقع اضطراری وجودداشت تادرصورت لزوم مسافرين راتوسط قايق های مذکورنجات دهند.باديدن اين صحنه به يادفيلم کشتی تايتانيک افتادم .سرعت کشتی درحدود25 کيلومتر درساعت بود تارسيدن به شهرماترم کشتی دردوسه جا لنگرانداخت ومسافرينی پياده وبعضا هم سوارمی شدند .وقتی روی عرشه کشتی به مناظروجزايراطراف ونيزبه آبهای دريا نگاه ميکردم آب دريايی که کشتی باسرعت 25کيلومتردرساعت درآن پيش می رفت به يادزمانی مي افتادم که که توسط کشتی کوچک خودمان قاچاق ازاين آبها گذشته بوديم به يادلحظات سخت وطاقت فرساي آن زمان می افتادم که آرزوميکرديم که کاش جاي آزادتروتميزتری که آزادانه بتوانيم به تماشای مناظراطراف مان بپردازيم پيداکنيم وراحت نفس بکشيم !زمانی که کشتی درچندمحل توقف کرده بود درمدت زمانی که تخليه مسافرين صورت ميگرفت تعدادی کاسب ودست فروش بادردست داشتن سبدهايی وارد کشتی ميشدند وباعبورازکنارمسافرين اجناس خوشان رادرمعرض فروش ميگذاشتند ميوه هايی مانند موز.ام .بادام زمينی و... وموادخوراکی برای فروش می آوردند .ظاهرفروشندگان اعم ازطفل وزن ومرد همه وهمه چندان مناسب نبود وظاهرآنهابيانگرفقرحاکم برکشورومردم اندونزی بود به خاطرچرخاندن چرخ زندگی افراد يک خانواده ازطفل چندساله گرفته تاپيرمرد شصت ساله ويازنی که طفل شيرخواره اش برپشت يابغلش بود مجبوربودند فعاليت کنند تابتوانند زندگي زجرآورشآن رابگذرانند .با ديدن وضعيت زندگی مردم اندونزی البته نه همه آنها عده ای هم هستند که بهترين زندگی هارادرهمين کشورميکنند که ازاروپاوآمريکا هم بهترزندگی ميکنند صدرحمت به زندگی وحالت مهاجرت خودمی فرستاديم بعضامشاهده ميکردم که فروشنده بخصوص اطفال فروشنده بااصراروخواهش وتمنا به مشتری ازوی ميخواست که جنسی راازاوبخرند.کشتی همچنين مسجدی داشت که ازسه چهارطرف دارای قطب نما وقبله نما بود چرکه کشتی ازهرچندگاهی باتوچه به مقصدش چرخش ياتغببرجهت داشت ونکته جالب اين بود که درکنارهمين مسجد خرابات خانه وبعبارت ديگرسالن دنس يا نايت کلب قرارداشت البته مسجددرطبقه بالاونايت کلب(کاباره)درطبقه زيرين مسجد بود وباتوجه به عقيده وانديشه هرمسافرميتوانست مختارانه به مسجدويابه سالن کاباره(نايت کلب) برود تنها فرقی که داشت اين بودکه نايت کلب نيازبه خريد تکت داشت اما برای رفتن به مسجد هزينه ای درکارنبودومجانی بود .....ادامه دارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:51  توسط هميشه مسافر  | 

خداحافظ شهرکوپنگ - قسمت يازدهم -

هرسه خواهرياده شده درمنزل پدرشان زندگی مي کردند.بالاخره سوارموترچيپ آبی رنگی که حدود يکساعت قبل ازجلومان درجاده گذشته بود شديم همانطورکه موترجيپ جلوترميرفت هرچندقدمی که مناظرجالب ترداشت پياده می شديم وعکس مي انداختيم .

موتربه شهررسيد وکاترين گفت که همه به خانه مامی رويم که ماهم قبول کرديم .ازچندنقطه مهم شهرسوه گذشتيم وموتردرمقابل يک منزل توقف کردداخل منزل شديم درهمان ابتدافهميديم که منزل خانواده کاترين باشد .من وروح الله رابه مهمانخانه خودشان هدايت کردند .اتاق بزرگ به ابعاد 8 در4 که يکطرف آنرابامبلهای شيک وتميزی که منظم چيده شده بود ويکطرف ديگراتاق تلويزيون وميزو... دروسط چندميزگذاشته بودند.ديوارهای اتاق باعکسهای اعضای خانواده کاترين پوشيده شده بود .بعدازچنددقيقه چای آوردند البته ماپيشنهادچای داده بوديم متعاقب آن ازهردری سخن گفته شد کاترين آلبوم های عکس خودش راآورد ومابرای چندلحظه سرگرم ديدن آن شديم عکس مان راگرفت وعکسش راانداختيم بعنوان يادگاری آدرس ايميل يونداری راگرفتيم وآدرس ايميل خودمان راهم بهش داديم همانطورکه آهسته آهسته چای راميل ميکرديم صحبت ميکرديم هرچندکه دربيان کامل منظورمان مشکل داشتيم !!کم کم هواتاريک می شد به همين خاطرمااجازه رخصت خواستيم وخداحافظی کرديم راننده آن خانواده باهدايت کاترين ازجابلند شدوموترراروشن کرد باخداحافظی ازآنها سوارموترشديم به سمت هتل باگايا حرکت کرديم .جلوی هتل پياده شديم وازراننده هم خداحافظی کرديم .داخل هتل شديم چنددقيقه نشستيم ودرباره خانواده ی مذکوروخاطرات آنروزصحبت کرديم سپس برای خريد بيرون آمديم به مغازه ای که درنزديکی هتل مذکوربودرفته ومقداری خريد کرديم وبرگشتيم تازه داخل اتاق شده بوديم که يکی ازکارکنان هتل درب اتاق رازد وبرای پرکردن فرم هتل که مشخصات هرمسافردرآنجابايد درج شود پاسپورت ماراخواست ماهم که پاسپورت نداشتيم گفتيم پاسپورت نداريم کارمندهتل باشنيدن جواب ما کمی نگرن شد وگفت بدون پاسپورت نميتونيم اتاق بدهيم برای مامشکل خلق ميشود بعدازکمی صحبت وپرداخت کرايه اتاق که مبلغ 45000 روپيه بود کارمندهتل کمی آرام ونرم شد واين بدان معنی بودکه راضی شده است .فقط اين نکته رايادآورشد که زيادازاتاق بيرون نياييد هرچندکه چنددقيقه بعد که باکارمندمذکورصميمی شده بوديم وازاتاق بيرون آمده درسالن انتظارباوی صحبت ميکرديم آن شب زودخوابيديم چون خسته بوديم وازطرفی سرگرمی هم نداشتيم .صبح روزبعدوقتی ازخواب بلند شدم دوش گرفتم وروح الله هم دوش گرفت .ساعت 8 قراربود که کاترين بيايد.لباسهايمان روپوشيديم وبه سالن انتظارهتل رفتيم وبه تماشای تلويزيون که اخبارافغانستان رانشان می داد مشغول شديم .ساعت از9 ونيم هم گذشت ولی کاترين نيامده بود کم کم فکرکرديم که وی فراموش کرده وياهم بامشکلی مواجه شده است لذا به اتاق رفتيم که ديدم کاترين ازراه رسيد .بعدازسلام واحوالپرسی روی صندلی نشستيم چنددقيقه ای صحبت کرديم دراين لحظه کاترين کيف خودرابازکرد وازميان آن دوکادوبيرون آورد (هديه) يکی رابه من ويکی رابه روح الله داد باگرفتن کادوها ازکاترين تشکرکرديم البته اوبااين کارش ماراشرمنده کرد وماحسابی خجالت کشيديم .درحقيقت ديرآمدن وی بخاطراين بود که وی به شهررفته بود وبرای خريدکادوها وهمچنين تحويل فيلم دوربين عکاسی برای چاپ آن ودادن عکسهای مامعطل شده بودوديرکرده بود.سپس به اتفاق وی به منطقه ی تفريحی بنام اوهيلا که واقعا زيباوديدنی بود

ودرآنجا باديدن مناظرزيباوبکرطبيعی عکس گرفتيم زياد دراوهيلا نمانديم سپس ازهمان راهی که آمده بوديم برگشتيم دليلش اين بود که بايد ساعت 2 سوارموترشده وبه کوپنگ برميگشتيم .وقتی که رسيديم نزديک هتل باگايا ازموترپياده شديم وبرای لحظات کوتاهی باکاترين صحبت کرديم وازلطف ومحبتی که نسبت به ماداشت تشکرکرديم ودرباره عکسهايی که گرفته بوديم هم قرارشد که فيلم راچاپ کرده وچندروزبعد کاترين به کوپنگ بيايد وعکسهاراتحويل مابدهد!درحال صحبت باکاترين بوديم که اتوبوسی که قراربود مارابه کوپنگ ببردجلوی ماايستاد درلحظه بارش باران هم شروع شد که کاترين چترخودراروی سرمان گرفته بود تاجلوی درب اتوبوس مارابدرقه کردباکاترين خداحافظی کرديم درهنگام خداحافظی به چهره ی کاترين نگاه کردم کاملا گرفته وغمگين بودولی چاره ای نبود وبايد جدامی شديم وبه کوپنگ برميگشتيم سوارموترشديم وازپنجره اتوبوس که بازبود بطرف کاتری دست تکان دادم وخداحافظی کرديم اوهمچنان به مانگاه ميکردتاکه اتوبوس ازديد اومحوگشت .جاده لعزنده بود واتوبوس ما بسيارآهسته حرکت ميکرد ولی هوای لطيفی بود .هنگامی که ازکوپنگ به سوه آمديم اين مسيررادوساعته طي کرديم ولی دربرگشت به بيش ازچهارساعت رسيد واين افزايش زمان برای همه مسافرين بخصوص ماخسته کننده بود .درنزديکی های کوپنگ گروه های نظامی زيادی رامشاهده کرديم که همگی مسلح بودند وبه فاصله های کم وزياد کنارجاده نشسته بودند وبعضا ايستاده بودند برای مااين سئوال خلق شد که علت ايستادن آنها چيست ؟ديروزيعنی يکشنبه وقتی که ازکوپنگ به طرف سوه رفتيم خبری ازاينهمه سربازمسلح نبود؟!ازيکی ازمسافرين که نزديکمان نشسته بود سئوال کرديم اوتوضيح داد که علت حضورسربازان بخاطرآمدن رئيس جمهورتيمورشرقی به کوپنگ هست .تيمورتيمورياهمان تيمورشرقی حدود 2 يا3 سال قبل بعدازجنگهای زياد مسلحانه که بين نيروهای مردمی تيمورشرقی وارتش اندونزی درگرفت وتعدادی زيادی هم کشته شدند درآخربه کمک نيروهای نظامی استراليا وفشارکشورهای غربی توانست استقلال خودرابگيرد.سرانجام انتظاربه سرآمد وبه کوپنگ رسيديم وماجلوی مرکزپليس اس.پي.ان پياده شديم حدود ساعت شش بعدازظهربود که به اتاق رسيديم درست همزمان باورودمابه اتاق بودکه موترحامل غذای مسافرين هم ازراه رسيد ازبرکت قدم مابودديگه !!!کاترين هم به وعده خودعمل کرد عمل کرد درست چندساعت قبل ازاينکه روزجمعه 31نوامبرماشهرکوپنگ رابرای هميشه به مقصد شهرماترم درلامبوک ترک کنيم وی بنده خدا ظهرهمان 31 نوامبرآمد وباکلی معذرت خواهی حلقه فيلم رابه ماداد وعذرخواهی کرد که فرصت نکرده فيلم هاراچاپ کند درعوض ماقول داديم که به محض چاپ فيلم عسکهای آنرابرای کاترين به ادرسی که برايمان داده بود پست کنيم . غذای شب (شام)راخورديم کم وبيش وسايل ناچيزی راکه داشتم راجمع کردم حدودساعت 8 شب بود که تعدادی به سوی ميدانی که دروسط مرکزپليس قرارداشت حرکت کردند گروهی هم پيشاپيش ساکها ووسايل شان راجلوی درب بلوک (اي) گذاشته بودند عده ای هم مشغول صحبت درباره نحوه رفتن بودند به هرحال همه ذوق زده شده بودند وخوشحال بودند .خوشحال بخاطراينکه قدمی به سوی افغانستان برميدارند وتا اندازه ای به موضوع بازگشت به وطنشان نزديک می شوند ونيزشاهد شهرجديدی ازکشوراندونزی خواهند بود ومهم ترازهمه اينکه گفته می شود که درشهرماترم درهتلی جابجاخواهيم شد که خيلی تميزتروباامکانات رفاهی بيشترخواهد بود ونيزآب وهوای شهرماترم سردتراست درصورتيکه درکوپنگ دارای هوای گرم - برق نامنظم (شب درميان) محل خواب بزرگ وعمومی ونه چندان تميز _ آب نه چندان بهداشتی (دوحوض که 46 نفربرای شستشوی بدنشان ازآنها استفاده ميکردند) بالاخره من وروح الله هم وسايل رابراشته بسوی ميدان وسط مرکزپليس حرکت کرديم ازبدشانسی آن شب برق هم قطع بودوعدم برق در سرعت حرکت مسافرين تاثيرگذاشته بود کم کم همه دروسط ميدان مرکزپليس چمع شدند

موترها هم آمده بودند دوموترپليس وچهاردستگاه مينی بوس که آی .او.ام آنهاراکرايه کرده بود يکی دوروزقبل به هرکدام ازمسافرين کارت کاغذی کوچکی داده بودند تادرهنگام سوارشدن برموترونيزکشتی نظام برقرارباشد ولی آن شب درتاريکی آن کارت ها چندان کارآيی نداشت وسوارکردن مسافرين حداقل يکساعت ونيم بطول انجاميد .ابتدامن وروح الله برموترپليس سوارشديم سه ياچهارايرانی هم بين مسافرين به چشم می خورد که بصورت قاچاق سوارشده بودند البته چندروزقبل عده ای ازعرب های عراقی تصميم گرفته بودند که آنهارابه پليس تسليم کنند ولو بدهند اما هرچه گشتند آنهاراپيدانکردند چرا که تعدادی ازمسافرين افغانی جلوی ديد آنهاراگرفته بودند وقتی آنها سراغ ايرانی ها راميگرفتند افغانی ها آنهاراپنهان می کردند ونميگذاشتند که عراقی ها آنهاراپيداکنند لحظه ای بعد به دستورمسئول سازمان بين المللی مهاجرت آی .او.ام وقتی ديد که نميتواند ابرانی هاراازميان مسافرين افغانی پيداکند همه ازمينی بوس ها وسايرماشين ها پياده شوند !!همه به ناچارپياده شدند ازروی کارهايی که خودآي.او.ام به ماداده بود اسامی راميخواندند ويکی يکی سوارماشين می کردند .بالاخره نام مراهم خواندند برحسب اتفاق سوارهمان موترقبلی شدم .سرانجام ساعت نه ونيم شب موترها آماده حرکت شدند وهمه مسافرين سوارشدند مردم کوپنگ وآن عده ای که درمدت 45 روزاقامت مسافرين با افغان ها آشناشده بودند ونسبت به يگديگرمحبت ومهربانی داشتند برای خداحافظی بامسافرين افغانی درميدان اس.پي.ان جمع شده بودند .هرکدام ازاهالی کوپنگ درجستجوی دوست افغانی خودش بود که باپيداکردن فرد موردنظرشان به گرمی وباحالتی گرفته وغمگين وبعضا خندان ازآنها خداحافظی ميکردند هرچندپيداکردن نفردرآن تاريکی وشلوغی کاردشواری بود که برای رفع اين مشکل بعضی ها باخودچراغ قوه آورده بودند .بالاخره موترهامرکزپليس راباهمه خاطرات مسافرين واهالی شهرکوپنگ ترک کرد وبه سمت اسکله کوپنگ حرکت کرد همينطورکه موترها درحرکت بودند مسافرين ازخاطرات وخوبی های مردم شهرکوپنگ بايکديگرصحبت ميکردند شايد بتوان گفت که کسی نبود که ازاهالی وشهرکوپنگ به بدی يادکند هرچه بود همه ازآنها به خوبی ونيکی يادميکردند که واقعا هم همينطوربود.درضمن هنگام سوارشدن موتربه هرکدام ازمسافرين يک بوتل(بطري)آب 1ونيم ليتری دادند درآن ساعات ازشب جاده های کوپنگ خلوت بودوموترهای حامل مسافرين بسرعت بطرف بندراسکله حرکت ميکردند .بعداز15 يا20 دقيقه به اسکله رسيديم .همه مسافرين ازموترها پياده شدند وبه سالن انتظارهدايت شدند به علت کوچک بودن سالن ونيزگرم بودن تعدادی ازمسافرين بيرون سالن ودرهوای آزاد نشستند چنددقيقه نگذشته بود که سروکله ی کارمندان آی .او.ام ونيزچند پليس اندونزيايی وچندعراقی که ميخواستند ايرانی ها رادستگيرکنند پيداشد.آنها بدنبال چهارايرانی بودند که بطورقاچاق سوارموترها شده بودند وقصدفرارداشتند چهارنفرايرانی دربين مسافرين افغانی به آسانی قابل تشخيص بودند سه نفرازآنها براحتی پيداشدند که پليس باآنها به تندی وخشن برخوردکرد وچندمشت ولگدبه سروکله آنها زدند نفرچهارم درتوالت سالن انتظارقايم شده بود که بعدازچنددقيقه باهمکاری عراقی ها اوراهم پيداکردند ودرحال لت وکوب کردن اوراکشان کشان باخودبردند .برای مدت کوتاهی درسالن نشستيم بخاطرمسئله ايرانی ها که درحقيقت توسط عراقی ها لوداده شده بودند همه آنهارامحکوم ميکردند واين عمل رابه زشتی وپليدی يادميکردند هرچند مسافرين افغانی تلاش کردند که مانع اين کارآی .او.ام وپليس شوند اما عراقی آنهاراتحريک وتشويق ميکردند که ايرانی ها رادستگيرکنند بهرحال همه ازاين اتفاق ناراحت وگرفته شده بودند اما کاری ازدست مسافرين هم برنمی آمد وخودشان هم درشرايط بدی بودند .....ادامه دارد.....

تصاويرزيرازشهرکوپنگ درجاوه غربی ونيزمنطقه ديدنی وزيبای اوهيلا درشهرسوه می باشد:

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:19  توسط هميشه مسافر  | 

سفربه شهر((سوه )) - قسمت دهم -

من وروح الله تصميم گرفتيم که يک مسافرت به شهر(سوه) برويم روزيکشنبه بود25 دسامبر ساعت 7ونيم صبح ازخواب بلند شدم صبحانه راکه خوردم حمام کردم ولباسهايم راپوشيدم وقت کفش پوشيدن متوجه شدم که بله کفش هنوزهم بخاطرراه رفتن درباران ديشب ترهست بناچارپوشيدم چون کفش ديگری هم نداشتم !!به اتفاق روح الله به ترمينال رفتيم .برای رفتن به ترمينال شهرکوپنگ مسيرطولانی شايد بيشترازدوکيلومترراپياده روی ميکرديم سرراه بايک خانواده مهربان ومهمان نوازآشنابوديم سرراه وقتی به خانه شان رسيديم برای مدت کوتاهی درخانه شان نشستيم که باميوه ای بنام پاپايا وآب خنک ازماپذيرايی کردند هرگاه به خانه آنهامی رفتيم بندگان خداازماباميوه ونوشيدنی پذيرايی ميکردند هرچندازوضعيت اقتصادی خوبی برخوردارنبودند .ازآنها خداحافظی کرديم وبه ماگفتند که درموقع برگشتن ازسوه هم به خانه مان بياييد!!به ترمينال که رسيديم اشخاصی راديديم که کارشان جلب وجذب مسافربرای اتوبوس ها بود که ماهم همراه يکی ازاين دلال ها به طرف يکی ازاتوبوسها هدايت شديم که درداخل اتوبوس اثری ازمسافرنبودوخالی بود! بخاطرهمين به طرف گفتيم که ماهمين دوروبرا هستيم تاسايرمسافرين هم جمع شوند وبعدبه دکه های خوراکه فروشی که دراطراف ترمينال بود رفته ومقداری خوراکی برای سرگرمی ميان راه خريديم .روح الله که علاقه شديدی به نوشيدن چای سرد که دراندونزی بهش اس ته ميگويند داشت سفارش دوليوان اس ته راداد که نوشيديم .زمان حرکت فرارسيد وماهم مثل سايرمسافرين درصندلی های رزروشده خود نشستيم واتوبوس حرکت کرد .اتوبوس درجاده ای که آخرآن به شهرسوه ختم ميشدباسرعت به پيش ميرفت ازچندين شهرکوچک وروستا گذشتيم هرچه به شهرسوه نزديک ترميشديم موترسربالامی رفت شهرسوه دريک منطقه مرتفع که باتپه هايی که مملووپوشيده ازدرختان سرسبزهست واقع شده که زيبايی خاصی به اين تپه ها بخشيده بودند وهررهگذری باديدن اين مناظربه وجدمی آمد وجانی تازه ميگرفت .باگذشت هرلحظه که به شهرسوه نزديک می شديم هواهم به همان نسبت سردتروخنک ترميشد .ما که اولين بارمان بود که به اين شهرمی آمديم مانده بوديم که کجاپياده شويم ؟بالاخره دريک نقطه شهرپياده شديم واتوبوس به راه خودادامه داد.همچنان سرگردان بوديم که به کدام طرف برويم ؟کم بيش به زبان اندونزيايی سئوالاتی درباره هتل ها واماکن ديدنی شهرازيک مغاره دارنموديم که متاسفانه آنطورکه بايد وشايد نتوانستيم منظورمان رابه وی برسانيم درهمين حال بود که سروکله يک پسرجوان اندونزيايی پيداشد اوانگليسی راتقريبا خوب می فهميد بااوبه زبان انگليسی صحبت کرديم وآدرس چندهتل ومکان ديدنی رابه ماداد واظهارعلاقه کرد که بادرسطح شهربگردد ولی مابه بهانه ای آنرارد کرديم ودليلش هم اين بود که مصرف وخرجمان زيادميشد وماتلاش داشتيم که تاحدممکن صرفه جويی کنيم .باتوجه به اينکه ماروزيکشنبه وارد شهرشده بوديم انتظارداشتيم که چون روزتعطيلی هست بايد جنب وجوش مردم زيادتروبيشترباشد ومغازه ها نيزبازباشند ولی برخلاف تصورماجاده هاکاملاخلوت وتقريبا خالی ازجمعيت بودازطرفی هم درآن ساعت هواگرم وآفتابی بود.همانطورکه پياده می رفتيم به يک هتل بنام باهاگيا که معنای انگليسي آن توبی هپی بود رسيديم .يک هتل ساده ودارای يک طبقه وشايد هفت ياهشت اطاق البته يک رستوران هم داشت ونيزيک سالن انتظارهم درابتدای درب ورودی واقع شده بود.ديوارهای سالن هتل ازنقشه های کشوراندونزی وشهرسوه ونيزعکسهايی ازخودهتل ورستوران هتل پوشيده شده بود.داخل شديم وبه طرف قسمت ريسيپشن هتل رفتيم که کسی درآنجانبود! به اطراف نگاه کرديم وبازهم کسی رانديديم باصدای نسبتا بلند صداکرديم هيلو!!!که درصورت بودن کسی وشنيدن صداي مان به ريسيپشن بيايد وبدين طريق يک پسربچه ده دوازده ساله ويک دخترجوان به قسمت ريسيپشن آمدند تقاضای يک اتاق دونفره کرديم بندگان خدادوسه اتاق رابه مانشان دادند که ماهم باچک کردن قيمت های که کدامشان ارزانترهست يکی راانتخاب کرديم !گردش باحداقل هزينه !!!به محض ورودبه اتاق مان روی تخت خواب درازکشيدم خيلی خسته بودم ودلم ميخواست که استراحت کنم اما مابرای سياحت وگردش به اين شهرآمده بوديم وازطرفی قراربودکه فردابرگرديم به همين خاطروقت زيادی نداشتيم .بنابراين بعداينکه دوستم دوش گرفت بيرون رفتيم .مسيرجاده راپياده پيموديم البته برای ديدن وآشناشدن بااين شهرپياده روی راانتخاب کرديم . درمسيرراه بايک خانواده مسلمان سوه ای آشناشديم ازصحبتهای آنها متوجه شديم که قبل ازماهم چندنفرافغانی بهاين شهرآمده بودند.هوس غذاخوردن به سرمان زده بود وگرسنه هم شده بوديم برای همين يک رستوران يا که به زبان اندونزی رومه مکان می شود می گشتيم بالاخره يک اغذيه وخوراکه فروشی کوچک وساده وارزان راپيداکرديم سفارش دوغذاراداديم درهنگام غذاخوردن متوجه شديم که مردجوانی خيلي به مانگاه ميکند !!که بعدازچنددقيقه بنده خدانزديک ماآمد وشروع به صحبت کرد ازصحبت هايش متوجه شديم که ازاهالی شهرکوپنگ هست وماراقبلادرکوپنگ ديده بود.قصدبرگشتن به هتل راداشتيم که به خاطربارش باران شديد درداخل اغذيه فروشی منتظرمانديم .صاحب اغذيه مسلمان بود وما اين راازآنجامتوجه شديم که تصويرنوشتاری بزرگی ازآيات قرآن ونيزاسامی خلفای اسلام روی ديواراغذيه نصب شده بود.بابندآمدن بارش باران پول غذاراحساب کرديم ودرحاليکه باران هنوزنم نم می باريد پياده روی راشروع کرديم .نيمه های راه تصميم گرفتيم که به منطقه بوآت برويم ازچندنفرراه آنجاراسئوال کرديم وهمچنان پياده درامتداد جاده ای که منتهی به بوآت می شد راه می رفتيم مسافت نقطه ای که مابوديم تا بوآت حدودا 5 کيلومتربود که اگرماموتری رادربست کرايه ميکرديم حداقل 30000 بايد بابت کرايه پرداخت ميکرديم که ماتوانايی اين ولخرجی هارانداشتيم ! يکی دومرتبه به سه راهی ياچهارراهی می رسيديم دراين لحظه کسی رانمي ديديم که راه درست راازوی سئوال کنيم بناچارمنتظرميمانديم که کسی عبورکند وماراه درست راسئوال کنيم شايد 500 متربه بوآت مانده بود که يک جيپ آبی لوکس ازکنارمان باسرعت گذشت .دوطرف جاده پوشيده ازدرختان جنگلی بود که مارابه يادجنگلهای آمازون می انداخت بعضاباخانه های چوبی وحصيری ورنگ ورورفته ای مواجه ميشديم که ناخداآگاه مرابه يادايامی مي انداخت که دردوران تحصيلم جغرافياي جهان رامطالعه ميکردم کوچکترين تفاوتی بين تصاويری که درکتابها ديده بودم باصحنه هايی که بچشم سرمی ديدم نبود .مناظرسرسبزشهرسوه واقعا ديدنی وهوای سردولطيف وبهاری آن واقعا روح افزاونشاط آوربود.سرانجام به نقطه ی مورد نظرمان رسيديم برای کسانی که قصدبازديد آنجاراداشتند تابلويی نصب شده بود که نوشته بود ورودی آن 1500 روپيه است ايستاديم تاشايد کسی بيايد وماتکت رابخريم که کسی نيامد وماهم وارد شديم قدم زنان پيش می رفتيم که به يک حوض پرازآب رسيديم که به شکل يک کشتی ساخته شده بودکه مارابه ياد کشتی سرنوشت می انداخت !!چندقدم آنطرف ترباخانواده ای روبروشديم که زيرسايه بان بزرگی نشسته بودند ومشغول غذاخوردن بودند به آنها نزديک شديم وبعدازسلام واحوالپرسی روی صندلی های سيمانی نزديک آنها نشستيم ازمرد جوانی که بعنوان کارگرمسئول کرايه دادن ويلاهای آنجابود درباره نحوه کرايه وقيمت های ويلاها سئوالاتی راکرديم که گفت کرايه يک ويلا برای 24 ساعت مبلغ 60 يا 70 هزارروپيه هست .البته نه مثل ويلاهای شمال ايران که ويلا با جيلا هست !!!کم کم باخانواده مذکورصحبت راشروع کرديم بامعرفی خود صحبت راآغازکرديم ازظاهرآنها معلوم بود که فقيربيچاره نيستند!!!غذاخوردنشان که تمام شد دخترجوانی که خودراکاترين معرفی کرد خطاب بماگفت دوست داريد که باهم عکس بگيريم؟ماهم بدمان نمی آمد وتقاضايش رارد نکرديم وچندتاعکس باهم گرفتيم .کم کم جوصميمانه ترشد وراحت تربرخوردميکرديم .بعدازمدتی خانواده کاترين قصدبرگشتن به منزل راکردند که به ماهم پيشنهادکردند که اگربرميگرديد ميتوانيد همراه مابه سوه برويد ماهم ازخداخواسته وازترس پياده روی مجدد وخستگی راه قبول کرديم .خواهربزرگ کارتين مارينا وخواهرکوچک او يوندری نام داشتند.... ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 2:36  توسط هميشه مسافر  | 

اقامت درشهرکوپنگ - قسمت نهم -

بعدازرسيدن به بندرکوپنگ به ترتيب ازکشتی پياده شديم وسوارموترهای پليس شديم نماينده آي.او.ام روی اسکله ايستاده بود وتعدادمسافرين را آمارگيری می کرد چند دقيقه طول کشيد تاموترحامل ماپرشد .موترازنوع نظامی وبه رنگ نظامی يعنی نسواری (يشمي)بودوموترمربوط پليس بودومانند موترهای کامازروسی (شش پاي)درافغانستان بود دردوطرف موتريعنی چپ وراست صندلی يکدست وبلندی جهت نشستن افرادقرارداشت .درضمن اتاقک موترازنوع سيم وتارهای سيمی بوديعنی يکدست ازآهن ياحلب سرتاسری پوشيده نشده بود وبه آسانی مناظراطراف قابل ديدن بود ودر يک کلام مانند موترهايی بود که زندانی هارازجايی به جايی منتقل ميکنند .دوطرف پرشد بخاطرکمبودموتروچوکی (صندلي)تعدادی ازمسافرين درراهرويعنی وسط موترنشسته بودند .درپايان بعدازتکميل شدن تعداد مسافرين دوپليس برای احتياط وجلوگيری ازاينکه کسی اقدام به فرارنکند دم درب موترنشستند که مسلح هم بودند .موترحرکت کردتعدادی ازاهالی کوپنگ برای تماشای مسافرين آمده بودند . چندموترحامل مسافرين بدنبال هم وباسرعت حرکت ميکردند وبرای تسريع درحرکت موترها رانند ازآرنگ خطرمخصوص موترهای پليس استفاده کرد که ترافيک احتمالی را کاهش دهد که اين باعث جلب توجه عابران خيابان ها شده بود ! سرانجام بعدازسپری نمودن حدودا 15 دقيقه به مرکزپليس شهرکوپنگ رسيديم وموترما دومين موتری بود که رسيده بود.آرام وبه نوبت ازموترپياده شديم ومارادروسط ميدان پليس جمع کردند وپليس همه مسافرين رابه دسته های 3 نفره تقسيم کرد ويکی ديگرازپليسها شروع به نام نويسی وليست گيری کرد وبه کارمند آی .او.ام داد.بعدازختم نام نويسی که هواهم تاريک شده بودموترحامل غذای مسافرين ازراه رسيد چندنفربه کمک يکی ازبچه ها که زبان اندونزيايی ميدانست وظيفه ی تقسيم غذا رابه عهده گرفتند نام هرمسافرازلاسپيکر(بلندگو)خوانده می شد وغذايش داده می شد.آن عده ازمسافرين که غذاخورده بودند باهدايت پليس بطرف خوابگاه يابه عبارت ديگربلوک هايشان رفتند .ابتدادريکی ازبلوک ها جابجاشديم وهرمسافريک چپرکت (تخت خواب)برای خودش گرفت .بعدامتوجه شديم که بلوک تميزتروبهترهم وجوددارد به همين دليل اکثرابلوک خودراعوض کردند .دراينجا ميخواهم يادی ازمهاجرينی که درايران توسط پليس ايران دستگيرمی شوند کنم ومقايسه ای کنم که اکثرمهاجرينی افغانی که درايران توسط پليس گرفتارمی شوند دراردوگاه هايی که بی شباهت به زندانهای زمان جنگ جهانی دوم که توسط آلمان ها برای اسيران يهودی ساخته شده بود نيست می اندازند که ازغذاوامکانات اوليه زندگی هم بی بهره است ازتوهين ها وتحقيرهاوضرب وشتم تا بقصد کشتن که توسط برادران مسلمان نيروی انتظامی درحق مهاجرين افغانی ميشود نمي خواهم صحبتی کنم اما تفاوت ره راببينيد که ازکجاتاکجاست ؟ايران با آنهمه ادعای اسلام ومسلمانی وعدالت خواهی که يک شعارتوخالی وبرای فريب اذهان عمومی جهانيان وملت ايران است بدترين جنايات وشکنجه هارادرحق اين مظلومان تاريخ مهاجرين افغانی انجام داده ومی دهد که حتی ملت ايران هم بی خبراست .اين تخم تفرقه وکينه ای که دولت فاشيست ايران دربين مهاجرين افغانی وملت ايران کاشت توسط تبليغات شوم ومسمومی که ازسوی رسانه های کاملا انحصاری وطرفداردولت ايران انجام شد که نتيجه اش ذهنيت منفی ملت ومردم ايران نسبت به مهاجرين مظلوموزحمتکش افغانی شده است . آرزوميکنم که برادران وهمزبانان ايرانی درک بيشتری ازوضعيت اسفناک مهاجرين افغانی مقيم ايران داشته باشند که زيرفشارهای همه جانبه ی دولت ايران درحال خرد شدن ونابود شدن هستند وتنها اخباردرج شده درروزنامه های کاملا سانسورشده وتحت نظردولت رامعيارقضاوت خودقرارندهند وبراساس منطق وواقع بينی برخورد داشته باشند نه اينکه هرتهمتی که دولت وروزنامه های دولت فاشيست ايران عليه مهاجرين افغانی نسبت دادند راباورکنند که متاسفانه دراکثرموارد اين چنين بوده است البته بايد اضافه کنم که تمام مهاجرين حساب دولت فاشيست وکافرايران راازملت برادروهمزبان ايران که خوددرچنگ اين خونخواران به ستوه آمدند جداکرده اند وهيچگونه بدبينی به ملت ايران ندارند وتمام مشکلات راازناحيه دولت خونخوارآخوندی می دادند .بهرحال برميگردم به ادامه خاطرات ...بعدازتعويض بلوک نزديک درب ورودی اتاق يک تخت خواب گرفتم واستراحت کردم هرچند هواگرم بود وخواب درستی نرفتم.صبح روزبعد که اولين روزاقامت درشهرکوپنگ بود هربلوک جداگانه اسامی شان راروی يک ورق کاغذنوشتند که تعدادمسافرين بلوک ما (ای ) 47 نفربود .غذای مسافرين صبح اول کمی باتاخيرحدودساعت 8ونيم رسيد بخاطرتنظيم نبودن کارتقسيم غذاکمی بامشکل غذاتوزيع شد.بعدازخوردن صبحانه به اتفاق چندنفرازدوستان يعنی رضا ازهلمند احسان وحسين ازبچه های مقيم سوريه به بازارکوپنگ رفتيم ازما4 نفر فقط رضا باشهرکوپنگ آشنايی داشت چرا که دويکی دوماه قبل برای مدت 3 ماه دراينجا زندگی کرده بود.ابتدا به بانک جهت تبديل دلاربه روپيه اندونزی رفتيم پياده ازحاشيه سرک(خيابان)پيش ميرفتيم به چندين بانک سرزديم ونرخ اسعار(دلار)را پرسان کرديم سرانجام به بانک بي.ان.آی وارد شديم که هوای داخل بانک سردوخنک بود ماکه ازبيرون ومحيط گرم داخل بانک شده بوديم جانی تازه گرفتيم وبرای رفع تشنگی من واحسن هرکدام يکی دوليوان آب سرد ازدستگاه آب سردکن بانک نوشيديم .حسين صددلارواحسان بيست دلارتبديل کردند من هم فقط پنجاه دلارکه کل دارايی ام بود درجيب داشتم که مبلغ سی دلارراقصدداشتم تبديل کنم ولی بخاطراينکه روی دلارمهرخورده بود وکمی هم مچاله وچروک شده بود که کارمند بانک ازتبديل آن معذرت خواست !!!بعدازختم صرافی بطرف بازارمحل فروش ميوه وتره باررفتيم رضاپيشاپيش ما ومابه دنبال اومی رفتيم رضاهم مانند من پول نداشت وشايد هم جلوی من فيلم بازی ميکرد حسين واحسان هرکدام مقداری خريد کردند سپس سوارموترخطی شديم وبه مرکزپليس يعنی اس.پي.ان برگشتيم که ساعت 1 بعدازظهرغذاراآوردند غذای مسافرين توسط يک موترازنوع زامياد 2000 بود که متعلق به يک هتل بود که ازآنجا غذايمان رامی آورند ! بعدازصرف غذامدتی انتظارکشيديم که هواسردترشود .حدود ساعت 3ونيم بعدازظهرهمراه رضابه سطح شهررفتيم بخاطرنداشتن پول مجبوربوديم که مسافت زيادي را پياده طي کنيم کنارساحل درياجاي مخصوصی برای نشستن پيداکرديم که شهرداری کوپنگ ساخته بود آن مکان برای کسانی بودکه برای گذراندن اوقات فراغت خودبه آنجا می آمدند .چندصندلی سيمانی وچندميزمدورازجنس چوب ونيزبالای هرميزيک سايه بان چوبی موجودبود اکثرمراجعين به مکان يادشده راجوانان اعم ازدختروپسرتشکيل ميداد برای رفع خستگی ناشی ازپياده روی طولانی روی يکی ازصندلی ها نشستيم .مدت 2 ساعت درکنارساحل مشغول صحبت بوديم وسپس به مرکزپليس برگشتيم . فردای آنروزبرای تبديل دلارهمراه رضادوباره به شهررفتيم ابتدابه بانک دياموند مراجه کرديم بانک مذکورروبروي ساحل قرارداشت که بازهم ازپذيرفتن پول من معذرت خواستند 50 دلارمذکورکه ته مانده پولم بود بخاطرگذاشتن درجيب شورت مچاله شده بود!!!فکرميکنم که بخاطرهمين ازقبول کردن آن خودداری کردند .کارمندخانمي که پشت ميزبانک بود ازمن سوال کرد که مگرپول کيف نداري؟درجواب گفتم نه بابا کيف کجابود؟!باشنيدن جواب من بنده خدابلافاصله يک کيف پول که روی آن تبليغات ونام بانک مذکوردرج شده بود رابه من داد!تشکرکردم و50 دلاری کهنه ومچاله شده رادرداخل آن گذاشتم !وبه بانک بي.ان.آی که درچندقدمی بانک دياموند قرارداشت رفتيم که خوشبختانه 50 دلاري را قبول کردند ودرازای هردلار8650 روپيه به من داد .بعدازبيرون آمدن ازبانک به دکه ی نزديکی که روبروی بانک بود رفتيم وچندبيسکويت ونوشابه خريدم ونوشابه راهمانجانوشيدم وسپس به کنارساحل رفتيم وروی يکی از صندلی ها نشستيم هنگام خوردن بيسکويت متوجه دختربچه ای که روبروونزديکمان نشسته بود شدم که به صحنه بيسکويت خوردن من خيره شده بود باديدن اين صحنه ازخوردن صرفنظرکردم بلند شدم وبه طرف طفل مذکوررفته وبيسکويت رابه اودادم که گرفت وپيرزنی که ظاهرامادربزرگش بود ازمن تشکرکرد.مدتی درهمانجامانديم وسپس به مرکزپليسی برگشتيم البته نه پياده !!ولخرجی کرديم وباماشين خطی برگشتيم !!!درمدت 45 روزی که درشهرکوپنگ بوديم کاری نداشتيم برای گذراندن اوقات وساعت گاهی به نوشتن اين خاطرات خودم راسرگرم ميکردم گاهی هم برای هواخوری نزديک غروب آفتاب که هواخنک ترميشد ازمرکزپليسی خارج می شديم خيابانها وکوچه های شهرکوپنگ را متر ميکرديم (قدم می زديم ) ازجلوهرمنزلی که رد می شديم سلام ميکرديم ! بعضا هم جلومی رفتيم وبرای مدتی مشغول صحبت باآنها می شديم البته پيشنهاد نشستن ازطرف اهل منزل صورت ميگرفت به همين طريق درطول 45 روزاقامت درشهرکوپنگ توانستيم دوستان خوب وفراوانی پيداکنيم که برای گذراندن اوقات ونيزبرای مکالمه جهت يادگيری زبان اندونزيايی به خانه های آنها می رفتيم وازآنها درباره زبان شان سوالاتی ميکرديم ازاينکه ماعلاقه به يادگيری زبان اندونزيايی داشتيم خيلی خوشحال ميشدند .يکروزبه قرطاسيه فروشی (لوازم التحريرفروشي) که بنام توکوبوکو درزبان اندونزيايی هست رفتم ويک ديکشنری که دارای 35000 هزارلغت بودخرديم بعدازآن هروقت مشکلی درمکالمه پيداميکردم بامراجعه به ديکشنری لغات مورد نيازخودراپيداميکردم ومکالمه راادامه ميدادم !!چندروزاول اقامت مشکل صحی نداشتم ولی کم کم علائم بيماری خارش (خريشتک) رادربدنم مشاهده کردم به درمانگاه که درزبان اندونزی بنام رومه ساکيت ياد می شود رفتم وبامعاينه مختصرتوسط دکتروگرفتن چندکپسول وقرص(تابليت)به اتاق برگشتم .درمانگاه مذکورزيرنظرپليس اداره ميشود واکثرکارمندان راهم پليسها تشکيل ميدهند به گفته يکی ازمسافرين دراين شهرهمه پليس هستند واقعا هم همين طوربود به هرطرف که نگاه ميکرديم پليس مي ديديم !!!يکی ازشبها نزديک محل اقامت مان مراسم عروسی برگزارشد وتعدادی ازدوستان دراين محفل عروسی شرکت کردند که ازآن جمله خودمن بودم .مکان عروسی چنين تزئين شده بود :تعدادی صندلی های پلاستيکی بطورمنظم ونيزچنددست مبل برای مهمانان چيده شده بود .درطرف ديگريک ضبط ويخش بزرگ ودرجهارگوشه ی محل برگزاری مراسم بلندگوی (لاسپيکر) های قوی وبزرگ گذاشته شده بود آهنگ های که پخش می شد اکثربرای رقصيدن بود بيشتررقص های اين مردم گروهی يا يک به يک است يک زن ومرد که باهم می رقصند وحرکات رقص محلی مردم اندونزی شبيه حرکات کاتا درورزش کاراته است که جهت وحرکت مشخص دارد .نصف حاضرين رادوستان مهاجرتشکيل ميدادند که اکثريت ازرقصيدن معاف بودند چون ياد نداشتند چندنفری که بلند بودند به ميدان رفتند ورقصيدند .درآخرمجلس خانمی بادردست داشتن يک سينی بزرگ بطرف ما آمد که روی آن پرازقاش های هندوانه بود وازما پذيرايی کرد تاساعت يک نيمه شب درمجلس بوديم وسپس برگشتيم واستراحت کرديم.هرروزکه ميگذشت بيشتربا شهرکوپنگ آشنا می شديم مردم اندونزی خيلی زودوراحت بامهاجرين افغانی آشنا می شدند وانس ميگرفتند هنگامی که به خانه هاشان می رفتيم باتعارف موز(کيله) شربت وقهوه وميوه ای بنام پاپايا ازماپذيرايی ميکردند .يک شب بعدازافظاربه مراسمی که مسابقه آوازخوانی بود ودريک کليسای بزرگ برگزارشده بود رفتيم که برای نيم ساعتی مراسم راتماشاکرديم البته صندلی ها همه پربودند ومامجبورشديم که درگوشه ای به ديوارتکيه بدهيم ازطرفی هم معنای آوازهارانمی فهميديم !!! به همين دلايل چندان برايمان جالب نبود بنابراين مراسم راترک گفته وبطرف مرکزپليسی برگشتيم .هرازچندگاهی به کافی نت می رفتم وايميل خودم راچک ميکردم وجواب نامه ها وايميل هاراميدادم امروزه ارتباط ازطريق اينترنت بسيارساده ومطمئن هست وهم اينکه به صرفه وارزان است وسريع السيرهم می باشد.در يکی ازهمين روزها به يک مراسم عروسی ديگردعوت شديم که عروسی خواهريکی ازدوستان بود که وی خيلی اصرارکرد که حتماوبايد بياييد که ماهم قبول کرديم وشب يکشنبه بعدازصرف افطاربه محل برگزاری مراسم رفتيم .ساعت 6ونيم بود وفقط نصف مهمانها آمده بودند باراهنمايی مريسی وتريسيا روی يکی ازصندلی ها نشستيم .دم دروازه ورودی ازهرمهمان خواسته می شد که دفتری که روی ميزکناردروازه ورودی گذاشته شده بود راامضا کنند يايک چيزی برای يادگاری بنويسند که بعنوان دفترخاطرات عروس وداماد بود.دفترمذکورجدول بندی شده بود ومشخصات هرمهمان مانندنام ونام خانوادگی مليت کشوروآدرس ومحل سکوت درج شده بود ونيزمحل امضا که ماهم دفترمذکورراخانه پری کرده وامضاهم کرديم !! تاساعت 7 ونيم فقط صدای موسيقی به گوش می رسيد ومهمانها کم کم می آمدند وصندلی ها پرمی شد بالاخره مراسم آغازشد مجری مراسم که يکی مرد دوجنسه يعنی شی مل يا ليدی بوی بود ابتدا دعايی خواند مجری اندامی درشت وقامتی بلند داشت که لباس زنانه پوشيده بود سپس دونفرازبزرگان حاضردرمجلس برای مهمانها برای چنددقيقه ای صحبت کردند بعدازآن ازعروس وداماد خواسته شد که بلند شوند ودرميدان روبروی مهمان ها بايستند.برای خنده وشادی اهل مجلس جک ومطالب خنده داروطنزگفته می شد که بقيه می خنديدند که البته من ودوستم معنای آنها رانمی فهميديدم وازناچاری به خنده آنها می خنديديم !!!بعدازآن مجلس رقص شروع شد که جوانان اعم ازدختروپسروحتی پيرزنان به ميدان آمدند ومتعاقب آن صدای موسيقی نيزبلند شد ماکه نزديک بلندگو(لاسپيکر)نشسته بوديم صدای بلند آهنگ ها ماراکلافه کرده بود که بجزتحمل چاره ای نداشتيم .چندبارخواهرعروس که دوست ما بود (تريسيا) که مارابه عروسی دعوت کرده بود ازمن تقاضا کردکه بااوبرقصم ولی من پيشنهادش را رد ميکردم ومعذرت ميخواستم چون بلد نبودم !!!آن عده که قصدبرگشتن به خانه وترک مجلس راداشتند به ترتيب وبه نوبت دريک صف منظم وپشت سرهم ازجلوی خانواده های عروس وداماد عبورکرده وضمن تبريک ازآنها خداحافظی ميکردند ومن ودوستم روح الله هم بدنبال آنها به خانواده ها عروس وداماد تبريکگفتيم هرچند که آنها زبان مارانمی فهميدند ومانيزازآنها رانمی فهميديم وفقط به زبان انگليسی کلمه کانگرجليشن ميگفتيم ويک قطعه عکس يادگاری هم باآنها گرفتيم ودوباره سرجايمان نشستيم !! درهمين لحظات دوباره يکی ازدوستان بنام نووی کنارمانشست وازمامعذرت خواهی کرد که بخاطرمصروف بودن ومشغول پذيرايی بودن ازمهمانها نتوانسته بود ازماخبربگيرداوهم چندمرتبه پيشنهاد رقص رابه ماداد ولی ماردميکرديم ومعذرت ميخواستيم درهمين لحظه پدرعروس ازراه رسيد وباگرفتن دستم وبلند کردن من ازصندلی مرابه جايگاه رقص برد وهرچه گقتم بابا من بلندنيستم وياد ندارم قبول نکرد وبزورمرابه جايگا رقص برد جوانان اندونزيايی ميدان رابرای من بازکردند ولی من می گفتم که نيازی به اين کارنيست همين فضای کوچک برای هنرنمايی ورقص من کافی است من هم مجبورشدم که حرکاتی که بيشترشبيه نرمش بودرابعنوان رقص انجام دهم !!!!هرچند که بچه های دوروبرمن که اندونزيايی بودند بجای رقض بيشتربه مسخره بازی ودزديدن ميوه ها مشغول شدند موسيقی هم ختم شد ورقص هم تمام شد.تريسيا که تاآنزمان رقص مسخره من رانگاه ميکرد با ديدن من گفت وری نايس !!!! يعنی خيلی باحال بود بابا!!!که برای دلخوشی اين جمله راگفت وگرنه که رقص من افتضاح بود.بعدازچنددقيقه نشستن ازجابلند شديم که برويم که نووی هم برای بدرقه مابلند شد من هم تريسيا راصداکردم ودرباره ی عکسی که باخانواده وعروس وداماد گرفته بودم باوی صحبت کردم وازوی تقاضاکردم که زودترعکس راآماده کند .تريسيا انگليسی اش خوب بود ونظرمرادرباره کيفيت مجلس جوياشد که من هم گفتم مجلس خيلی باحال بود وبه ماخوش گذشت که اوهم ازآمدن ما تشکرکرد ازآنها خداحافظی کرديم وبه مرکزپليسی برگشتيم واستراحت کرديم ....ادامه دارد.....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 3:10  توسط هميشه مسافر  | 

مردم مهربانی که هيچگاه ازيادنخواهم برد - قسمت هشتم -

درهمان ساعات اوليه شب زنان جزيره ی روتی باآوردن بيسکويت وهندوانه (تربوزه) وماکارونی ازمسافرين خسته وگرسنه افغانی پذيرايی کردند البته اين قابل ذکراست که مردم مسلمان جزيره روتی راين کارراانجام دادند نه مسيحيان جزيره ! ماهم چند ماکارونی پاکتی که درزبان اندونزيايی (می ) ميگويند گرفتيم وهمراه يکی ازمسافرين که کمی زبان اندونزيايی می دانست به خانه يکی ازاهالی رفتيم وماکارونی راآماده خوردن کرديم درحال آماده کردن غذابوديم که مردم همه برای رفتن به مسجد ازجايشان برخاستند .ماهم باعجله دوکاسه وقاشق ازصاحب منزل گرفته وتشکرکرديم وبادردست گرفتن غذايمان وگونی زيراندازمان بطرف مسجد حرکت کرديم .اکثريت مردم پياده ومعدودی هم سواره بطرف مسجد براه افتاده بودند سيل جمعيت منظره ديدنی ودرعين حال ناراحت کننده ای رادرمن بوجودآورد که ناخودآگاه به يادفيلمهای جنگ جهانی اول ودوم افتادم به يادصحنه هايی که مردم دراثرجنگ وبمباران هوايی مجبوربه ترک منازل شان شده بودنددوستم شيخ کفش اش را گم کرده بود زيراخوابيده بود ووقتی که بيدارشده بود ديده بود که کفشش نيست !هرازچندگاهی متوجه ميشدم که شيخ نيست پشت سرم را که نگاه ميکردم می ديدم که حيران وگيج به هرطرف نگاه ميکند !!پرسيدم که چراآهست حرکت ميکنی ؟گفت که دنبال کفشم ميگردم !!گفتم که دراين هوای تاريک واين جمعيت شلوغ چطورميخواهی کفشت راپيداکنی ؟!!!همزمان با راه رفتن کاسه پرازماکارونی دردستم بود ! آن تعدادازخانواده ها که وسايل زيادداشتند با مشکل مواجه بودند که مسافرين مجرد به کمکشان می شتافتند .حدودا بيست دقيقه ای راه رفتيم تابه مسجد موردنظررسيديم هوای داخل مسجدخيلی گرم وطاقت فرسابود بنابراين بيرون آمديم ودرهمان صحن مسجد که خاکی بود زيراندازمان راانداختيم وروی آن غذايمان راخورديم ودرازکشيديم .باهمکاری مردم مهربان روتی فضای داخل مسجد وبيرون رابايک چراغ گيس(پيک نيک ) روشن کرده بودند .کم کم قصداستراحت راداشتيم که متوجه شديم اهالی مهربان روتی مقداری برنج وماکارونی رای برای ما پخته اندکه بين مسافرين تقسيم کردند بندگان خداآب جوش هم آورده بودند که کسانی که ميخواهند چايی بخورند آب جوش داشته باشند !!! به گفته ی يکی ازاهالی مسلمان جزيره روتی که درخدمت مسافرين بود حدود50 خانواده مسلمان دراين جزيره زندگی ميکنند وبقيه اهالی مسيحی هستند .اين تعدادخانواده های نيک سرشت وباعاطفه وانساندوست مسلمان هرکدام برحسب توان اقتصادي شان چندپاکت ماکارونی (می ) ومقداري برنج به امام جماعت مسجد ميدادند تاغذای ما ازين طريق تامين شود يعنی درغذادادن مسافرين همه مسلمانان جزيره سهم گرفته بودند .بعدازصرف غذا من وتعدادی ديگرازمسافرين نزد پليس ها که آنطرف ترازما روی صندلی نشسته بودند رفته وازهمکاری وپذيرايی شان تقديروتشکرکرديم ازشدت خستگی نفهميديم که چه وقت بخواب رفتيم .مدت سه روز رادرجزيره روتی مانديم ونام مسجدی که درآن ساکن شده بوديم (مسجد المهاجرين ) بود که چه حسن تشابه وتناسبی با شرايط مسافرين مهاجرافغانی داشت .صبح شد که زنان مسلمان روتی بازهم بادردست داشتن يک پلاستيک خودرابه مسافرين رساندند وآنچه درپلاستيک ها آورده بوند مانند بيسکويت وماکارونی رادربين مسافرين گرسنه وآواره افغانی تقسيم ميکردند .درمدت سه روزی که درروتی بوديم بندگان خدا واقعا زحمت کشيدند که هيچگاه ازيادم نخواهد رفت نيکی وخوبی های آن مردم که خودشان هم درمنتهای فقروتنگدستی زندگی ميکردند .هرصبح برای مسافين آبجوش وچای شيرين می آوردند ودرطول روزيک منزل روبروی مسجد محل تهيه غذا وآبجوش وچای برای مسافرين بود .آبجوش رابخاطراينکه بجای آب شرب بنوشيم .آنچه که دراينجا قابل يادآوری وتذکراست اين هست که مردم کشوراندونزی در کل ومردم جزيره روتی خصوصا مردمی خونگرم مهمان نواز وغريب دوست هستند مثل اين می ماند که تمام خوبی ها وانسانيت ونيکی ها دروجوداين مردم خلاصه شده باشد مسافرين ازخوبی ونيکی مردم مسلمان جزيره ی روتی شرمنده شده بودند .واقعا بابرخورد انسانی وبا غريب نوازی شان ماراخجالت داده بودند زيرابرای ما واقعا عجيب بود که چطوراين مردم بااين زندگی بسيارابتدايی وفقرشديد اقتصادی تاآن اندازه بماخوبی ميکنند واقعا مردم اندونزی مردم قانع ومهربانی هستند .فقط اين راميگويم که مردم روتی باپذيرايی وخدمت کردن داوطلبانه خود ماراتحت تاثيراخلاق حسنه وبرخوردانسانی ونيک شان قراردادند.يکی ازآن روزهابعدازصرف غذای ظهربا شيخ بيرون آمديم وبه طرف زمين های کشاورزی پيش رفتيم وازمناظراطراف خودوطرزکشت وزرع کشاورزان اندونزيايی ديدن ميکرديم درحال برگشت بوديم که چهارمهاجرازاتباع ايران راديديم که مانند مابرای قدم زدن وشايد هم استحمام آمده بودند با ديدن آنها ازبرگشت به مسجد منصرف شده همراه آنها به نقطه ی ديگری رفتيم البته درابتدامافکرکرديم که شايد آنها برنامه ی فراردارند درآن روزهاصحبت فرارداغ بود ولی بعدافهميديم که فقط برای قدم زدن وحمام آمده بودند بعدازمدتی پياده روی توقف کرديم .ايرانی ها ازحمام کردن منصرف شدند بنابراين ازهمان راهی که آمده بوديم برميگشتيم بين راه سه نفرازآنها ازماجداشدند به اين خاطرکه مابرای کندن نارگيل ازدختان کمی مکث داشتيم آنها رفتند بجزيکی شان که همراه ماميخواست نارگيل بکند.جناب شيخ برای کندن نارگيل ازدرخت بازحمت ومشقت بالارفت که يکی دوقسمت بدنش هم خراش جزئی برداشت من هم يک چوب بلند ازهمان نزديکی ها پيداکردم وبه اودادم که بوسيله آن نارگيل هاراازشاخه درخت شان جداکند که نارگيل ها بسيارمحکم به شاخه ها چسبيده بودند وبه آسانی جدانمی شدند سرانجام بازحمت زياد توانستيم 3 نارگيل راازدرخت جداکنيم هرکدام يک نارگيل دردست گرفتيم وبه راهمان ادامه داديم !!نزديک مسجدآن سه نفرايرانی راکه چندلحظه قبل ازما جداشده بودند ديديم که درجلوی يک منزل روی صندلی نشسته بودند بطرف آنها رفتيم وبعدازسلام واحوالپرسی باصاحب خانه روی ديوارکوتاه سيمانی خانه نشستيم ديواربه آنصورت که درايران وافغانستان وکشورهای اطرافشان رسم ورواج است دراندونزی رسم نيست .خانم منزل تا اندازه ای انگليسی ميدانست ومسلمان بودند به کمک مردصاحبخانه نارگيلها را پوست کنده وآب داخل آنرابه همراه ميوه اش ميل کرديم .بعدازرفع خستگی وخوردن کيک وموزونارگيل ازصاحبخانه مهربان خداحافظی کرديم وهمه به مسجدآمديم .روزدوشنبه يعنی سومين روزاقامت مادرروتی بود که يکی ازپليسها به مسجد آمد وبه ماآماده باش برای حرکت وترک جزيره ی روتی داد.غذای ظهرراکه خورديم همه خودشان رابرای حرکت آماده کرده بودند مقصد بعدی شهرکوپنگ بود هرچند که اکثربچه ها هيچگونه تمايلی به رفتن به کوپنگ نداشتند چون ازکسانی که باردومشان بود که به کوپنگ برده می شدند شنيديم که کوپنگ جای مناسبی نيست وآب وهوای خيلی بدی دارد.درهنگام حرکت ابتدا خانواده ها وسپس مجردها رااجازه دادند که به طرف اسکله وکشتی حرکت کنند وماهم پياده ودرحاليکه گونی وساکها برسرشانه های مسافرين بود خودرابه اسکله رسانديم البته فاصله ی مسجد تااسکله زياد نبود مردم مسلمان وشريف روتی برای بدرقه ماجمع شده بودند به نوبت وآهسته سوارکشتی خودمان شديم همان کشتی سابق وسرنوشت وعده ای هم به کشتی ديگری که مربوط سازمانی بنام سازمان بين المللی مهاجرت بود سوارشدند .بعدازسوارشدن تمام مسافرين دوکشتی حرکت کرد مسافرين وبدرقه کنندگان مسلمان جزيره روتی باتکان دادن دستهايشان ازيکديگرخداحافظی ميکردند تعدادی ازمسافرين افغانی ونيزتعدادی ازمردم مهربان روتی تحت تاثيرجوعاطفی قرارگرفته بودند واشک ازچشمانشان جاری می شد واقعا صحنه جالبی بود ودرعين حال غمناک هم بود درمدت سه روزی که درجزيره روتی مانده بوديم ارتباط صميمانه وتنگانگی بين دوطرف مسافرين افغانی ومردم مهربان روتی برقراشده بود وريزش اشک چشمان دوطرف هم ازعمق ارتباط ودرک همديگرآنان بود .دوطرف تاآنجا که چشم توان ديدن وتشخيص دادن راداشت يکديگررابدرقه کردند مسافرين هرکدام به نحوی ودرقالب جملات متفاوت احساس شان رانسبت به مردم مهربان روتی بيان ميکردند همه مسافرين ازمردم روتی به نيکی وخوبی وانسانيت يادميکردند .درابتداکشتی ماکه همان کشتی سابق خودمان بود ازکشتی سازمان بين المللی مهاجرت عقبتر بود که بعداکشتی ماازکشتی ديگرسبقت گرفت ومعلوم شدکه کشتی مذکورخراب شده است وکشتی مامجبورشد که اوراهم يدک بکشد وبوکسل کند که بخاطرفشاربيش ازحد روی انجن کشتی ما هم خراب شد وکشتی ديگرآهسته آهسته ازما سبقت گرفت ومابخاطرثواب وکمک کباب شديم وبازحمت وتلاش دوباره ميکانيک ها (مستري) کشتی مامجددا وبانصف سرعت يکساعت قبلش حرکت کرد وتقريبا بعدازگذشت 5 ساعت کشتی حامل ما دراسکله شهرکوپنگ لنگرانداخت .... ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:54  توسط هميشه مسافر  | 

بازگشت اجباری - قسمت هفتم -

بعدازمشورت تصميم براين شدکه به يکی ازنزديکترين جزايراندونزی برويم وباتهيه سوخت وغذاوآب دوباره بطرف استراليا حرکت کنيم البته اين باربه طرف داروين که نام يکی ازشهرهای شمالی وساحلی استرالياهست برای اينکارهرکس برحسب توان مالی اش مبلغی راتقديم کرد .کشتی برای چندمين بارحرکت خودراازسرگرفت سرعت کشتی واقعا کند وخسته کننده بود ولی جزکشتی نيمه جان خودمان کشتی ديگری دراختيارنداشتيم .شايد حدودسه ياچهارساعت لنگان لنگان پيش رفتيم .سرانجام به نزديکی يکی ازجزايراندونزی بنام روتی رسيديم .به فاصله دوصدمتری جزيره کشتی سرنوشت لنگرانداخت .مدتی طول کشيد تاچندقايق کوچک پيداشد وسه کاپيتان ويک نفرازمسافرين بنام حسن که نسبتا زبان اندونزيايی راوارد بود سوارقايق شده آهسته آهسته ازمادورشدند .ساعات ميگذشت وتابش نورخورشيد باعث گرمی وبی تابی مسافرين شده بود وی هرچه بوداز36ساعت گذشته مان به مراتب بهتربود .لااقل هوای آزاد موجودبود وکماندوهای خون آشام وبی رحم استراليايی باتوم بدست بالای سرمان نايستاده بودند حقيقت اين بود که مسافرين ازته دل رضايتی به برگشت مجدد نداشتند وهمين امرباعث شد که بعدازصرف چاشت (نهار) تعدادی ازمجردين سوارقايق شده تاخودشان رابه خشکی برسانند که البته بخاطرکوچک بودن قايق وناشي بودن قايق رانان که بچه سن هم بودند دوقايق درآب وارونه وبرعکس شدند ومسافران آن ها که 4 نفربودند وشنای درست وحسابی هم نمی دانستند فقط شانس کردند که خودشان رابه لبه قايق محکم گرفته بودند وازقايق جدانمی شدند که جداشدن ازقايق بمعنای مرگ شان بود آهسته آهسته خودشان رادوباره به کشتی رساندند وازرفتن دوباره منصرف شدند .اکنون کاربه جايی رسيده بودکه همه برای رسيدن پليس اندونزی لحظه شماری می کردند که کاش زودتر باخبرشوند وهرجه زودترازاين شرايط وهوای گرم استوايی نجات پيداکنيم وازين بی سرنوشتی بيرون شويم .ازطرف ديگرتعدادی ازبچه هايی که ازاخلاق ومعرفت بی بهره بودند دست به دزدی وغارت موادخوراکی ذخيره وانبارشده زدند که بدنبال آنها بقيه هم مجبورشدن که ازآنان تقليد کنند که ازآن جمله خودمن وجناب شيخ هم برای احتياط چندبوتل آب گرفتيم .دراينجا فقط خانواده ها ضررکردند چون آنها بامحل ذخيره موادخوراکی فاصله زيادی داشتند وازآن محروم ماندند!!!عده ای هم که غذای اضافه گرفته بودند همه رابه دريا ريختند چون بعلت گرمای شديد هوا تقريبا فاسد وگنديده شده بود .شايد حدودساعت 3 عصربود که يک قايق موتوری بطرف ما آمد که اندکی بعد معلوم شد که آنها پليس هستند بعدازمدتی صحبت بامسافرين وچک کردن کشتی يکی ازآنان که راندن کشتی رابلدبود بادراختيارگرفتن سکان کشتی راحرکت داد مسافرين ازمجبوری خوشحال بودند هرازچندگاه ناخداگاه به ياد چندروزگذشته وماجراهايی که برسرمان گذشته بود ميافتاديم که درآن لحظه بين افراد درددل ميشد وبراين بخت بدشان لعنت می فرستادند .کشتی باسرعت بسيارکند وآهسته بطرف اسکله پيش می رفت ازجايی که ماتاچنددقيقه قبل توقف کرده بوديم تااسکله فاصله زيادی نبود وفقط يک تپه بزرگ مانع ديدن اسکله شده بود بارسيدن به اسکله اهالی جزيره روتی که متوجه ورود ماشده بودند دسته دسته خودشان رابه اسکله می رساندند تا ببينند که ماکی هستيم ؟! درنزديکی اسکله برای چند دقيقه منتظرمانديم چون يک کشتی ديگرآنجالنگرانداخته بود همانطورکه کشتی ماتوقف کرده بود کم کم براثروزش بادازاسکله دورشد که بعدا با کمک يک قايق موتوری دوباره به اسکله آوردنديعنی بوکسل کردند.تعدادی ازپليس های اندونزيايی ريسمان ضخيمی راکه داخل کشتی بود راگرفتند وسرديگرآنرامحکم به يک ديواربستند تاکشتی ثابت بماند .اهالی جزيره روتی روی اسکله جمع شده بودند ومسافرين باهدايت واجازه پليس ازکشتی بپياده می شدند بعلت کثرت مسافرين روی اسکله ازمسافرين افغانی پرشد وجايی برای تماشاچيان روتی نبود وآنها جبرا اسکله راترک کردند وبيرون اسکله دوباره به تماشا مشغول شدند ازطرف ديگردويا سه موتر(ماشين) به نوبت مسافرين راسوارميکرد وبه مقصدی که بعدابرايم معلوم شد حرکت ميداد .آفتاب غروب کرد تامابه مقصد يعنی محل اتراق رسيديم محل اتراق زمين خالی بيش نبود دربين راه زمانی که سوارموتربوديم تابه محل اتراق مسافرين برسيم ب دوطرف جاده نگاه ميکردم جاده خاکی (خامه ) بود بدين معنی که مدتهاقبل اسفالت شده بود ولی باگذشت زمان وعدم رسيدگی وترميم جاده اکنون به حالت خاکی درآمده بود ماراتوسط يک تويوتای پشت بازودودروازه (وانت ) به محل اتراق رساندند .دوطرف جاده خانه هايی به سبک محلی وباتوجه به نوع آب وهوای منطقه بچشم می خورد وتعدادی مغازه هم ديده می شد ظاهرخانه ها ومغازه ها بيانگرخيلی ازمسائل بود ازجمله فقرموجودودرنتيجه پايين بودن سطح زندگی مردم پوست سياه وسوخته مردم روتی دقيقا ازنوع آب وهوا وجسم های نحيف ولاغرشان نشان ازيک حقيقت تلخ بود که گرفتارسوتغذيه ويا عدم تغذيه استاندارد وصحيح بودند .تمام مسافرين رادرکنارجاده ودريک زمين خالی نسبتابزرگ جای دادند .همه خسته وکوفته بودند جزيره روتی دارای سيم کشی برق نسبتا منظم بود اما بعلت خرابی توربين برق جزيره فاقد برق بود آن شب هم درتاريکی بسربرديم .
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:56  توسط هميشه مسافر  | 

دروسط اقيانوس - قسمت ششم -

کشتی حرکت خودرادوباره ازسرگرفت همه مسافرين ازمستری (ميکانيک )غلام وچندتن ديگربنامهای بابای حسن (آته حسن)و...به نيکی ياد ميکردند وبرپدرومادرشان درود ورحمت می فرستادند وميگفتند که خداخيرشان بدهد.واقعا هم همينطوربودحضورچندمستری درکشتی هم خواست واراده وکمکهای غيبی خداوند بوداگردرشرايط ذيقی که چندلحظه پيش بوديم واين ميکانيک ها نمی بودند ديگرکارمان تمام بودودرهمانجاثابت می مانديم ويک سفرنافرجام وبيهوده راانجام داده بوديم .برويم ادامه ماجرا راتعريف کنيم ظهرروزپنجم بود که دوباره موتورکشتی خاموش شد ومسافران دوباره نگران وضعيت شدند بهرحال ميکانيک ها (مستري ها) مجددا آستين همت رابالازدند وکارتعميرات راازسرگرفتند دقايق می گذشت ولی خبرازتعميرانجن نشد وآب طبقه پايين هرلحظه زيادتر ميشد واين نگرانی مسافرين وبخصوص خانواده ها راچندبرابرکرده بود پمپ آب هم دراين لحظات حساس خراب شده بود!!! هيچ جزيره ای درآن نزديکی به چشم نمی خورد که درصورت غرق شدن کشتی بتوانيم خودمان را به خشکی برسانيم .سرانجام خدابه حال مسافرين بيچاره واطفال معصوم داخل کشتی رحم کرد وانجن وپمپ آب همزمان درست شدند .راستی يادم رفت که بگويم درهمان روزهايی که کشتی متوقف شده بود يک نوزاد هم بدنيا آمد !!! روزها وشبها سپری شد تااينکه بعداز4 شبانه روز حرکت مجدد (بعدازتوقف دوروزه) صبح حدود ساعت 6 صبح به آبهای استراليا رسيديم که مسافرين ازشادی درپوست خودنمی گنجيدند!! لحظات رسيدن به آبهای استراليا وصف ناپذيربود همه اين رسيدن رابه يکديگرتبريک ميگفتند آن عده که روپيه اندونزيايی داشتند همه راجمع کرده به کاپيتان کشتی دادند يکی ده هزاريکی پنجاه هزار يکی ديگرچندصدهزاروبعضی هاهم صددلاربه کاپيتان دادند چراکه نذرکرده بودند ونذرشان را همان جا ادا کردند !!عده ای خوراکی هايشان رادرآوردند وبين مسافرين کشتی تقسيم ميکردند وبعضی ها هم آبهای ذخيره شان رابه مردم می دادند که بنوشند !!! خلاصه همه سرکيسه راشل کرده بودند!!تقريبا يک ساعت ازورودمان به آبهای استراليا نگذشته بود که سروکله ی يک قايق سريع السيرگشت دريايی استراليا نمايان شد قايق بطرف ما آمد ودونوع کاغذ بماداد ورفت که درآن نوشته شده بود که ازهمان راهی که آمديد برگرديد وعلامتهای ديپورت وممنوع را چاپ کرده بودند !!! بهرصورت کشتی مادرنزديکی جزيره ای بنام آشموری ريف لنگرانداخت !

دراين هنگام مسافرين به دودسته تقسيم شده بودند يکعده ميگفتند که کشتی راخراب کنيم که ماراباکشتی خودمان ديپورت نکنند يک عده که بيشترشان خانواده بودند وياکسانی بودند که شنا بلد نبودند مخالف بودند درآخر رای براين شد که حرکت کنيم که حدودا 4 ساعت ديگرهم به پيش رفتيم که چندقايق پليس گشتی دريايی استراليا نمايان شدند وجلوی حرکت کشتی را گرفتند ونگذاشتند که جلوتربرويم به محض توقف کشتی 14 پليس روی عرشه کشتی ما آمدند وهمه رازيرنظرگرفتند که همه مسلح ومجهزبودند .آنها تمام کشتی را جستجوکردند وچک کردند بعدازبازرسی اوليه ازکشتی خارج شدند که بعدازساعتی کارتن ها محتوی آب کنسروميوه وبوتل های شربت وکلم وکدوراآوردند که ظهررابا غذای آنها سپری کرديم .زمانی که کشتی را چک ميکردند تمام مسافران خودراغمگين وگرفته نشان می دادند که خودراآواره واقعی نشان بدهند تارحم وشفقت پليس ها راتحريک کنند!! خانواده ها بچه های کوچک راباانگشت نيشگون ميگرفتند تاصدای گريه وناله آنها بلند شود که شايدآنهابه مسافرين مظلوم رحم کنند!!مدت هفت روزرازيرنظرپليس استراليا بسربرديم ودراين مدت هرروز3 وعده موادخوراکی وآب برايمان می آوردند البته مقدارآن بسيارکم بود وبقول معروف بخورنميربود .درروزاول يک داکتروپرستاربه کشتی ما آمدند وهمه مسافرين وکسانی را که مشکل وبيماری داشتند معاينه وچک کردند وفردايش برايشان دوا ودارو آوردند ! دراين مدت مسافران بااجازه سربازان استراليايی اجازه داشتند که به تشناب(دستشويي) بروند واگرآنها اجازه نميدادند نمی توانستند بروند !لحظات بسختی ميگذشتند وفکراينکه باماچيکارخواهند کرد همه راافسرده ودچارتشويش کرده بود .عده ای که خوشباوربودند وساده لوح ميگفتند که اصلا امکان ندارد ماراديپورت کننند وسابقه نداشته است اما من وعده ای ديگرميگفتيم که همه را رد مرز ميکنند وديپورت خواهند کرد! سرانجام صبروحوصله مسافرين بسررسيد وکاسه صبرشان لبريزشد وبه پليس هشداردادند که اگرتا دوروزديگرتکليف ما روشن نشود همه مااعتصاب غذاميکنيم وخواستارحضورخبرنگاران ونمايندگان سازمان ملل متحدوحقوق بشرشدند . روزبعد ساعت حدود4 بعدازظهربود که گروه کماندووضدشورش سربازان استراليايی کشتی ماررامحاصره وتحت کنترل خوددرآوردند وتمام مسافرين مجردراجمع کرده وبه طبقه پايين کشتی منتقل کردند بااين کارحتی برای نشستن جانبود وازهمان اول مسافرين دچار خفگی وضعف ناشی ازنبود هوای کافي وشدت گرمای هوا شدند .بعدازآن تمام خانواده ها راازکشتی ما به کشتی نظامی خودشان منتقل کردند تمام مسافرين مجرد براين باوربودند که خانواده ها راقبول کرده اند ومجردين بلاتکليف مانده اند .من خيلی نگران ومشوش بودم وباخودميگفتم نکند خدای ناکرده گمان من درست ازآب درآيد وماراديپورت کنند!! سخت گيری شديدی ميکردند .سرنشينان کشتی ازشدت گرما وجای شديدا تنگ وبوی عرق وچرک بدن يکی پس ازديگری ضعف ميکردند وغش ميکردند وتعدادی ازجمله خودمن شديدا استفراغ کردم .2 هفته بود که هيچ يکی از مسافرين بدن شان رانشسته بودند وتعدادی هم دچاربيماريهای پوستی وجلدی شده بودند.کماندوهای استراليايی تمام حرکات مرازيرنظرداشتند ويکی ازآنان ازصحنه های دلخراش وناراحت کننده وضعيت مسافرين کشتی فيلمبرداری ميکرد .بخاطرنبودن فضای کافی وشدت گرمای هوای طبقه پايين اعصاب برای مسافرين باقی نمانده بود باکوچکترين بهانه وحرف دعوا شروع ميشد جانها به لب رسيده بود وهمه اززندگی سيرشده بودند هنوزهم تعدادي خوشباورگمان ميکردند که مارابه جزيره ناورو می برند ! اما عقل سليم اينرا ميگفت که کماندوها برای چی آمده اند ؟اگرمارابه جايی ديگرمنتقل ميکردند کماندوچه ضرورت ولزومی داشت ؟؟مگرما اسيروجنايتکارومسلح بوديم ؟ماکه فقط يک تعدادبيچاره وآواره وبی خانمان بيشترنبوديم ! تعداد کماندوها به 25 تا30 نفرمی رسيد ووعلاوه برآن تعدادی هم گشت دريايی بودند.کشتی حرکت کرد مسافرين خيلی نگران بودند وهيچ کس نميدانست که به کدام طرف ميرويم تعدادی ازمسافرين برای فهميدن جهت حرکت کشتی به بهانه توالت وقضای حاجت به بيرون می رفتند ولی نمی فهميدند چراکه فرصت کافی برای نگاه کردن مسافرين به اطراف داده نمی شد!! مدت 36 ساعت اين حرکت ووضعيت ادامه داشت کشتی نظامی استراليا که خانواده های مسافردرآن بودند موازی با ماحرکت ميکرد يکی ازکماندوها به ماگفت که نگران نباشيد خانواده ها درکشتی نظامی هستند .اما ماباورنميکرديم وبراين پنداربوديم که خانواده هاراسوارکشتی ديگرکرده اند وبه طرف کمپ استراليا برده اند ومامجردين را که قبول نشده ايم ديپورت ميکنند ! اينکه درمدت 36 ساعتی که کماندوهامارامحبوس کرده بودن چه برسرماگذشت ؟فقط خداميداند وکماندوهاومسافرين کشتی وبس! توصيف اينکه چه غوغاومحشری برپاشده بود درقالب کلمات وجملات بيان کردنش ممکن نيست فقط بايد می بوديد ومی ديديد !!مسافرين هرچه فرياد ميکردند که هوای کافی برای تنفس به مانمی رسد وماداريم خفه می شويم کماندوها وظيفه خودشان راانجام ميدادند وتوجهی به وضعيت بسيارخراب مسافرين نداشتند .2 وعده غذابرايمان ميدادند که واقعا کافی نبود که بچه ها اعتراض کردند که مااصلا غذانميخواهيم واعتصاب غذاکردند وقتی گزارش اعتصاب ما به فرمانده آنها رسيد وی بلافاصله خودرابه کشتی مارسانيد .فرمانده يا ارشد آنها مردی حدودا 45 ساله بودکه قول دادغذارابه سه وعده درروزبرساند.کشتی به کندی وباسرعت بسيارکم حرکت ميکرد وقتی به بهانه توالت بيرون رفتم متوجه سرعت کم کشتی شدم واعصابم چندبرابرخراب وداغون شد اما جزصبرچاره ای نداشتيم .آن عده ازمسافرين راکه دراثرشدت گرماوبوی گند بيهوش ميشدند رابه بيرون منتقل ميکردند که انتقال افرادبيهوش بيشتربه صحنه بلند کردن جنازه های بيجان شباهت داشت .افرادبيهوش توسط دکترمعاينه وتزريق يک آمپول يابعضا سرم وبعدازبهوش آمدن دوباره به طبقه پايين می آوردند!!!هيچ رحمی درکارنبود .هر15 دقيقه برای يک نفراجازه بيرون رفتن می دادند که درهوای آزادتنفس کند که اگرهمان 15 دقيقه ها نبود همه ازشدت گرما وبوی گند وتنگی جا تلف ميشدند به محض اينکه به طبقه پايين برميگشتيم حالت استفراغ وتهوع به آدم دست ميداد .آنزمان که تعدادمسافرين درطبقه پايين 60 نفربود بزورجامی شدند وبه خاطرجای خواب بايکديگردعواومرافعه ميکردند ولی امروز180 نفررادرهمانجاجاداده بودند .بهرصورت آن 36 ساعت بهرترتيب ومشکلی که بود گذشت اوايل صبح دوشنبه بود که ازسروصدای مسافرين متوجه خرابی وضعيت شدم وچندلحظه بعد فهميدم که به آبهای اندونزی رسيده ايم يعنی ديپورت شده ايم يعنی بدبخت شده ايم !! اين خبررايکی ازمسافرين بنام اصغرکه انگليسی اش خوب بود اززبان دوکماندوکه بايکديگرآهسته صحبت ميکردند شنيده بود! اصغرگفت که من شنيدم که آنها باهم ميگفتند همه چيزآماده است ديزل (گازوئيل)پطرول(بنزين) انجن کشتی هم که سالم هست !!! کاپيتان کشتی راکه اندونزيايی بود رابزوربه اتاق مخصوص کاپيتان بردند وفرمان ياهمان سکان رادراختياراوقراردادند .پيشاپيش برای جلوگيری ازبالاآمدن مسافرين نردبان چوبی راکه مسافرين توسط آن بالاوپايين می رفتند رابرداشتند .تمام بچه ها ازجريان باخبرشدند .

تعدادی ايستادند وشروع کردند به گريه وناله وفغان وباحالت گريه تقاضای برگشت به استراليا راميکردند تعدادی ازبچه ها خودشان راباچاقووکاردزخمی کردند وتعدادی هم خواستند که کشتی راآتش بزنند که کماندوها باريختن آب واستفاده ازکپسول آتش نشانی مانع آتش سوزی شدند آن عده ازمسافرين که قصدآتش زدن کشتی راداشتند خيس خيس شدند عده ای ازبچه ها که انگليسی می فهميدند به زبان انگليسی حرفهايی به کماندوهامی زدند ازاين قبيل :آيا توخداداری ؟توخدارامی شناسی ؟بطرف ماشليک کنيد و...!!!يک عده هم بی تفاوت درگوشه ای نشسته بودند ونظاره گراين جريانات بودند .حقيقت اين است که توصيف حال مسافرين واينکه باچه حالتی همزمان باگريه اعتراض ميکردند دروصف وقلم من نميگنجد .مردمی که بعدازدوهفته سفربرروی آب وتحمل مشقات وسختی هايش وگذشتن ازجان ومال شان اکنون نااميدومجروح ودلشکسته وبه زور ديپورت شده اند .سرانجام کماندوها يکی يکی ازکشتی پياده شدند وسوارقايق های تيزرفتارخودشدند وبعدازانجام ماموريت خود آنهم بطورموفقيت آميزپی کارشان رفتند!چرانروند؟وظيفه شان راکه انجام داده بودند ومسافرين نالان وگريان رادردريای بيکران تنها وبه امان خدارهاکردند ورفتند.کارازکارگذشته بود وهمه چيزبه پايان خودرسيده بود سرنشينان کشتی سرنوشت شکست خورده ونااميد حيران وگيج برای لحظاتی سکوت کردند وبانگاه باهمديگرسخن ميگفتند .دقايقی بعد مستری ها بارديگرآستين رابالازدند ودرصدد چک کردن انجن کشتی برآمدندکه بعدازمدتی کلنجاروتعميرات بالاخره انجن روشن شد وصدای روشن شدن انجن کشتی توجه همه رابخودجلب کرد ..... ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 5:43  توسط هميشه مسافر  | 

دروسط اقيانوس - قسمت پنجم -

.... چرا که مسئله مرگ وزندگی درميان بود خوشبختانه وبه لطف خدا دربين مسافرين چند ميکانيک (مستري) وجودداشت که انجن کشتی رادوباره به راه انداختند .حدودساعت 4بامداد بود که انجن خراب شده بود ولی اين باربه جای هشت سيلندرتنها چهارسيلندرکارميکرد که اين کاهش سرعت کشتی وبدنبال آن بروزبعضی مشکلات مانند کمبود آب وغذاو... ! به علت خابی کشتی مجبورشديم مسيرخودمان رابه سمت يکی ازجزايراندونزی تغييردهيم باسرعت بسيارکم شبيه لاک پشت (سنگ پشت) که درخشکی راه می رود کشتی حدودساعت 11 قبل ازظهربه نزديکی يکی ازجزايررسيد بعداز مدتی صحبت ومشورت قرارشد که يک ميکانيک (مستري)همراه کاپيتان کشتی به جزيره پياده شوند باگرفتن يک قايق به جزيره ای که وسايل يدکی کشتی پيداميشود رفته وبعدارخريد وسايل مورد نيازوخريد مقداری موادخوراکی وآب به کشتی برگردند .مبلغی پول يعنی ازهرنقر5000 روپيه راجمع کردند که حدود يک ميليون وصدهزارروپيه شد .بهرصورت ميکانيک وکاپيتان رفتند که اين رفتن وبرگشتن دوروزبه طول انجاميد مسافرين بدترين شرايط رااعم ازنااميدی وتشنگی وتحمل گرمای شديدوترس ازگشت دريايی پليس سپری کردند . روزدوم ازتوقف کشتی بود ساعت نزديک ظهررانشان ميدادکه يکی ازمسافرين آمد وخطاب به دوستم شيخ گفت نوزادی به شدت مريض هست که سخت ناله ميکند به اتفاق بچه ها يک دعای توسل برايش بخوان .آن نفردرست ميگفت چراکه شب گذشته صدای ناله وگريه نوزاد را مي شنيديم که ازشدت درد بخود می پيجيد .بچه ها همه روبه قبله کردند ودعای توسل خوانديم هنوزی چيزی ازختم دعا نگذشته بو که خبرفوت نوزاد راشنيديم !!بله شرايط سخت ودشوارکشتی نوزاد معصوم راازماگرفت .صدای شيون وگريه های مادرنوزاد به گوش ميرسيد همه گرفته وافسرده به يکديگرنگاه ميکرديم تعدادی هم مريض شده بودند .درآن شرايط نه ازدکترخبری بود ونه ازدوای مناسب وخوب بدنبال فوت نوزاد تعدادی ازمسافرين آماده شدند که اوبه خاک بسپارند بهمين خاطرچندنفرشناکنان خودشان رابه ساحل رساندند ويکی دوقايق باخودآوردند هرچند که قرارنبود اين ريسک رابکنيم چراکه احتمال لورفتن می رفت .طفل بی جان ومرده رابه جزيره بردند که اهالی جزيره هم باخبرشدند وبه گفته يکی ازمسافرين تمام ساکنين جزيره مذکوردرمراسم تدفين طفل شرکت کرده بوند وهمکاری زيادی باآنها کرده بودند.درپايان روزاول به شدت تشنه شده بودم چراکه برای دوروزيک بوتل آب تقسيم کرده بودند واين مقدارآب کفايت دوروزرانميکرد بخصوص درشرايط هوای گرم داخل کشتی که تمام بدن مان غرق درعرق بود وکم کم شاهد جمع شدن پوست های دستهای مان بوديم که بعلت کمبود آب پوست دست جمع شده وحالت افسرده گی وچروک رابخود گرفته بود.آن شب سخت تشنه شده بودم وتحمل نشستن درطبقه پايين که خيلی گرم بودرانداشتم به همين خاطربه طبقه همکف وبه سطح عرشه کشتی آمدم که هواکمی جريان داشت وازطرفی سردتربود. بدجوری تشنه شده بودم هروقت کسی رامی ديدم که آب می نوشد آب دهانم راقورت ميدادم هرچند که دوبوتل آب ذخيره داشتم ولی آنرا برای روزمبادا يعنی روزی که آب ذخيره کشتی تمام شود گذاشته بودم چراکه حدسم برای اين بود چون کشتی خراب شده است معلوم نيست که برای چه مدتی روی آب می مانيم !درعرشه کشتی دوبيلر(بشکه) بزرگ آب پلاستيکی پرازآب قرارداشت که برای روزمبادادرنظرگرفته شده بود ولی درحال تشنگی شديد بودم که چندنفرراديدم که بطورمخفی ازآنها آب برمی دارند ومی نوشند نفرها آشنا بودند چراغ سبزی به آنها نشان دادم ولی به علت شلوغی جمعيت نتوانستند که به من آب بدهندهرچند که دل نسوزاندند وگرنه ممکن بود.بهرحال آن شب رادرعرشه کشتی گذراندم درقسمت جلوی کشتی درمنتهااليه کشتی که اگرچندسانتی متر آن طرفترمی نشستم خطرپرتاب شدن به داخل آب وجودداشت چنددقيقه ای رابه همين شکل تحمل کردم کم کم چشمانم گرم آمده بود وريسمان لنگرکشتی رامحکم بادست گرفته بودم خواب برچشمانم غلبه کرده بود که ناگهان بخاطرجابه جا شدن بيدارشدم .ارتفاع نوک جلوی کشتی تاسطح آب حداقل به هفت مترمی رسيد دراين لحظه خودم راکمی به داخل کشتی کشيدم وخطررفع شد هرچند که جاتنگ بود ونمی شد کاری کرد وآن شب رادرنوک کشتی به صبح رساندم وسردی هوای آن شب باعث شد که تشنگی راتقريبا فراموش کنم وسرحالترشوم .

درنزديکی صبح بود که بخاطرسردی هوا احساس خنکی به من دست داد بنابراين سطح کشتی راترک کردم وبه طبقه پايين آمدم .بعدازگذشت تقريبا 48 ساعت درحالت توقف وسپری کردن لحظات سخت وطاقت فرسا حدودساعت 9 يا 10 شب بود که يک قايق موتوری ازدورنمايان شد .قايق مذکورکم کم به کشتی مان نزديک ونزديک ترميشد بعضی ازمسافرين ميگفتند که قايق کشتی پليس نباشد!! تعدادی ازبرگشتن ميکانيک وکاپيتان نااميد شده بوند که اکثريت مسافرين را اين گروه تشکيل ميدادند .تعدادی هم گفتند که قايق کاپيتان وميکانيک هست بانزديک شدن قايق معلوم شدکه مستری وکاپيتان هستند که بعدازخريد مقداری جنس مانند پمپ های ضروری برای راه انداری انجن ومبلاين (روغن موتورکشتي) آب وبسکويت و..برگشته بودند .باصدای شادی وخوشحالی آن عده ازمسافرين که بيداربودند بقيه مسافرين هم بيدارشدند همه خوشحال بودند مثل اينکه جان تازه ای گرفته باشند تادقايقی قبل همه ناراحت ونااميد بودند ولی حال روحيه گرفتند ومطمئن شدند که انجن کشتی درست می شود وبه مقصدخواهيم رسيد .بعدازمدتی تعميرات شايد حدودا2 ساعت صدای کشتی بارديگربه گوش مسافرين رسيد وهمه صلوات فرستادند ...ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:18  توسط هميشه مسافر  | 

بسوی استراليا (خانه خاله ) - قسمت چهارم -

مسئله حرکت راقبلا ازطريق تماس های تلفنی مطلع شديم نسبت به شبهای قبل آن شب زودترغذاصرف شد وهمگی خودشان را آماده کرده بودند ساعت تقريبا هشت شب بود که مينی بوسی جلوی ويلای ما توقف کرد ومسافرين به نوبت سوارشدندکه جا برای تمام مسافرين تنگ بود ولی چاره ای نبود بايد تحمل ميکرديم . مينی بوس بدون معطلی حرکت کرد موترلحظه به لحظه پيش می رفت ناگهان متوجه تاير(لاستيک) موترشديم که کم باد بود نگران شديم که نکنه که بين راه پنچرشود که دقايقی بعد همينطورهم شد وموترتوقف کرد تاير(اشتبني)زاپاس هم پنچربود !!عجب شانسی !! به چندين موتر دست تکان داديم ولی آنها هم زاپاس نداشتند لحظات حساسی بود چراکه هرلحظه ممکن بود سروکله پليس پيداشود چندموترازمسافرين ديگه هم رسيدند اما آنهاهم نتوانستند کمکی کنند ! بالاخره يک موترديگه راکرايه کرديم ومسافرين به موترجديد جابجا شدند وحرکت مجددا آغازشد واقعا شانس کرديم که موترپيداشد !! بعدازگذشت تقريبا سه ساعت به روستای ساحلی رسيديم وهمه پياده شدند ..جمعيت زيادی ازساکنان محل برای ديدن وبدرقه مسافرين کشتی سرنوشت به اسکله آمده بوند ماهم ازجلوی اونها عبورميکرديم وسلامت مالا يعنی شب بخيرميگفتيم وميگذشتيم لب ساحل چندقايق موتوری ديده ميشد .شب هم شب چهارده وماه کامل وقرص بود درست مانند شبی که ازمالزی به اندونزی آمده بوديم دقيقا 1 ماه پيش بود بخاطرجمعيت زياد مسافرين 240 نفر درسوارشدن به قايق جنجال وشلوغ پلوغ ميشد که برای برقراری نظم درقسمت سوارشدن به قايق چندمرداندونزيايی باگرفتن يک تنه نازک وبلند درخت جلوی هجوم مسافرين راگرفته بودند وسه نفرسه نفربرای سوارشدن اجازه عبورميدادند من کمی چابکی کردم وفوراخودراازگوشه ی جمعيت منتظررد کردم .هرقايق تقريبا ده نفررابه کشتی اصلی انتقال ميداد حدودده دقيقه ای تاکشتی بزرگ واصلی فاصله بود هم عرض قايق ما يک قايق ديگرهم حرکت ميکرد بالاخره سوارکشتی شديم کشتی بزرگی بود باچوبهای ضخيم ودارای سه طبقه که طبقه زيرين برای 70 نفرظرفيت داشت که من وتعدادی ديگردرهمان جا جابجا شديم وجاگرفتيم .طبقه همکف که تقريبا برای صدوچندنفرظرفيت داشت ونيزطبقه بالا که مخصوص خانواده ها بود که کل جمعيت شان به 78 نفرمی رسيد به خاطرکثرت مسافرين تعدادی ازمسافرين شروع به اعتراض کردند که نبايد بيشترازظرفيت مسافرسوارشود چراکه احتمال شکسته شدن وغرق شدن زياداست !ولی گوش قاچاقبرها به اين حرفها بدهکارنبود وکارخودشان راميکردند سرانجام کشتی هم پرشد و240 نفرسوارشدند ساعت 1 و15 دقيقه شب بود که حرکت کشتی سرنوشت آغازشد ابتدا حرکت خوبی داشتيم وانجن کشتی ياهمان موتورکشتی 8 سيلندر بود وباسرعت 20 کيلومتردرساعت پيش ميرفت اما ازآنجايی که بارکشتی باتوجه به تعدادزيادمسافرين زيادترازتوانش بود اين سرعت بدک نبود ! کشتی درتاريکی مطلق حرکت ميکرد چراکه مسافرين قاچاق بودند وکوچکترين نوروروشنايی ميتوانست توجه پليس وگشت دريايی رابخودجلب کند .بعضی ازمسافرين برای رفت وآمد از چراغهای دستی استفاده ميکردند که اين کارسروصداي تمام مسافرين رابدنبال داشت .حرکت سرنوشت سازی راپيش روداشتيم لحظه به لحظه خداخدامي کرديم که خطری ماراتهديد نکند چه ازجانب پليس وچه ازطرف بلايای سماوی مانند باران وطوفان و... که باعث غرق شدن کشتی ماشود.هرچند که کشتی ما ازاستحکام خوبی برخورداربود وازالوارهای چوبی ضخيم وازدرختان که چوب آنها ازمقاومت بالايی برخوردارهستند ساخته شده بود اما بهرصورت به خداپناه مي برديم چراکه اين نوع سفرها پرازخطروريسک بسياربزرگی هست وکسانی که اين سفرراقبول کرده اند وپابه راه پرفرازونشيب گذاشته اند درحقيقت باهستی خود بازی کرده اند وازهمه چيزشان گذشته اند .

ساعت ديروقت بود وخستگی برمسافرين غلبه کرده بود عليرغم آنکه هرمسافرازجای کمی درکشتی برخورداربود ولی ازشدت خستگی ناخواسته بخواب می رفتند آنهم بصورت نيم بازوکوچک شده همانند فردی که ازشدت سرما خودش راجمع ميکند به علت تنگی جا کافی بود که يکی ازمادرجريان خواب ازيک پهلوبه پهلوی ديگرجابجا شويم واين عمل بيدارشدن دوجانب مسافررادرپی داشت واين خوديک شکنجه روانی وبيدارخوابی بود .چون کف کشتی راباپلاستيک پوشانده بودندومسافران روی آن نشسته بودند کوچکترين يکطرفه شدن کشتی سرخوردن ( ليزخوردن) مسافرين يک طرف کشتی رابدنبال داشت واين عامل ديگری دربيدارخوابی مسافران کشتی سرنوشت بود که خواب راازچشمان اهل کشتی می زدود. درکشتی بالش (تی سري) درکارنبود وهمه ازساک ها وياوسايل ديگرکه همراه داشتند بعنوان بالشت وزيرسری استفاده ميکردند وازآنجاييکه من ساک راازدست داده بودم وسايلم را که بيشترخوراکه وشيرينی بودرادرداخل يک گونی پلاستيکی جاداده بودم وحجم آن بزرگ بود وقتی زيرسرم ميگذاشتم آزارم ميداد اما چاره ای جزصبروتحمل نبود. شب اول باتمام خوبی وبدی اش راسپری کرديم وصبح شد برای هواخوری وتنفس هوای پاکيزه وگرفتن ويتامين دی نورخورشيد !! به سطح کشتی آمدم برای لحظاتی پيرامون خودرانگاه کردم وهرطرف را که می ديدم وتاچشم کارميکرد فقط آب بود .درآن هوای نسبتا سرد صبحگاهي بخصوص که نسيم ملايمی هم می وزيد . دوباره به طبقه پايين رفتم ساعت حدودا 7 ونيم صبح بود همراه انديوالم (دوستم ) شيخ جان صبحانه مختصری را که شامل چند دانه بسراق (خجور) ويک آبميوه بود را صرف کرديم .هوای لطيف صبحگاهی کم کم جای خودرابه گرمای طاقت فرسای روزداد صبح اول بود وچندتا ازمهاجرين مسئول خدمات وسرويس رسانی به سايرمسافرين شدند به گفته قاچاقبربرای مسافرين کشتی به تعداد 240 کارتن آب نوشيدنی (هرکارتن 12 بوتل 1ونيم ليتری ) وچندين کارتن ماکارونی (می ) درکشتی موجودبود روزاول برای هرنفريک بوتل آب تقسيم شد البته يک بوتل (بطري) برای يک شبانه روز24 ساعت کاملا کفايت ميکرد .کشتی همچنان پيش ميرفت گاهی اوقات ازنزديکی جزيره ای عبورميکرديم وکاپيتان ميگفت که همه مسافرين حالت مخفی به خودبگيرند وسرشان راازکشتی بيرون نکنند که البته گفته کاپيتان آنطورکه بايد وشايد جامه ی عمل به خودنميگرفت چرا که تعدادی ازجوانان نفهم ازدستورات کاپيتان سرپيچی ميکردند واين سرپيچی آنها سروصدای بقيه مسافرين رادرپی داشت برای جلوگيری ازشدت تابش گرمای خورشيد يک سايه بان ازپرده های موجوددرست کردند که درابتدا بعلت عدم تجربه سايه بان مذکورپايين بسته می شد وپايين بسته شدن آن مانع جريان هوابه طبقه زيرين می شد واين خفگی مسافران رابدنبال داشت چراکه دودانجن ياموتورکشتی ازمحدوده ی استقرارماعبورميکرد هرچند دودکش هم داشت ولی بازهم اين مشکل اساسی وبزرگ تاپايان سفرهمراه ما بود وتنفس مسافرين راسخت وهمراه باسم های موجوددردود کرده بود .کارتن های آب درقسمت پيشين کشتی قرارداشت وروی کارتن ها آب تعدادی مسافرجاخوش کرده بودند که البته ازروی شب که هواتاريک می شد وکسی کسی رانميديد اين مسافران به دزدان آب تبديل ميشدند که اين موضوع يکی ازروزها فاش شد وبعدازآن فردی رابعنوان نگهبان درآنجا وظيفه دادند ولی بازهم نگهبان مذکورنميتوانست آنطورکه بايد وشايد ناظرحرکات همه باشد ودزدان بی معرفت وبی وجدان ازروی شب دست به تاراج آب می زدند مدت زمانی که دربرخواهد گرفت که به استراليا برسيم دقيق برای ما معلوم ومشخص نبود چون مسيرمشخص نبود سفرقاچاق بود .کسانی که چندين نوبت سابقه ی اين مسيروسوارشدن کشتی راداشتند هرکدام چيزی ميگفتند شايد نصف بيشتراين مسافرين راکسانی تشکيل ميداد که تجربه رفت وبرگشت راه آبی راداشتند کسانی بودندکه يکسال وشايدهم بيشترازيکسال آواره ومسافراين راه بودند اطفالی را می ديديم که درمسيرراه بدنيا آمده بودند وحالا راه می رفتند !!! قصه ها وخاطرات تلخی راازين مسافرين ميشنيديم بعضی ازآنها کشتی شان سوراخ شده بود وبه صدزحمت خورابه جزيره ای رسانده بودند ودرنتيجه پليس اندونزی آنها را گرفته و وبعدازمدتی به سازمان ملل متحد تحويل ميدادند وگروهی هم بخاطرخراب شدن انجن کشتی برگشت خورده بودند بعضی ها بعدازسپری کردن 20 روزسرگردانی وگم کردن راه به سورابايا برگشته بودند و... !!! روزهای بسياربسيارسختی رااين مسافرين پشت سرگذرانده بودند بخصوص زنان واطفال ازين شرايط متحمل رنج ومشقت بسيياری شده بودند ولی تاکنون به مقصد وبه قول بعضی ازمسافرين خانه خاله استراليا نرسيده بودند چه مسافرتی وچه سرنوشتی ؟؟مدت 48 ساعت يعنی دوشبانه روزکشتی سرنوشت همچنان به پيش ميرفت که ناگهان کشتی متوقف شد ومسافرين رامتوجه خودش ساخت همه نگران شدند .... ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:50  توسط هميشه مسافر  | 

دراندونزی - قسمت سوم -

آن شب درهتل منتظرآقای ف مانديم ولی ازوی خبری نشد ونيامد! فردا مجددا به اوزنگ زديم وعلت نيامدنش را پرسيديم که گفت کاری پيش آمد ومعذرتخواهی کرد وقول داد تاساعت 11 حتمابه هتل مابيايد تاساعت 11 قبل ازظهرازاتاق بيرون نرفتيم ومنتظر ف شديم حدودا ساعتهای يازده ونيم بودکه زنگ تلفن اتاق به صدادرآمد که گوشي رابرداشتم که خودف بود که ازطبقه هم کف زنگ زده بود گفتم که به اتاق بيايد .يکی دودقيقه بعد دراتاق را زدند ازسوراخ بسيارکوچکی درروی دروازه اتاق قرارداشت به بيرون نگاهی انداختم که مرد جوان غريبه ای پشت در ايستاده بود دررا بازکردم واوخودرا آقای ف معرفی کرد به داخل تعارف کردم که آمد وروی صندلی نشست وصحبت هارابدون مقدمه شروع کرديم که نتيجه روشنی نگرفتيم که ف گفت بايد با ايکس درمالزی تماس بگيرم ! ويک ساعت ديگربرمی گردم ! شب گذشته فواد وخانمش بدون اينکه ماراخبرکنند هتل را ترک کردند وبه سورابايا رفتند البته اين موضوع را ديروزعصرازحرفهايش فهميده بودم .نزديک ظهربود واحساس گرسنگی ميکرديم ازطرفی آن روز آخرين روزاقامت مادرآن هتل بود ونيز400 دلارخودرابرباد رفته حساب کرديم بدنديديم که غذای ظهرآخرين روز را ازرستوران هتل مالاوی بخوريم بنابراين گوشی رابرداشته به قسمت روم سرويس زنگ زدم وتقاضای غذای مفصل وگران قيمت را کردم از ف خبری نشد ساعت های 12 بود که مستخدم هتل ( گارسون) هتل دراتاق را زد وغذاراروی ميزگذاشت وکاغذرسيد راهم امضاکرديم !!! که پولش را هيچوقت نداديم !!! خدمه هتل رفت وماهم بااشتهای کامل غذای مفصل را نوش جان کرديم !!!نکته قابل ذکرديگراينکه فواد وخانمش که به سورابايا رسيدند به مازنگ زدند وازماخواست که به آنها ملحق شويم وبه سورابايا برويم وموضوع ماراهم به يک قاچاقبرديگه بنام علی ايرانی گفته بود که وی هم به مازنگ زد اما سرنرخ کنارنيامديم اواز1500 دالرحرف ميزد .از ف هم داشتيم نااميدمی شديم دراين لحظه به شماره ف زنگ زديم وازوی شماره علی ايرانی را گرفتم اوشماره ديگری رابنام شاه ولی نام به من داد که ازشريکهای علی ايرانی بود .بدون معطلی به شاه ولی زنگ زدم وبالاخره بعدازمدتی صحبت وچانه زدن ونه نه من غريبم درآوردن که حقيقت هم داشت با 500 دالربابت من و600 دالرهم شيخ جان به توافق رسيديم وآدرس دقيق وراهنمايی های لازم جهت سوارشدن درقطارراهم ازوی گرفتيم .ساعت 3 بعدازظهربود که ازهتل بيرون آمديم آنهم طور يکه پذيرش وريسيپشن هتل متوجه نشوند که مابرای هميشه وبدون چک اوت ( تصفيه حساب) رفتيم چون وسايل مان رادرجريان سفرازمالزی به اندونزی ازدست داده بوديم چيزی همراه نداشتيم بجزدوپيراهن وشلوار که آنها راهم دريک پلاستيک سياه کرده وبافاصله چند دقيقه ازيکديگرازهتل خارج شديم !!!کليد اتاق راداخل اتاق گذاشتيم که بيچاره ها بتوانن بعدا که متوجه اين ريشخندی شده اند دررا بازکنند مجبورشديم اين کارراکنيم که بابت 14 روزاقامت درهتل مذکوربايد 3ميليون وخرده ای روپيه بابت تصفيه حساب بايد می پرداختيم ماکه سرمان هم کلاه رفته بود وچندانی پولی هم نداشتيم وبه اين صورت ازهتل مذکورجيم شديم !! به ايستگاه قطارکه به اندونزيايی ميشود کريتا رفتيم وسراغ تکت فروشی را گرفتيم که بخاطرازدحام مسافرين وبلدنبودن زبان مشکل بود که بتوانيم تکت بخريم مجبورشديم ازيک دلال تکت را گرانتر بخريم تا حرکت قطارکمی فرصت داشتيم جناب شيخ رفت که برای غذای شب يک چيزی تهيه کند که بخوريم ! درعالم تنهايی به مناظراطراف نگاه ميکردم هوا تاريک شده بود درنزديکی من يک استخرقرارداشت که تعدادی درداخل آن به شنا وشستشوی بدن شان مشغول بودند دريک گوشه چنددکه کوچک وسيارقرارداشت که خوراکی ونوشيدنی های محلی به مشتری ها می فروختند .مردم خوب اندونزی متاسفانه ازاقتصاد سطح پايينی برخوردارند وبه همين دليل تغذيه صحيح وکامل وسالمی ندارند وشايد به همين علت هم جثه اين مردم کوچک وخرد است وبخاطرنوع آب وهواوگرمی زياد ازپوست نسبتا سياهی برخوردارند البته سفيد پوست هم زياد دارند .شيخ ديرکرد وبعدازتقريبا 40 دقيقه برگشت چيزايی را که آورده بود را خورديم .هرازچند دقيقه به ساعت هم نگا ه ميکرديم که ديربه قطارنرسيم حدودا ساعت 8ونيم شب بود که سوارقطارشديم .خدمه قطارغذارابين مسافرين توزيع کردند که همه خوردند وبعدش هم چون داخل قطاربخاطرفعاليت کولرهای گازی هواکمی سرد بود بين مسافرين پتو(کمپل) توزيع شد نفهميدم که چطورخوابم برد هرچند خواب وبيداری بود بهرحال شب را با چرت زدن وبيدارشدن گاه وبيگاه به صبح رسانديم که خدمه قطاربا گفتن سلامت پگی که معنای اندونزيايی صبح بخيرهست همه راازخواب بيدارکردند وبرای هرنفريک عددنان کوچک ويک ليوان چای شيرين دادند که صبحانه بخورند !حوالی ساعت 7 وپانزده دقيقه صبح به سورابايا رسيديم . باتوقف کامل قطارهمه مسافرين ازآن پياده شدند .کمی روی نيمکت های سالن ايستگاه قطارنشستيم وازمخابرات (وارتل) به شاه زنگ زديم که مارسيديم کجايی بياديگه ! که گفت من درراه هستم ومشخصات ماراگرفت وازخودش را داد .شيخ شروع به حرف زدن کرد آنهم با صدای تقريبا بلند طوريکه مشخص بود ماخارجی هستيم وبعضيها نگاه ميکردند بهش گفتم يک کم يواشتر مردم که می شنوند متوجه مي شوند که ما خارجی هستيم ممکنه که پليس ازما پاسپورت سئوال کند!!وماهم نداريم وهيچی ديگه ! شاه ديرکرد دوباره به مخابرات رفتم وبهش زنگ زدم که کجايی مومن؟ گفت که بيرون درايستگاه قطارمنتظرهستم ! به اتفاق آقای شيخ ازايستگاه بيرون رفتيم وديدم که شاه ولی درگوشه ای منتظرماهست با مشخصاتی که به وی داده بودم ماراشناخت وبعدازسلام واحوالپرسی سوارموتری شديم که ولی قبلا تهيه کرده بود که ازنوع توياتا صرف بودوبطرف منطقه تريتس براه افتاديم که محل اقامت اکثرمسافرين قاچاق بود .بين راه باصحبتهايی که بين من وشاه ولی شد شاه ولی مرا شناخت زيرااطلاعات نسبتا دقيقی ازمنطقه من داشت .مسافت طولانی را پيموديم تا به تريتس رسيديم حدودا يک ساعت طول کشيد که موترجلوی ويلای لوکسی متوقف شد وپياده شديم شاه ولی دروازه ويلارا کوبيد اول صبح بود وتمام ساکنان درخواب سنگين بودند بعدازچندباردرزدن دروازه بازشد وما داخل ويلا شديم ويلای مذکورسريک پيچ قرارداشت يعنی سرخيابان بود ودوواحد همکف که هرکدام ازواحدها سه اتاق 2 در3 ويک آشپزخانه ويک هال 4 در6 بود ازظاهرلوکس وتميزويلا معلوم بود که تازه ساخته شده است .مالک ويلا مردمسنی بود که حدودا55 سال يابيشترسن داشت ويکی ازپسرانش همراه اوزندگی ميکرد که نامش امين بود که وی متاهل ودارای يک پسربچه هم بود که صيف الله نام داشت.يک دکان خوراکه فورشی هم درکنارويلا قرارداشت که متعلق به همين خانواده بودکه اکثرخريد ها ازآنجاصورت ميگيرفت اما بعدا که مسافرين متوجه شدند آن مغازه گران فروشی ميکند ديگرازآنجا خريد نميکردند وبازارش کساد شده بود وبچه ها اجناس مورد نيازشان را ازبازاراصلی تريتس تهيه ميکردند هردوويلا ودواتاق بالای مغازه خوراکه فروشی پرازمسافرين قاچاق بود .برگرديم به ادامه خاطرات : با بازشدن دروازه ويلا داخل شديم وتمام مسافرين آن ويلا که هفت نفربودند خواب بودند که باصدای درزدن ما يکی ازآنها بيدارشده بود که نام وی الف بود وبعدازصحبت باوی فهميدم که قبلا يعنی سالهای پيش ساکن ايران هم بوده وبعدها به سوريه مهاجرت کرده وازسوريه به اينجا آمده است .الف ترموز(فلاکس) چای را آورکه داخل آن آبجوش بود باانداختن دوعدد چای کيسه ای چای آماده شد وبرای مان چای ريخت .کم کم بقيه ساکنان ويلا هم بيدارشدند وباهمه آنها احوال پرسی کرديم سه نفرازاهالی ساکن ويلاهمان خانواده تاجيک بودند(فواد وزنش ودخترش) که روزقبل به آنجا آمده بودند هرسه اتاق پربود که درهراتاق 2 نفرزندگی ميکردند واتاق وتخت ديگری برای ما وجودنداشت درگوشه ای ازهال ويلا يک کمد(الماري) لوکس قهوه ای رنگ بچشم می خورد.اسامی سه مسافرديگربنام های آقای غ . آقای ف وآقای خ بودند که غ ازامارات متحده عربی به اندونزی آمده بود که قبلا درآنجا زندگی کرده بود. وف وخ هم ازبچه های کويته بودند که اين دوتاکويته ای پول نداشتند وخرجشان را غ والف ميدادند .دراتاقهای بالاهم چهارنفرزندگی ميکردند که دونفرشان رامی شناختم بنامهای حاجی خيرالله ازميمنه وشيرزی ودراتاق ديگردوتا ايرانی بنامهای علی وسعيد ساکن بودند .ساکنان قديمی ترازما بما گفتند که قبلا چند باراينجا پليس آمده بودکه هربارماازدرپشتی ويلا فرارکرديم .روزدوم ازاقامت مادرتريتس بود که شاه آمد وگفت هرچه ضرورت داريد بخريد که امشب حرکت هست مانيزمانند همه مسافرين مقداری آرد وشيروشکر روغن بيسکويت کاغذتشناب (دستشويی ) کنسروماهی وآبميوه های مختلف ودوکيلوليموترش خريديم وهمچنين چهاربوتل بزرگ آب معدنی که باآرد وشکروشير ونيزتخم مرغ مقداری شيرينی محلی هزاره گی (بسراق يا خجور) درست کرديم .ناگفته نماند که گاهی وقتها پليسها به سراغ ويلا ها می آمدند وسراغ مهاجرين قاچاق را ميگرفتند ازجمله يک روزنزديک ظهربود که جلوی دروازه ويلا نشسته بوديم که سروکله دوتا پليس موتورسيکلت سوارپيداشد وبقيه بچه های به سرعت داخل اتاق رفتند ودرب ويلا رامحکم کردند ولی من خونسرد روی صندلی نشسته بودم اکنون ترسم پريده بود چراکه اين دومين يا سومين مرتبه ای بود که پليس به اينجا ميامد .بدنيست که يادی هم ازپرسنل جان برکف ودلاورومظلوم کش وعاجزکش نيروی انتظامی يا سگهای سبز جمهوری ايران نمايم که ازبس که مردم مهاجرافغانی وخودملت ايران را ترسانده اند مردم ازاسم پليس ونيروی انتظامی می ترسند وسعی ميکنند ازفاصله صدمتری آنها هم رد نشوند که مبادا آنها بهشان گيربدهند واذيت شان کند که حساب افغانی ها که مشخص هست اما خودايرانی ها هم دست کمی ندارند وخيلی ازپليس ايران می ترسند چون بازخواستی درکارنيست وهرکاری که بخواهند ميتوانند انجام بدهند اين سربازان گمنام امام زمان که هرجنايتی بخواهند ميتوانند درزيرلباس قانون درحق مردم اعم ازافغانهای مظلوم ومحروم مهاجر وخودملت ايران انجام بدهند . بهرحال ازموضوع دورنمی شوم دوپليس موتورسيکلت شان را درگوشه ای پارک کرده اند وبطرف من آمدند کم وبيش انگليسی می فهميدند ومن هم چندکلمه ای اندونزيايی ميدانستم .سرصحبت بازشد وازمن اسامی مسافرين راپرسيد ابتدامن گفتم من خبرندارم ونميدانم بعددوپليس لبخندی زدند وگفتند که نگران نباش وخطری متوجه شما ودوستانتان نيست مافقط آمارميگيريم وبس. من هم چندتا اسم الکی وپلکی بلغورکردم وبهشون گفتم باختم سوال وجواب خداحافظی کردند ورفتند !!! اگرايران می بود ؟؟؟خداخبرداشت که چی ميشد؟؟؟چندباررفتن حتمی می شد وبعداکنسل ميشد وقاچاقبرهاهم بهانه های مختلفی درمی آوردند يکروزميگفتند که بخاطردعوای دوتا ازبچه های وطنداربا اندونزيايی ها يکبارميگفتند که انجن يا موتورکشتی خراب شده و... يکبارحتی همه سواراتوبوس شدند ودوساعتی هم پيش رفتيم که ناگهان موترايستاد وراننده گفت که رفتن کنسل شد ومجبورشديم نااميد مسيرطی شده رابازبرگرديم ! وقتی که برگشتيم خيلی ديروقت بود وهمه مسافران که قبل ازمارسيده بودند درويلاها جابجاشده بودند وجايی برای مانبود من وحاجی مصلحت رابرآن ديديم که امشب رادرجايی ديگرسپری کنيم چون احتمال خطرزياد بود ومسافرين ويلاهای ديگرراهم به اين منطقه منتقل کرده بودند وجمعيت کثيری مهاجرقاچاق دريکجاجمع شده بود بهرحال مصلحت من وحاجی اين شد که درخانه های همسايه ها بخوابيم بنابراين به خانه فردی اندونزيايی ينام کی کی رفتيم دربسته بود ناچاربه شيشه پنجره (کلکين ) خانه می زديم که صاحبخانه درآنجا خوابيده بود وبه خواب عميقی فرورفته بودبنده خدابه زحمت ومشکل بلند شد ودررابازکردوماداخل شديم گفتيم که امشب ميخواهيم اينجابخوابيم چيزی نگفت واتاقی رابه مانشان داد وخودش رفت که استراحت کند وماهم به اتاقهای جداگانه ای رفتيم وخوابيديم .صبح ساعت 9 بيدارشدم وبه داخل هال رفتم صاحبخانه وحاجی گرم گپ زدن بودند يک صبح بخيری (سلامت پگی ) گفتم ورفتم که دست وصورتم را شستم وبه جمع آنها پيوستم .بعدازمدتی به ويلای خودمان برگشتيم همه مسافرين ناراحت وعصبانی بودند اعم ازجديد وقديم حتی بعضی ها سابقه اقامت شان به يکسال هم رسيده بود وازطريق تلفن باعلی ايرانی تماس گرفتند ودعوای لفظی کردند وبه علی ايرانی فحش ودشنام دادند وتهديدش کردند که نتيجه اين شد که وی عذرخواهی کرد وقول صددرصد برای فرداشب راداد که حتما کشتی حرکت خواهد کرد .
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:33  توسط هميشه مسافر  | 

دراندونزی - قسمت دوم -

چندنفرراهنما ازمردان اندونزيايی پيشاپيش ما حرکت ميکردند کمی ازساحل دريا که دورشديم بطوراتفاقی با گشت پليس برخورد کرديم ولی پيش ازآنکه پليس متوجه ما شود خودمان رامخفی کرديم بعدازتقريبا 10 دقيقه وارد خانه ای شديم که باداخل شدن تمام مسافرين درب را بروی ما بستند .داخل اتاق که دراصل همان هال آن خانه بود چندنفرخواب بودند که باسروصدای ناشی ازورودما بيدارشدند .مسافرين افغانی دريک طرف ومسافرين عراقی درطرف ديگرهال نشستند که اين تقسيم خودبخودانجام شد.پيرزنی که ظاهربزرگ آن خانواده بود ازخواب بلند شد ومابقی خانواده رااعم ازبزرگ وکوچک راهم بيدارکرد وبدين ترتيب جای برای مسافرين بازوآزادترکردند درابتدای ورودمان صاحب خانه با آب ونان های ساندويچی ازماپذيرايی کرد به علت زيادبودن تعدادمسافرين جای کافی براي همه نبود ومامجبورشديم آن شب رادرحالت بدی يعنی جمع شده وکوچک بخوابيم هرچند خواب هم که نرفتيم چون جاخيلی تنگ بود.آن شب هم باتمام خوبی وبدی صبح شد واهل منزل برايمان چای ونان آوردند تاظهررابه حالت انتظارگذرانديم وغذايی هم برای ظهرداده نشد باوجوداين جزصبرچاره ای نداشتيم تااينکه ساعت 4 بعدازظهرشد که باهدايت يکی ازمردان اندونزيايی که مرد آن خانه بود خودمان رابرای حرکت آماده کرديم وتوسط دوموتورسيکلت يک نفريک نفر مارابه منزل ديگری انتقال دادند حدودده دقيقه ای درآن منزل مانديم تااينکه نوبت مارسيد وهرچهارپنج نفرسواريک لندکروزر می شديم تقريبا ماجزو آخرين نفرها بوديم که آن منزل راترک گفتيم .ازخيابانهای شهرساحلی گذشتيم وبه جاده اصلی رسيديم راننده بامهارت کامل موتر را درکنترل خودداشت وباسرعت زياد درحدود130 کيلومتردرساعت به پيش ميرفتيم سرانجام بعدازحدود3ساعت ونيم به شهرمدان رسيديم .باکمی توقف و هماهنگی بايکی دوموترديگرمارابه محوطه ی هتل بردند که نام هتل هم ازنام شهرگرفته شده بود وهتل مدان نام داشت دراين جا برای آن عده خوانندگان که ممکن هست کلمه موتررا متوجه نشوند توضيح ميدهم که موتربه زبان افغانی همان اتومبيل يا ماشين است .هتل لوکسی بود وبجزآب گرم هم چيزداشت درگوشه ای ازلابی هتل يک بارقرارداشت که تعدادی درآنجاسرگرم آوازخواندن وعده ای هم تماشاچی بودند .بعدازمدتی من وشيخ ويک حاجی که ازاهالی ميمنه فارياب بود يک اتاق گرفتيم که قيمت هراتاق برای 24 ساعت 250000 روپيه اندونزی بود من که قبلامبلغی رابه روپيه اندونزی چنج کرده بودم کرايه اتاق را پرداخت کردم بهمراه تعدادديگری ازمسافرين خسته وکوفته درگوشه ديگرلابی روی مبل (کوج) نشسته بوديم وازدوربه مردی که پيانومی نواخت ودودخترجوان اندونزيايی که آوازميخواندند نگاه ميکرديم درآن لحظه همه ناراحت بوديم چراکه ساک ووسايل من وتعدادی ازسايرمسافرين به دست مان نرسيده بود وازوسايل سفرتنها لباس تن مان را داشتيم وديگرهيچ!!مدتی منتظرمانديم تابقيه مسافرين هم ازراه رسيدند وآنهاهم هرکدام برای خودشان اتاقی کرايه کردند سپس به اتاق مان رفيتم که درطبقه دوم قرارداشت درابتدای ورود سريع به حمام رفتم وکوفتگی سفرراازجانم کشيدم که حوله ای برای خشک کردن بدنم نداشتم بناچاربابدن خيس ازحمام بيرون آمدم ولباسهايم را که سياه وکثيف شده بود راهم باصابون وشامپوشستم !! برای خشک کردن آنها رادرجلوی کولرآويزان کردم که تاصبح خشک شود ودوباره آنرابپوشم سپس پيراهنی را ازهم اتاقی ام برای يک ساعتی قرض گرفتم وبه سالن غذاخوری هتل رفتم وسفارش برنج ومرغ دادم البته حاجی خيرالله که پيراهن را ازوی قرض گرفته بودم هم همراهم آمده بود وباهم سريک ميزنشستيم بعدازمدتی غذای مان را آوردند.کسانی که دراندونزی ومالزی رفتند وزندگی کرده اند ميدانندکه برنج دراين کشورها تنها باآب خالی وبدون نمک وروغن وپيازو... پخته می شود وخودتان فکرش را بکنيد که چقدربی مزه هست ! بهرحال غذا به جانم ننشست وچنگی به دل نزد! پول غذارا پرداخت کردم وبه اتاق برگشتم خيلی خسته بودم فورا درگوشه ای ازکف اتاق درازکشيد وخوابيدم .صبح زود ازخواب بيدارشدم هنوزلباسهايی که ديشب شسته بودم نم داشتند .پنجره اتاق را بازکردم که هوای اتاق عوض شود ازپنجره به بيرون نگاه ميکردم .منظره جالبی بود يک حوض بزرگ وطبيعی که درميان آن ماهی های رنگارنگ وبزرگی شناوربودند .برای چندلحظه به تماشای آنها مشغول بودم وسپس به اتاق روبروکه چندمسافرديگردرآن اقامت داشتند رفتم وبرای چنددقيقه آنجانشستم بدنبال آن به اتاق برگشتم ولباسهايم را که اکنون خشک شده بودند را پوشيدم وبه سالن غذاخوری هتل رفتم وصبحانه مختصری مانند نان خشک وکره ومربا به رگ زدم وبه اتاق برگشتم .مشغول تماشای تلويزيون بودم که ازصدای همهمه مسافرين متوجه شدم خانمی که قراربودبرای ما تکت هواپيما را بگيرد آمده است .خودرابه اتاق روبرورساندم ديدم که دودخترجوان اندونزيايی آمده اندبعدازصحبت باآنها وگفتن اسامی مسافرين به اتاق برگشتم وآنها رفتند.دوباره ساعت 11 بود که يکی ازآن دخترها برگشت وتکت ها راخريده وآماده کرده بود که همه مسافرين آماده حرکت وازاتاق ها خارج ودرلابی هتل جمع شدند .البته پروازهای اول مربوط افغان ها وبدنبال آن پروازهای مسافرين عراقی انجام ميشدسپس باخروج ازهتل درمحوطه بيرونی هتل سوارمينی بوسی که ظاهرلوکس آن نشان می داد که مربوط تراول اجنسی هست شديم .مينی بوس حرکت کرد ونيمه های راه بود که آن دخترروبه مسافرين کرد وگفت هرنفرمبلغ 115 دالرآمريکايی به من بدهد که بدنبال شنيدن اين جمله همه مسافرين مبلغ مذکوررا پرداخت کردند.فاصله هتل تافرودگاه زياد نبود وظرف 20 دقيقه به فرودگاه رسيديم آن دختراندونزيايی پيشاپيش ما حرکت ميکرد ومابه دنبال اووارد سالن فرودگاه شديم وبعدازتحويل ساک ها ووسايل به کمک آن دختربرای سوارشدن به هواپيمابطرف درخروجی حرکت کرديم همچنان اوجلوومابه دنبال ! البته دراين لحظه مسافرين به دوگروه 4 نفره و5 نفره تقسيم شدند که دردونوبت بايد پروازميکردند.درپروازاول من وشيخ ويک خانواده تاجيک که شامل زن وشوهروکودک شان می شد قرارداشتيم بالاخره سوارهواپيما شديم که پروازدقيقا دوساعت طول کشيد ودراين مدت خدمه هواپيما که تمام آن زن بودند باآوردن غذا ونوشيدنی ازمسافرين هواپيما پذيرايی ميکردند .درداخل هواپيما ازمسافرين بطوررايگان عکسبرداری ميشد توسط يک خدمه زن که خانواده همراه ما عکس گرفتند وبعدازچنددقيقه عکس حاضرشد که اين کاربرای تبليغات برای خطوط هواپيمايی صورت ميگرفت وکيفيت عکس هم بدک نبود! بالاخره بعداز2 ساعت هواپيمادرفرودگاه جاکارتا به زمين نشست . بعدازپياده شدن ازهواپيما به سالن خروجی رفتيم .بيرون سالن سعی کردم بااستفاده ازتلفن عمومی به قاچاقبرمورد نظرم آقای ايکس زنگ بزنم که متاسفانه تماس برقرارنشد ! شيخ شماره ديگری رابهمراه داشت که به اوهم زنگ زديم که رخ شد با قاچاقبرمذکورحرف زديم که آقای ع نام داشت ما آدرس هتلی راکه ع برای ما گفت يادداشت کرديم وسپس به طرف ايستگاه تاکسی رفتيم که راننده های زيادی اطراف ما جمع شده بودند وهرکدام ميخواستند که درتاکسی اوبشينيم بالاخره بايکی ازآنها کنارآمديم وسوارشديم .آدرس مذکوررابه راننده داديم تامارابه آنجاببرد کرايه تاکسی راتاهتل 80000 روپيه قرارداد کرديم که متاسفانه دربين راه تاکسی خراب شد ومامجبورشديم تاکسی ديگری را پيداکنيم تابه مقصدبرسيم دربين راه من ازشيشه تاکسی به ساختمانهای مرتفع وبلند به مردم جاکارتا پايتخت اندونزی نگاه ميکردم بالاخره به هتل رسيديم وتاکسی جلوی هتل مالاوی توقف کرد .نزد هيچکدام ازماپول اندونزيايی نبود به آقای ع که جلوی هتل منتظرمابود گفتيم که پول تاکسی رابدهد سپس ع جلو ومابدنبالش وارد هتل شديم بعدازچندلحظه که ع با مديرهتل صحبت کرد باراهنمايی ع توسط ليفت (آسانسور) به طبقه چهارم رفتيم ودردواتاق جابجا شديم .

مدتی با ع مشغول صحبت وسوال کردن ازاوضاع واحوال ونرخ وقيمت راه صحبت کرديم که قرارشد صحبت های اصلی راشب ادامه بدهيم آقای ع رفت وماهم استراحت کرديم برای صرف غذای شب من وشيخ که حالاهم اتاق بوديم ازسوپرمارکت کنارهتل مقداری نان وچندکنسروماهی خريديم وقبل ازآن به صرافی رفتيم ومبلغی رابه پول اندونزی تبديل کرديم . غذا را بااشتها خورديم وبرای مدتی به تماشای تلويزيون مشغول شديم ديروقت شده بود اماخبری ازآقای ع نبود ناچاربعدازيک دوش آب گرم وحسابی خوابيديم .شب اول را که به خوبی وخوشی سپری کرديم صبح که شد برای خريد صبحانه ازهتل بيرون آمدم ومقداری خريد کردم وبرگشتم وباشيخ صبحانه راخورديم وتاظهرمنتظرآقای ع شديم که خبری نشد !! بنابراين برای ديدن شهرجاکارتا ازهتل بيرون شديم .بااحتياط گام برميداشتيم تاخدای ناکرده گرفتارپليس نشويم چون چهره ما با مردم اندونزی کاملا فرق داشت وقابل تشخيص بود.ازآنجاييکه شهرجاکارتابرای ما غريب وبيگانه بود مثل آدمهای راه گم کرده حيران وسرگردان قدم می زديم قبل ازهمه شيخ قصدتلفن زدن به خانه اش راکرد !يک کلمه اندونزيايی بلد نبوديم پرسان کرده يک مرکزمخابرات پيداکرديم به زبان اندونزی مخابرات کجاست ميشود ديمانا وارتل ! بعدازچند ساعت قدم زدن وگردش وديدن مارکيت ها وفروشگاههای لوکس جاکارتا به اتاقمان برگشتيم ومقداری هم سرراه برای غذای شب خريد کرديم غذارا که خورديم دوش گرفته وازخستگی خوابيديم .نزديکيهای غروب بود که آقای ع تشريف فرماشدند که خانواده همراه راهم صدازده وباوی مشغول مذاکره شديم که نتيجه ای حاصل نشد آقای ع بيرون رفت ومن هم به دنبالش درسال هتل برای دقايقی باوی گپ زدم وبامبلغ 900 دلارباهم جورآمديم که مرابااين مبلغ به استراليا برساند !! که برای پيش پرداخت وبيعانه 400 دلاررا مجبورشدم همان موقع بدهم بعدازمن شيخوارد مذاکره خصوصی با ع شد که با مبلغ 1500 دالرباوی جورآمدکه 700 دلارآنرادرسال به ع بيعانه داد. فواد مردخانواده همراه ما به ع گفت که من پول نقد اينجاندارم وپول من درپاکستان هست !!! بعدازختم حرفها آقای ع رفت وخانواده به اتاق شان برگشتند وبازمادراتاق خودمان تنها شديم .دوسه شب اول ازهتل خارج نمی شديم واحتياط ميکرديم اما کم کم جرات پيداکرديم وشبهابرای قدم زدن وچکر زدن بيرون می آمديم چهارطرف هتل بارياهمان نايت کلب ديسکوتيک قرارداشت که ازروی شب فعال ميشدند وروزها بسته بودند وپشه پرنمی زد.ساعت های 7 شب بازميشدند تا حدودا 2 شب هم می بستند ! برای جلب مشتری جلوی هرنايت کلب چنددخترجوان که آرايش غليظ کرده بودند ايستاده ونشسته بودند وبه محض اينکه عابری شيک تر وياخارجی عبورميکرد دخترهای جوان باگفتن کلمه هلو!!!!

عابرمذکوررابه داخل باردعوت ميکردند اگراشتباه نکرده باشم شايد حداقل 10 تا نايت کلب دراطراف هتل ما وجودداشت .شنبه شبها جاده های اطراف بارها بخاطرتراکم زياد وسايط نقليه بند ميشد! کاباره ها بردونوع بودند يک نوع آن چنين بود که يک تلويزيون بزرگ رنگی با فاصله نيم متری ازسقف نايت کلب قرارداشت که توسط فردی ازگوشه کنارنايت کلب کنترل ميشد وخواندن های درخواستی مراجعين را پخش ميکرد وبعضی ازمراجعين با استفاده ازميکروفن باآهنگ خوانندگی ميکردند وصدای خواننده اصلی را تقليد ميکرد وبقيه مشتری ها هم به ميدان رقص می ريزند وروبروی خواننده جعلی به رقص وريشخندی می پردازند!!نوع دوم چنين بود که دروسط محوطه ای برای رقص قرارداشت اطراف چنددست صندلی ومبل برای مراجعين قرارداده بودند ودرگوشه ای ديگرمشروب فروشی قرارداشت وازيک استيج دی جی موزيک های تکنووغربی پخش ميکرد ومردم هم می رقصيدند !!

نوع اول نيازبه تهيه تکت نداشت ودرآخربه صندوق دارپرداخت ميشد اما نوع دوم بخاطرشلوغی وتعدادزياد مراجعين بايد اول تکت تهيه می شد .هرچند ما با گپ دادن ودروغ گفتن الکی مديرکاباره ها که به آنها ميگفتيم : ميخواهيم نظربيندازيم وقصدماندن نداريم اگرخوب بود دوباره برميگرديم وبه اين ترتيب ازکاباره ها بطورمجانی ديدن ميکرديم وسپس خارج ميشديم اين ديدوبازديدها نايت کلب ها باخانواده همراه مان انجام ميشدومشوق ماهم آنها بودند !!!اکنون روزنهم رادرهتل سپری ميکنيم يکی ازروزها آقای ع صبح زود حدودساعت 7 به اتاق آمد وبه ماگفت اگراحيانا من نبودم کسی بنام علی رضا به دنبال شما می آيد وشماراسوارکشتی خواهد کرد !!!همين جمله را گقت ورفت ! روزها می آمدندومی رفتند اما خبری ازع نشد به موبايلش زنگ می زديم که خاموش بود با قطع بودن گوشی همراه آقای ع احساس کرديم که بله کارخراب هست بخصوص وقتی به گفته های آنروزصبح وی فکرميکرديم ناچاربه خانه اش زنگ زديم که خانمش گوشی رابرداشت وگفت آقای ع را به اداره پليس بردند وخواهش کرد که ديگربه منزلشان زنگ نزنيم چون تلفن شان کنترل ميشود!!!البته ما فکرميکرديم که وی قصدبالاکشيدن وخوردن پول ماراداردچندروزديگرهم صبرکرديم که شايد وی رها شود که صبرمان بی نتيجه بود چاره ای نديديم جزاينکه به آقای ايکس زنگ بزنيم که گوشي اوهم خاموش بود!!!دراين شرايط مجبورشدم با دوستانم درمالزی تماس بگيرم وجريان رابرايش تعريف کردم که وی گفت آقای ايکس درحال حاضرکوالالامپورهست من هم ازوی خواهش کردم که موضوع ماراباوی درميان بگذارد که اوچه ميگويد؟فردای ان روز دوباره بادوستم درتماس شدم واوگفت که باآقای ايکس صحبت کرده واودرجواب گفته که باخواهرزاده ام بنام ف دراندونزی تماس بگيريد وخودتان رابه اومعرفی کنيد مشکلی نيست يک جوری باهم کنارمی آييم !!بعدازشنيدن اين حرف ازدوستم تشکرکردم وبه شماره ف زنگ زدم کسی گوشی رابرداشت که خود ف بود که مسئله راباوی درميان گذاشتم وقرارشد که شب به اتاقمان بيايد ... ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط هميشه مسافر  | 

به سوی استراليا -قسمت اول-

گراشتباه نکنم يکشنبه اوايل سپتامبر2001 بود وساعت حدودا 9 و30 دقيقه قبل ازظهردراتاق بودم که زنگ موبايلم به صدادرآمد گوشی رابرداشتم يکی ازدوستان بنام حسين معروف به حسين تايلندی صحبت کرد وگفت که وسايل سفرت را جمع وجورکن که با تاکسی دنبالت می آيم .باران شديدی می باريد ومن هم باعجله لباس مختصری همراه باوسايل بهداشتی شخصی برداشتم هرچند که شب گذشته وسايل سفرم راآماده کرده بودم قبلا باتعدادی ازدوستان مسئله سفرم را درميان گذاشته بودم وبابعضی ها هم هيچ چيزی نگفته بودم بخاطراينکه حالت مخفيانه داشته باشد چون سفرقاچاق وغيرقانونی درپيش داشتم وبايد احتياط ميکردم . باران قطع شد ساعت حدودا 10 قبل ازظهربودکه زنگ موبايل دوباره به صدادرآمد که بازهم تايلندی بود وگفت که من پايين جلوی منزل منتظرتوهستم ازپنجره بيرون را نگاه کردم بله خودش بود سريع ساک را برداشتم وازدوستانی که دراتاق بودند مانند حسينی وحشمت الله خداحافظی کردم اين دودوست مراتانزديک تاکسی همراهی کردند واززيرقرآن گذشتم مبلغی رينگيت بعنوان صدقه به آقای حسينی دادم تابه افراد مستمند وفقيربدهد وباسوارشدن به تاکسی سفرم آغازشد سفري که سرانجام آن برايم معلوم نبود.ازکوچه پس کوچه ها ازين خيابان به آن خيابان تاکسی گذشت وجلوی هتل ورستوران خيام توقف کرد .درآن لحظه به تايلندی مبلغ 340 دالرآمريکايی دادم بابت رساندن من ازمالزی تااندونزی وشهرمدان وازتاکسی پياده شدم .براي تقريبا يک ساعتی دررستورانی چسبيده به هتل خيام مانديم که صاحب آن پاکستانی بودويک نوشيدنی خورديم . دررستوران آقای تايلندی همراه دونفرديگرسلام واحوالپرسی گرمی کرد وصحبت کرد که بعدامعلوم شد يکی ازآن دونفرقاچاقبربنام حاجی که مرد مسنی بود وديگری جوانی مهاجرحدودا 30 ساله بنام ا.ح که من اوراازاين به بعد بانام شيخ نام می برم که مسافرجديدی بودوتازه ازايران آمده بود ومثل من مدتهای زيادی را درايران زندگی کرده بود .بعدازمدتی صحبت وجورآمدن بين شيخ وحاجی قاچاقبر من وشيخ سوارتاکسی جديدی شديم وبدنبال ماراننده هم سوارشد که تايلندی سوارنشد وازما خداحافظی کرد متعاقب آن تاکسی حرکت کرد که بعدازده پانزده دقيقه مجددا توقف کرد که يک خانواده وچند مجرد عراقی به جمع ما پيوستند که بخاطرتنگ بودن جا شيخ همراه چند مجردعراقی سوارتاکسی ديگری شدند ودوباره هردوتاکسی يکجا حرکت کردند . تاکسی ها باسرعت زياد دراتوبان به پيش ميرفتند تااينکه بعدازدوساعت به ساحل دريا رسيديم .ساعت حدود 1ونيم بعدازظهربود که سوارقايق های موتوري کنارساحل شديم که قايق ازنوع سرپوشيده بود ومانند مينی بوس که دوطرف آن بافاصله های منظم پنجره های شيشه ای داشت که توريست ها بتوانند دوطرف خودشان را تماشا کنند وروبروی مسافرين يک تلويزيون رنگی 29 اينچ برای سرگرم کردن مسافرين هم قرارداشت که بيشترموسيقی وآهنگ پخش ميکرد.بعدازلحظاتی مسافرين تکميل شدند که تقريبا 30% ازمسافرين رامسافرين قاچاق تشکيل ميدادنديعنی هدف شان تفريح داخل دريا نبود بلکه به دنبال گمشده ای می گشتند .قايق حرکت کرد وازاسکله دورترشديم بعدازپانزده دقيقه مسافرين قانونی وتوريست ها پياده شدند وجمع باقی مانده بعدازچند دقيقه حرکت مجدد به قايق ديگری سوارشديم .قايق جديد سربازبود وچند صندلی چوبی هم روی آن قرارداشت بعدازمدت کوتاهی حرکت شايد 20 دقيقه قايق جلوی يک اسکله چوبی که دروسط دريا بودتوقف کرد تمام مسافرين که کل آن به 10 نفرمی رسيدپياده شدند .روی اسکله چوبی چند اتاق برای توريست هايی که قصدماندن داشتند ساخته شده بود ودرگوشه اسکله يک دکان کوچک که بجزبيسکويت نان ساندويچی وآبميوه چيزديگری برای فروش نداشت نيزقرارداشت .من وهمسفرم شيخ هردووضوگرفته ونمازخوانديم بعد هرکدام يک بسته نان که داخل آن موادی مثل خامه شيرين قرارداشت راهمراه يک بوتل آبميوه آناناس خيده خوردن شديم ازشدت گرسنگی هرهمه نانها راخوردم .خيلی خسته بودم مدتی روی نيمکت های چوبی درازکشيدم که تازه چشمانم گرم آمده بود که باصدای مسافرين ازخواب بيدارشدم .

قايق نسبتا بزرگی به ابعاد 2ونيم متر در12 متر کناراسکله ايستاده بودکه يکی يکی سوارقايق مذکورشديم قبل ازما تعدادديگری ازمسافرين قاچاق دراين قايق جابه جا شده بودند اکنون جمع مسافرين به 22 نفرمی رسيد .ساک ها ووسايل مسافرين را داخل کشتی ديگری گذاشته بودند وبه گفته قاچاقبرها مسافرين جداگانه وساک جداگانه به مقصد يعنی به اندونزی شهرمدان انتقال داده می شوند !! بهرحال قايق بعدازسوارشدن تمام مسافری حرکت کرد تقريبا می توان گفت که قايق ازدوطبقه تشکيل شده بود چراکه ارتفاع طبقه پايين تقريبا 70 سانتی متروطبقه بالايک اتاقک به ابعاد 170 سانتی متردر230 سانتی متر وبه ارتفاع 70 سانتی متر بود که زنان واطفال درطبقه بالاومردان درطبقه پايين آن هم بايد درازميکشيديم تنگی جا به حدی بود که هرنفربطوردرازکشيده (خوابيده ) فقط به اندازه حجم بدنش ميتوانست جا اشغال کند .برای مخفی کردن مسافرين تخته چوب هايی را بالای سرمسافرين قراردادند تاازديد پليس بدورباشند که مسافرين طبقه پايين به سختی نفس ميکشيدند چراکه جاتنگ بود ودودموتورقايق هم که درطبقه پايين بود هوای آنجارابسيارگرم وآلوده کرده بودوسرنشينان به صدمشکل نفس ميکشيدند وتمام وجودشان غرق عرق بود يکی ازمسافرين که بعدها نامش را فهميدم بنام شيرزی به علت شرايط سخت موجود وازطرفی دريازدگی استفراغ کرد وحالش بسيارخراب بود .قايق همچنان به حرکت خودادامه ميداد وتقريبا بعدازدوساعت قايق رانان تخته چوب هاراازبالای سرمان برداشتند وبدين ترتيب هوای طبقه پايين خوب تر شد نيمی ازمسافرين روی سطح قايق آمده ونشستند وتعدادی هم همچنان درآنجا ماندند به هرطرفی که نگاه ميکرديم آب بود وتاجايی که چشم کارميکرد فقط آب بود .کم کم هواروبه تاريکی می رفت وخورشيد بعدازيک روزتابش ونورافشانی خداحافظی ميکرد وجای خودرابه ماه وتاريکی شب ميداد که برحسب اتفاق آن شب شب چهارده وماه کامل بود وهواکاملا روشن بود به طوريکه تاچندين مترآن طرف تر با چشم غيرمسلح قابل ديد بود .دقايق وساعات به تندی وشتاب می گذشتند وهرلحظه به مقصد نزديک ونزديک تر می شديم .نيمه های شب دريا طوفانی شد البته نه طوفان شديدوفيلمی !! ولی چون قايق ما کوچک بود همان موجهای کوچک هم برای غرق کردن ماکافی بود هربارکه موج شديد به قايق می زد مسافرين صلوات ميفرستادند واستغفرالله ميگفتند!!درآن لحظات ودروسط دريا که هيچ خشکی به چشم نميخورد وهيچ وسيله نجات بجزخدای مهربان نبود .به هرصورت قايق حدودا ساعت 1 شب به نزديکی مقصدرسيددرآن لحظه سرنشينان قايق به دودسته تقسيم شدند وسواردوقايق کوچکترشديم مانند قايق قبلی برروی سرمان تخته چوبهايی گذاشتند وبارديگرقايقها برای تقريبا دوساعت حرکت کردند بالاخره حدودساعت 3 بامداد روز دوشنبه به ساحل اندونزی رسيديم .سه يا چهارمتری تارسيدن به خشکی به داخل آب پياده راه رفتيم چراکه قايق ها نميتوانند نزديک تر شوند چون به سطح زمين برخورد ميکنند....ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 8:14  توسط هميشه مسافر  | 

سفربه کوالالامپور

نميدانم که چرا اما دوست دارم که شرح ماجرا را کمی ازقبل ازآمدن به مالزی آغازکنم بعدازآنکه نزديک به 3 دهه زندگی درکشورايران متوجه شدم که ماندن وادامه دادن درايران آنهم برای يک مهاجرافغانی که انواع واقسام فشارها واذيت وآزارها را ازطرف دولت ايران می بيند وتمام سعی دولت ايران اين هست که بهرترتيب ممکن مهاجررا جان به لب کنندواززندگی بيزاروتمام تلاشهای چندين ساله خودوتحصيلات خودراهم برباد ديدم چاره ای جزترک خانه وخانواده نديدم وبعدازگرفتن مقداراطلاعات ازدوستان درباره کشورمالزی ونحوه رفتن وگرفتن ويزاتمام اندوخته وسرمايه ای که داشتم را ازکارشبانه روزی وعرق ريختن وآبله دست جمع کرده بودم را برداشتم وعازم کشورمالزی شدم . اوايل زمستان 1379 وآخرين روزهای سال 1999 ميلادی بود که ازکشورايران وشهرتهران ابتدابه کشورامارات متحده عربی وبعدازيک توقف چندين ساعته درفرودگاه شهرابوظبی عازم کوالالامپورشدم .

بعدازورود به مالزی با تعدادی ازجوانان مهاجرکه همچون من سرگردان وعازم استراليا وتعدادی هم که پناهندگان سازمان ملل متحد ومنتظرنتايج مصاحبه های خود بودند آشنا شدم ودريک منزل باتعدادی ازدوستان ديگرنزديک به 8 ماه رادرشهرکوالالامپورآنهم باترس ازاينکه پليس مالزی مارابعنوان مهاجربدون مدارک وغيرقانونی دستگيرنکند زندگی کردم که درنهايت بعدازنااميدی ازسازمان ملل تصميم گرفتم که بطورقاچاق مثل دهها هزارمهاجرافغان ديگرعازم سفرخطرناک دريايی به سمت استراليا شوم که شما عزيزان خواننده ماجرای آنرا خواهيد خواند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 7:27  توسط هميشه مسافر  | 

پيش گفتار

يادم نمی رود آن روزی که وارد شهرماترم شدم دقيقا روزدوم ماه دسامبرسال 2001 بود دراوايل براين باوربودم که شايد برای مدتی کوتاه دراين نقطه ی دورافتاده قاره آسياودنيا زندگی کنم ولی برخلاف انتظاروباگذشت زمان معلوم شد که حالا حالاها ساکن اين شهرخواهم بود.هرروزکه ميگذشت براي مهاجرين افغانی زندگی تلخ تر وخسته کننده تر می شد وسردرگمی وبلاتکليفی نيزمشکل ديگری بود که آنها را آزارميداد .به يادآوردن مشقات سفردريايی بيکاری وبی مضمونی و زندگی تکراری بخوروبخواب ومسئله بی سرنوشتی همه وهمه دست به دست هم داده بودند تا مهاجردردمند وسياه بخت راازپای درآورندوروزبروزبرميزان استرس ومشکلات روانی مهاجرين افزوده می شد.بارها باخودانديشيده ام که نام اتفاقات وحوادث رخداده را چه بنامم ؟نام مصيبت های که باتمام وجودآنرالمس کردم . نام مشکلات وسختی های که باذره ذره وجودم احساس نمودم ودردحاصل ازآن سفرپرمشقت برای هميشه با من مانوس خواهد بودوتاپايان حياتم مرا رها نخواهد کرد.نام خاطرات تلخ وزهرآگينی که هرگاه به ياد آن ميافتم لرزه براندامم می افتد . نام صحنه های دلخراشی که قلب هرانسان آگاه وباعاطفه رابه درد می آوردنام لحظات تلخ ودشواری که قلم ها وزبانها ازتوصيف آن وقلم فرسائی درباره ی آن اظهارعجزوناتوانی می کنند تنها راه درک صحيح و پی بردن به عمق فاجعه آن است که بايد می بوديد ومی ديديد که چه برسراين سياه بختان قرن بيست ويکم گذشت ؟!بالاخره صددل را يک دل کردم ونام ( بازی سرنوشت ) را برای حوادث رخداده ونام ( کشتی سرنوشت ) را برای وسيله ای که برآن بسوی آينده سواربوديم انتخاب کردم .
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 7:13  توسط هميشه مسافر  | 

توضيح برای خوانندگان عزيز

دراين گفتارسعی برآن هست که خاطرات سفربه استراليا درسال های 2000 تا 2003 که کاملا واقعی واززبان شاهد عينی نقل شده است را بطوريکه که خودنگارنده اصلی به نگارش درآوردنقل قول شود وهمچنين قابل تذکرهست که نام اصلی نويسنده وسايرافراد تغييرداده شده است چرا که ممکن هست کسانی دوست نداشته باشند نام اصلی آنها ذکرشود اين مجموعه خاطرات برای شرح وتوضيح شرايط سخت مهاجرين افغانی که درکشوراندونزی ودرمسيرسفرقاچاق به استراليا بودند ايجاد شده است وهمچنين بزودی خاطرات شخصی خودمن هم باکمی تغييراسامی وتاريخ ها درهمين وبلاگ يا وبلاگ ديگری نوشته خواهد شد دوستان عزيز خوشحال خواهم شد که نظرات وانتقادات وهرگونه پيشنهاد سازنده خودرا به اينجانب اعلام نماييد .
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:4  توسط هميشه مسافر  |